من و شاهزاده - قسمت 2

 

 

 

 

به پل رومی رسید. صدای اتومبیل ها بیشتر شده بود اما او بی توجه به اطراف، همچنان راه می رفت و غرق در افکار خودش بود. گاه خاطراتش را مرور می کرد و گاه با خودش حرف می زد:

-         قیصریه، یه محله تو جنوب شهره! بین جوادیه و ته شهباز. یا بهتره بگم محله ای بین شوش و اعدام! جولون گاه کارگرا و بیچاره ها! کوچه های تنگ و باریک، با جوبای روبازی که فاضلاب خونه ها را به خیابون می بره. بوی بدی داره. خیلی با خیابونای بالا شهر فرق داره. اما قانونای مخصوص خودشو داره. هر محله تو تهرون همینجوریه! البته محله های پایین شهر! اون روز، وسط قیصریه، دعوای گروهی شده بود، دسته ای از جوونا، با دسته ی دیگه ای، گلاویز شده بودن. اما با شنیدن آژیر ماشینای شهربانی، از هم جدا شدند. تو خیابون، سکیز رو دیدم. بچه یتیم و آقای محله بود، هیشکی رو نداشت. خونه ی ننه گوهر زندگی می کرد، کارشم: عکاسی، کارگری، فعلگی، خلاصه همه چیز! اما با قد و قامت ورزیده، سربه زیر و مردم دار! همه دوسش داشتن. کبی می گفت: «سکیز، خیلی کشته مرده داره!». اون توی محله همیشه کار می کرد: کمک به ننه گوهر، خرید واسه خونه ی مش ستار، درس دادن به بچه کوچیکا، تمیز کردن جوب کوچه! کار تو نونوایی به جای عبدلی، کمک برای فروش میوه به ناصر یه دست، آبغوره گیری برا اوس رضا، نقاشی خونه ی آقای منصوری که معلم مدرسه بود،... اووو وه، اگه بخوام بگم خیلی میشه. همه دوسش داشتن. سکیز که داد زد، همه از دعوا دس کشیدن، رفت وسط اونا. تو صورتشون نگا می کرد، دعواکنا خجالت کشیدن و سر به زیر انداختن. وقتی که گفت: برین! همه ی جوونا، رفتن! سکیز، به سمت کوچه ی ما راه افتاد. آخه، بچه محل بودیم. منم دنبالش رفتم. اون به هرکی می رسید، کوچیک و بزرگ، سلام می کرد. سر کوچه واستاد، من پشت سرش بودم که گفت: «بیا با هم بریم، آقا جم» کبی، منو دادا صدا می کرد اما بقیه بهم جم می گفتن. اون شب رو خوب یادمه آخه از اون شب با سکیز....

اتوبوس واحد در ایستگاه توقف کرد. جم تندتر حرکت کرد و از درب عقب سوار شد اما همان جا روی رکاب ماشین ایستاد:

-          آره، از اون شب به بعد، من دیگه شدم رفیق سکیز! کبی هم، کمتر بهم گیر میداد. آخه، سکیز می اومد دم خونه دنبالم! کبی ازم نمی پرسید، اما من بهش می گفتم. سکیز، یه ساک پارچه ای داشت. ساک، در دست می اومد دنبالم. می رفتیم سمت تئاتر شهر یا پارک شاهنشاهی یا میدون شهیاد! بعضی صبای جمعه هم می رفتیم پارک شهر. یه دوربین فوری داشت، با بند مینداخت گردنش و هی می گفت: «عکس فوری، عکس فوری!»خیلی با دقت عکس می گرفت. منم ازش یاد گرفتم، یعنی اون بهم یاد داد. هم عکاسی رو، هم داد زدن رو! و البته کتاب خوندن رو! آره، همیشه می رفتیم بالای 24اسفند توی کتاب فروشی کیلویی یا، دنبال کتابای دستِ دوم. اوایل، روم نمی شد داد بزنم. یه روز، سکیز، رو به روم واستاد و گفت: «داد بزن جم!» من یواش داد زدم! اونم هی داد می زد: «بلندتر!» منم، هی بلندترش کردم تا اینکه واسه خودم اوستای داد زدن شدم

-          ... واسه عکاسی داد می زدم، واسه بلال فروشی داد می زدم، واسه چاغاله فروشی داد می زدم!...بخشکی هی!... انگاری، داد زدن شده بود نون صبح و شبم! اما بعد اون روز، قصه ی کاخ رو که گفتم، سکیز نذاشت برم اونورا. خیلی دلم می خواست برم اما حرف سکیز هم حرمت داشت! اون می گفت: «اونجا قلعه ی از ما بهترونه! کاخ پریاس! اگه از کنارش بری، می سوزی! و اگه توش بری، جزغاله میشی! تو که مزه شو چشیدی، مگه نه؟!» راست می گفت. چند وقتیه که اینورا نیومدم. اما امروز یهو، چشممو باز کردم دیدم نزدیک اونجام. تو سن و سال من، همه جوونا، واسه خودشون یه دختری رو نشون می کنن اما من... من فقط چشای اون، یادمه!

ادامه دارد ...

 

 

 

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...