من و شاهزاده - قسمت 21

تيمسار پا به سن گذاشته، براي چندمين بار، از والاحضرت تقاضاي ترك درمانگاه و حضور در مراسم جشن آمفي تئاتر را نمود و اين بار هم با خودداري و سكوت او روبرو شد. يكي از دكترها نظرات پزشكان را به والاحضرت اعلام و با دستور اين دختر جوان قرار شد تجهيزات مورد نياز به همراه تكنسين هاي مربوطه از شهرستان رامسر و يا شهرهاي همجوار تهيه و به فوريت منتقل شود.

 جم با دستور دكتر راگو و بر روي همان برانكارد به اطاق ديگر انتقال يافت. والاحضرت از راگو در مورد وضعيت بيمار پرسيد و با مشاهده ي پاسخ او به زباني مخلوط از زبانهاي هندی و فارسي و انگليسي و پاكستاني، دوباره سوال خود را به انگليسي تكرار كرد و اين بار دكتر با سلاست و رواني جواب داد.

با رسيدن تجهيزات، دستگاههاي ارسالي بيمارستان شهر به جوان مصدوم متصل شده و متخصص جواني كه به همراه آنها اعزام شده بود، در اطاق جم مستقر شد.  ساعت سالن 55 دقيقه بعد از نيمه شب را نشان مي داد. دكترهاي شهري با كسب اجازه از والاحضرت به رامسر بازگشتند.

تيمسار و مرد ميانسالي كه مامورين نظامي و لباس شخصي احترام زيادي براي او قائل بودند، همچنان در مقابل درب درمانگاه ايستاده بودند. صداي بيسيم، حكيم را آزار مي داد و او با حركتي عصبي در مقابل صدا ي آن، واكنش نشان مي داد. والاحضرت با مشاهده ي حركات او، از مامورين خواست تا در خارج از ساختمان منتظر بمانند و راننده خود را نيز بيرون فرستاد.

 ساعتها گذشته بود و اين شاهدخت جوان در لباسي بلند كه كمربند ظريفي آنرا زينت مي داد، با كيف كوچكي در دست و با چهره اي معصوم، همچنان سر پا ايستاده بود. با خروج تيمسار و مرد همراهش، دكتر راگو براي استراحت به اطاقش رفت. حكيم كه سالن را خلوت مي ديد، فنجاني چاي براي والاحضرت آورده:

-          بفرمایيد، والا … اين چاي تميزه!

 خود نيز استكان در دست در كنار او ايستاد:

-          همين دو ساعت پيش داشتيم با جم روي پله ها چاي مي خورديم

شاهزاده خانم با تشكر از او پرسيد:

-          آقا! شما اين پسر جوان را مي شناسيد؟

-         بله خانم اسمش جمه! (صدايش رنگ گريه گرفت) ديشب بود كه آمد اينجا ...

شاهدخت جرعه اي از چاي را نوشيد:

-          خوش طعم است!

حكيم از تعريف دختر شاد شد:

-           چاي لاهيجانه، از مزرعه ي حاج حسن لاهيجي! تعارف براي دكتر راگو فرستاده، راستي والا … شما دختر شاه هستيد؟

دختر جوان لبخند بي رمقي زد:

-           بله من فرحناز هستم

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...