من و شاهزاده - قسمت 19

مردد شده و يكبار ديگر به سمت ميدانگاهي برمي گردد. دور از ميدان مي ايستد. جيپ ارتشي جلوي پاي او ترمز مي كند و دو سرباز، با اسلحه، از آن پياده مي شوند. جم مي ايستد و نگاه مي كند. از داخل جيپ كسي فرياد مي زند:

-          حواستونو جم كنين ها

سربازها پشت سر جيپ فحش مي دهند:

-        حرومزاده تا خرخره خورده حالا اومـده چپ و راست امريـه صـادر ميكنه 

-        ولش كن بابا انگار قراره امشب اعلا حضرت بياد !اعلا حضرت فرناز

-        اوهوه! اعليحضرت كه شاهه! حتما يكي از دختراش مياد

-        چه مي دونم ...

نگاهشان به جم مي افتد:

-         چيه اينجا چيكار مي كني؟

پسر به آنها نگاه كرده و مي گويد:

-         دارم ميرم سلف سرويس (نگاه سربازها خوب نيست) يعني غذاخوري 

سرباز كوتاه قد كلاهش را برداشته و با مچاله كردن، دوباره بر سرش گذاشته و تا ابروها پائين مي كشد:

-          بچه ي كجایي؟

پاسخ مي دهد:

-          قيصريه ي تهرون

سرباز بلند قد، اسلحه اش را سرو ته بر دوش مي اندازد:

-          پس مال جنوبي! خب، برو غذا تو بخور كه امشب ميگن گوگوش مياد.

جم خداحافظي مي كند و به تابلوهاي راهنما نگاه سرسري مي اندازد. راه مي رود و به ياد واقعه ي آن سال مي افتد:

-          كاخ نياوران، دختر دوچرخه سوار، كتك خوردن و نگاه آخرين لحظه ي دختر! 

عصبي شده و بي هدف راه مي رود و ناخودآگاه در سر پيچ از پياده رو رد شده و در كنار جدول خيابان مي ايستد. يك آن، نور شديد اتومبيل او را متوجه خطر و وادار به دويدن مي كند اما صداي ترمز شديدي را شنيده و ديگر …

……

حكيم در حالي كه روي پله ها نشسته، با راديو جيبي ناسيونال، به راديو دريا گوش مي دهد. با شنيدن بوق ممتد و كركننده اتومبيل، دلش فرو ريخت. هنوز از جايش بلند نشده بود كه اتومبيل سياه رنگي در مقابل درمانگاه متوقف شد و مردي كه فرياد مي زد:

-          برانكارد، برانكارد

به سويش دويد. برانكارد را به مرد راننده و سرنشينان اتومبيل هاي بعدي سپرد و خود با سرعت با دكتر راگو تماس گرفت. در حال مكالمه بود كه مصدوم را به داخل آوردند و او با اشاره ي دست اتاق (فوريت هاي پزشكي) را نشان داد. پس از قطع مكالمه و ورود به اطاق، چند لحظه طول كشيد تا در زير نور كم سوي لامپ چهره ي خاموش جم را بشناسد.

ناله اي كرد و سست شده، كلاهش را از سر برداشته و گريان بر زمين نشست:

-          واي اينكه جمه!

 مردي كه با لباس شهرباني وارد شده بود، فرياد زد:

-          مرتيكه ي مادر …

اما با  شنيدن  صداي دختر جواني كه مي پرسيد:

-          آقا ببخشيد، شما اين پسر جوان را مي شناسيد؟

حكيم سر بلند كرده و دختر جواني را ديد كه ايستاده و از او سوال مي كرد. از جا برخاست و براي كمك به جم به تكاپو افتاد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...