من و شاهزاده - قسمت 32

جم و حکیم، وسایل صبحانه را آماده می کنند که سعیده وارد درمانگاه می شود و با شنیدن صدای آن دو به طرف آبدارخانه می رود:

-        س لام (بو می کشد) تخم مرغاتون داره می سوزه! (صدای«آخ،آخ» جم شنیده می شود) سوخت؟ (وارد می شود، حکیم سبد سبزی تازه را روی میز می گذارد) آمو حکیم، به خاطر نیمروی جزغاله، یه ستاره از هتلت را می گیرند!

جم، تابه را به طرف او می گیرد:

-          به لطف شما نسوخته س! ببین، فقط بوش سوخته بود! سلام

-          به به، عحب صبحونه ای، سبزی و گوجه و خیار و پنیر با نیمروی نیمسوز چه حالی می ده!

هر سه دور میز کوچک می نشینند. حکیم از خواص سبزی های تازه می گوید و جم نیز با پر کردن پی در پی استکان ها و در لا به لای صحبت های او، از دست پخت خودش تعریف می کند:

-         چایی و نیمرو درست کردم در حد دربار سلطنتی.

سعیده، استکان چای را مقابل صورتش می گیرد، یکی از چشمانش را می بندد و از پشت نوشیدنی داغ   به جم نگاه می کند:

-         دختر بودی رو دست خواهرت می موندی، ها!

-  خانم بزرگی، چای حکیم و نیمروی جم و سبزی رامِ سر و گوجه ی قرمزِ دست چین و ...

-         اوف، فکر کنم تو یه رگ آبادانی داشته باشی!

-         آبادان؟ نه، چطور مگه؟

به جای سعیده، حکیم با خنده جواب داد:

-         یه ساعته داری لاف میای، باز میگی بچه ی آبادان نیستی؟

خنده و شوخی های آنان با ورود فرد ناشناسی که خود را افسر شهربانی معرفی می کند، قطع می شود. افسر میانسال، در حالی که در داخل آبدارخانه قدم می زند، بازجوئی را بلافاصله آغاز می کند. سوالات پشت سر هم او را، جم با خاطری آسوده پاسخ می گوید. حکیم، چای تعارف می کند و مامور آن را رد می کند:

-  گفتید که تنهایی قدم می زدید که اتومبیل والاحضرت را دیدید.

-  نه، من تنها چیزی را که به یاد دارم، صدای ترمز و نور چراغ ها بود.

-  یعنی اتومبیل را ندیدید؟ (ایستاد و با نگاه زننده به جم خیره شد)

جم که از طرز نگاه افسر خوشش نیامده بود، این بار با خشونت جواب داد:

-          نخیر، اصلا اتومبیل را ندیدم.

-  یعنی وقتی که یه لشگر بچه تو اردوگاهن و همه تو تئاتر و فکر زدن و خوندن، تو تنهایی راه افتادی اینور و آونور که چی؟

-  یعنی، اومده بودم اینجا به آقا حکیم سر بزنم، یعنی، دلم می خواست تنهایی قدم بزنم، یعنی...

سعیده با زهرخند وارد گفتگو شد:

-  جالبه، ایشون زدند به جم! حالا اومدین ازش سوال می کنین چرا ماشین بهش زده؟

-         به شما ربطی نداره! بفرمائید بیرون.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...