من و شاهزاده - قسمت 3

تغییرات زندگی و شخصیتی جم از آن روز به بعد اندک اندک آغاز شد. سکیز هیچ وقت او را نصیحت نمی کرد اما بودن در کنار او، جم را وادار به نگاه کردن، یادگیری و عمل می کرد. وقتی که به منزل ننه گوهر می رفتند، علیرغم اصرار بی حد پیرزن، سکیز تمام کارهای شخصی اش را خودش انجام می داد مثل: «رخت شستن گوشه حیاط و کنار پاشویه دستشویی، جارو کردن اتاق و حیاط، اتوکشی، گردگیری، واکس زدن، ظرف شستن و خشک کردن و ...!»

وقتی که ننه گوهر کنار اتاقش می نشست و با لذت به کارهای سکیز نگاه می کرد، جم به یاد کبری، خواهر بزرگترش می افتاد که از صبح تا شب یک نفس کار می کرد. پیرزن وقتی که آن جوان گوشه حیاط و روی چراغ سه فیتیله غذا می پخت، پیرزن هزاران بار دعایش می کرد و با صرف هر قاشق غذا از خدا برایش خیر می خواست. سکیز برای او همه چیز بود، گاهی او را «بالام» و زمانی «گولوم» صدا می کرد.

لباس های سکیز هم مثل همه بچه های محل کهنه اما همیشه تمیز و مرتب بود. کبری وقتی که جم به خانه می آمد دلش می خواست همه چیز را برایش مهیا کند اما این روزها برادر کوچکش تغییر رفتار داده بود. ساعت ها می نشست و بهترین قندها را می شکست، همه یکدست و همه یک اندازه، یا طاقچه و آینه قدیمی و شیشه ای اتاق را تمیز می کرد، برای هر کاری حتی کنار سفره زودتر از خواهر اقدام می کرد، آب می آورد و پیاز پوست می کند. سفره را با دقت جمع و چهارلا می کرد.

از پول و درآمد عکاسی و کارهای دیگرش برای خانه خرید می کرد: نان، انگور، ماست، خلاصه همیشه یک چیزی برای کبری می آورد. حتی یک روز جمعه هم برای عباس آقا (اون حالا مش عباس را عباس آقا صدا می کرد) کت و کفش دست دوم اما بسیار شیکی را تهیه کرد. عباس آقا وقتی آنها را گرفت، مات و متحیر با چشمان اشک آلود، بارها و بارها پوشید و درآورد، ذوق زده شده بود. حالا کبری هم مثل ننه گوهر شده بود وقربان صدقه ی دادا می رفت.

در سال های قبل درس خواندن جم، بالاترین غصه کبری بود. هیچ سالی برای این خواهر و برادر بدون جنگ درس نمی گذشت. اما وقتی جم به کتاب های جلوی دانشگاه رسید و بازار کتاب ها را با خیل جویندگانش دید، نگاهش عوض شد. ساعت ها عکاسی کردن سکیز، فقط برای خرید یک کتاب، او را به این سمت کشانید. در نیمه دوم سال تحصیلی 54-53 ، جم برنده بهترین روزنامه دیواری منطقه شد و در پایان سال نیز رتبه ی شاگرد ممتاز تهران را به خود اختصاص داد.

جهش بزرگ جم باعث شد تا مدیران مدرسه و منطقه بارها کبری و عباس آقا را جهت پرس وجو و یافتن راز این پیشرفت به مدرسه و اداره دعوت کنند. شادی جم با موفقیت سکیز کامل شد. او در امتحان کنکور دانشگاه موفق شده و به دانشگاه تهران راه یافته بود. هنوز چند روزی از توزیع آش نذری کبری نگذشته بود که این بار ننه گوهر دست به کار شد و علیرغم مخالفت سکیز، تدارک وسیعی را دیده و با کمک اهل محل آش قبولی او را پخت و تقسیم کرد.

حالا دیگر وقتی سکیز در محل راه می رفت، او را با نام فامیل اش که از ننه گوهر یاد گرفته بودند، آقای مرشدی خطاب می کردند، گویا هیچکس نام سکیز را به یاد نداشت و حتی جم نیز فقط در خلوت او را به نام قدیم می خواند. اسم کوچک آقای مرشدی، امیرهوشنگ بود که با اضافه کردن لقب خان، دوستانش او را امیر هوشنگ خان صدا می زدند و لیکن ننه گوهر و کبری به او امیر می گفتند.

جم که فکر می کرد با قبولی امیر در دانشگاه او کار عکاسی را کنار خواهد گذاشت وقتی فردای آن روز امیر را با ساک منتظر خود دید به اشتباه اش پی برد. تلاش امیر چند برابر شده بود و در مقابل اعتراض جم، نیازهای مالی تا پایان دانشگاه و بعد از آن را مثال می زد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...