من و شاهزاده - قسمت 25

از بيرون صداي هياهويي به گوش رسيد و بدنبال آن سرهنگ وارد شد:

-                ببخشيد، والاحضرت! دوستان اين پسر داخل محوطه شده و قصد ورود …

فرحناز از آغوش زن بيرون آمده و با چشمان اشكبار، سخنان مرد را قطع كرد: بذارين داخل شوند. سرهنگ كه اشاره ي زن را ديد با اداي احترام خارج شد.

 لحظاتي بعد دوستان جم وارد شدند. آرمان اولين نفر بود كه با شتاب وارد اطاق شد و به سوي تخت جم دويد. پس از او يلدا، سعيده، حميده و علي به همراه آقاي آل مختار و آرامي داخل شده و دور تخت جم را گرفتند. آرمان كه به شدت اشك مي ريخت، دست جم را در ميان دستانش گرفته و مدام حال او را مي پرسيد.

فرحناز با دقت به دختر موسياهي كه در آن سوي تخت بر روي ويلچر نشسته و محبت به پسر جوان در چشمان درشتش هويدا بود، نگاه مي كرد. ساعتی قبل را به ياد آورد كه اين دختر با نفرت به او نگريسته بود. دكتر راگو وارد شد و با ديدن آنها، با صداي بلند گفت:

-          گود فرندز، هيس، (انگشتش را بر روي لب گذاشته و تكرار كرد) هيس! فايو مينوتز.

 يلدا كه در كنار آرمان ايستاده و آرام و قرار نداشت، داد زد:

-        داكتر راگو! داكتر گود! نوو نوو نوو 

راگو با لبخند دوباره تكرار كرد:

-         فايو مينوتز

و با اشاره به حكيم از اطاق خارج شد. جم، سعيده را در كنار خود ديد:

-          سعيده خوب هستي؟

دختر جوان با چشمان غمگين سرتكان داد و حميده به جای او گفت: از وقتی خبر دادند تا حالا یکسره گریه می کنه»

 يلدا هم با شيطنت ادامه داد:

-           با اون گردنبند خوشگل صدفي كه تازه كادو گرفته و توي گردنشه، اسمشم گذاشته (اسب پري دريايي)، نور علي نور شده!

جم خنديد و بچه ها كه او را سالم مي ديدند خوشحال شدند. آرمان كه خيال نداشت دست جم را رها كند، از او پرسيد:

-          دادا، با چي چي تصادف كردي؟ كي بد زده س؟

سعيده با لحن پر از بغض به جاي او جواب داد:

-          با يك خانم تصادف كرده! 

-         دادا، تو زدي به خانم!  يا خانم زدي به تو!

حكيم كه ادامه صحبت را درست نمي دانست، مداخله كرد:

-          وقت تمام شد، بيرون! … بايد بدن مريض را چرب كنم، زود، بيرون. 

آرمان گفت:

-          دادا حكيم، نميشد من بمونم با هم چربش كنيم!

 بچه ها اعتراض كرده و راضي به ترك آنجا نبودند ولي با مشاهده ي دو نفر ديگر در اطاق، ساكت شده و با توصيه ي آقاي آرامي و آل مختار، يكي يكي بيرون رفتند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...