من و شاهزاده - قسمت 20

در حال دويدن و آوردن لوازم و تجهيزات از اطاق هاي ديگر ، با خود زمزمه مي كرد:

-              آره آره مي شناسمش! مي شناسمش! (با بغض حرف مي زد)، اون جمه

چراغ مطالعه ها را به اتاق آورد و همه را روشن كرد و نورها را روي برانكارد تنظيم كرد.

-              اون جمه، جم

و داد زد:

-              چرا دكتر نيامد

و رو به راننده و افسر شهرباني و سه نفر مرد ديگر گفت:

-              بريد بيرون، مزاحم شديد، بريد 

با خروج آنها، حكيم مي خواست درب اطاق را ببندد كه ديد مردي با لباس شهرباني، در حالي كه چند افسر او را همراهي مي كردند، وارد درمانگاه شده و در چند قدمي دختر جوان، احترام كامل نظامي را بجا آورد:

-             والاحضرت! شما تشريف ببريد، مامورين مراقب مجروح خواهند بود، شما به سالن آمفي تئاتر تشريف ببريد.

 دختر جوان با كمال تحكم پاسخ داد :

-             تيمسار! من اينجا هستم تا …

 حكيم درب را بسته و مشغول كار شد. ابتدا لباس جم را به سختي بيرون آورده و صورت خونين او را پاك كرد. هر لحظه دست بر شقيقه مجروح گذاشته و با اطمينان از زنده بودنش، به سرعت اعضاي بدن او را معاينه مي كرد:

-             الهي شكر دست راستش صدمه نديده و حالا دست چپش، واي واي اينجا پارگي عميقي داره 

بخيه مي زد و با يادآوري لحظات شب گذشته، اشكهايش فرو مي ريخت:

-             ديشب ميگفتي آقا حكيم من فقط خسته شدم چيزيم نيست به اين دختر برسيد، واي واي حالا خودت تنها اينجا افتادي.

 دكتر راگو وارد اطاق شد و با ديدن صورت گريان حكيم، متعجبانه به مصدوم نزديك شد و بلافاصله جم را شناخت:

-             گود بوي؟ واي؟

با شديدتر شدن گريه ي حكيم، دكتر بر سر او فرياد كشيد:

-             حكيم، پليز، هلپ مي! هلپ مي!

 او را كنار زد و خود مشغول درمان پسر جوان شد. نبض و چشمان مجروح را معاينه كرد (حكيم آرام تر شده و به كمك راگو آمد) و آنگاه تك به تك اعضاي بدن جم را با دقت بسيار مورد بررسي قرار داد. بيشترين صدمه متوجه دست و پاي چپ مجروح بود اما هيچگونه شكستگي و يا دررفتگي در استخوانها مشاهده نمي شد. پارگي پاي چپ اندك و كوفتگي اعضاي ديگر قابل درمان بود.

حكيم، پس از ديدن لبخند دكتر، خدا را شكر كرد و راگو در حالي كه با او دست مي داد گفت:

-             حكيم، الله مدد … الله. 

و سپس قيافه ي جالبي گرفت :

-            ور اراما؟ ور ييلدا؟ ور فرندز؟ 

حكيم كه چيزي نفهميده بود، فقط مي خنديد و جهت آماده كردن اطاق براي انتقال جم بيرون رفت. دو نفر دكتر از بيمارستان رامسر در آنجا حاضر شدند و با اجازه ي دكتر راگو به معاينه ي مجروح پرداختند. به نظر آنها خطري جوان را تهديد نمي كرد ولي براي كنترل علائم حياتي مي بايست دستگاه هاي لازم از بيمارستان به درمانگاه آورده شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...