من و شاهزاده - قسمت 31

شاهدخت، رفتن را بهانه ساخته و از حلقه ی مسئولان اردوگاه، خارج می شود و با کمی تردید به جمع بچه ها می پیوندد. با ورود او، سکوت سنگینی، حلقه ی دوستان را در بر می گیرد. همراه جوان و بلند قامتِ فرحناز، خودش را به کنار دخترها می رساند و سکوت را می شکند:

-         من کامبیز دولتشاهی هستم.

این کار پسر جوان، خنده ی دسته جمعی آنان را به دنبال دارد. سحر با حالتی جدی، اما به قصد تمسخر، ادای او را در می آورد:

-         من سحرم، سحر صابری از نازی آباد!

به کامبیز تعظیم نموده و از دیدن شاهزاده ی جوان اظهار خوشحالی می کند. کامبیز که از شنیدن، کلمه ی «شاهزاده» دچار وحشت شده با لکنت پاسخ می دهد:

-         م م م من، کا کا کامبیزم، اش اشتباه گ گ گرفتین!

-       اِ، شما شازده نیستین؟ اما من شازدم! مامانم بهم میگه: شازده خانوم! تازه، علی موتوری، عصرا که روزنامه ها را بهم میده، میگه: باریکلا شازده ی چش شتری!، دیروز خوب روزنامه فروختی، امروز برو سر چارراه!       

کامبیز ناباورانه به وراجی های دختر گوش می دهد و فرحناز که دیگران را متوجه معرکه گیری سحر می بیند، به سعیده و جم، پیشنهاد می نماید تا آن دو را تا درمانگاه برساند. راننده و محافظین شاهدخت در کنار مسئولین اردوگاه، منتظر ایشان هستند.

جم، از او تشکر کرده و با اشاره به دوستانش، پیشنهاد او را نمی پذیرد. سعیده که دست در دست حمیده دارد، بی تابانه و عصبی، عصایش را می چرخاند و تکان می دهد. یلدا این حرکت را می بیند و آرمان را با لهجه ی اصفهانی صدا می زند:

-         آقای شاکری! میشد بریم!     

گروه دوازده نفره ی جوانان، به راه می افتند و فرحناز و کامبیز بر جای می مانند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...