من و شاهزاده - قسمت 23

آنها وارد شدند. دكتر راگو جلو رفت و در مقابل سوال «جم كجاست؟»، به سمت اطاق اشاره كرد و ناگاه درب اطاق مزبور باز شده و تكنسين دستگاه، دكتر را صدا زد. راگو به شتاب وارد اطاق شد. سعيده قصد داشت بدنبال دكتر برود اما حكيم با التماس او را از اين كار بازداشت. سعيده در حالي كه دو دستش را گشوده بود، اشكريزان و آهسته دعا مي خواند.

حميده با نوازش گيسوان دوستش سعي در كاهش التهاب او داشت. دقايق به كندي مي گذشت. حكيم پشت درب و در مقابل ويلچر ايستاده و با چشمان بسته زمزمه مي كرد. والاحضرت با تاثر به آنها نگريسته و قطرات اشك در ميان چشمانش حلقه زده بود. بالاخره دكتر راگو از اطاق خارج شد.

حكيم دست او را چسبيده و سعيده با التماس نگاهش مي كرد:

-           دوست شما اوكي! جم اوكي!

خنده ي آنها با گريه در هم آميخت. حميده با خنده اي بلند، صورت دختر جوان را پاك كرده و بوسيد و حكيم بارها سرش را خارانده و ضربات پشت هم را بر سرش زد. شاهدخت همچنان در يك نقطه ايستاده بود اما او نيز با لبخند و شادي به اين صحنه مي نگريست. سعيده مي خواست جم را ببيند ولي دكتر راگو اجازه نداد:

-           خواب، برو، پسر خوب!  گو اسليپ 

سعيده حاضر به ترك درمانگاه نبود. مرد همراه تيمسار، كه در اين بين وارد سالن شده و از به هوش آمدن مجروح مطلع گرديده بود، در مقابل شاهدخت با احترام ايستاد و گفت:

-          حالا كه بيمار به هوش آمده بهتر است والاحضرت به كاخ برگردند.

 فرحناز با تحكم پاسخ داد :

-          سرهنگ، من تا زماني كه از بهبود او مطمئن نشوم اينجا را ترك نمي كنم! به كاخ هم اطلاع بديد.

 و از او روي گرداند. سعيده كه شاهزاده را شناخته بود با خشم به او نگاهي كرده و از حكيم پرسيد:

-          جم با چه كسي تصادف كرده؟

مرد مازني با اشاره ي سر، فرحناز را نشان داد. سعيده با عصبانيت از حميده خواست تا ويلچر را رو به اطاق نگه دارد و به فرحناز پشت كرد . دكتر راگو كه به اطاق بيمار رفته بود، بازگشت و با ديدن سعيده، اخم كرد و با زباني تند شروع به صحبت كرد.

از ميان جملات مسلسل وار او فقط دو كلمه ي «محبت نهي» براي دختر جوان قابل فهم بود. با اصرار و پافشاري راگو، سعيده آنجا را ترك كرد و حكيم قول داد كه به تلفن هاي او پاسخ دهد. دكتر راگو بار ديگر به اطاق جم بازگشت و با تنها ماندن شاهدخت و حكيم، درمانگاه در سكوت فرو رفت. فرحناز بر روي صندلي نشست و حكيم فنجاني چاي برايش آورد:

-         بفرمائيد، قبلي را كه نصفه نيمه خوردين ، اين الان دم كشيده!

 دختر جوان تشكر كرده و در حال چرخاندن فنجان روي نعلبكي ، با كمرويي پرسيد:

-         آقا حكيم، اين دخترخانم، همان كسي بود كه گفتيد آقاي جم به درمانگاه آورده بود؟

 حكيم كه داشت چاي داغ را هورت مي كشيد پاسخ داد:  بله بله ، خودشه ، سعيده خانمه …

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...