من و شاهزاده - قسمت 35

دوستان جم با هدایت آرمان در راس جمعیت و در کنار نگهبانان ایستادند. شرکت کنندگان اردوی پیشاهنگی که از واقعه ی دستگیری جم خبردار شده بودند، در آن سوی نرده ها تجمعی دیگر را شکل دادند. تعدادی از جوانانی که سری پرشور داشتند، از نرده ها بالا رفته و در بالای حفاظ ها مستقر شدند.

یلدا که نگران سرنوشت جم بود از میان صف نگهبانان عبور کرد و در حالی که نرده ها را با شدت تکان می داد، فریاد زد:

-         آقای حجتی، بهشون بگو، جم، باید بیاد.

بچه های هر دو اردوگاه، با شنیدن فریاد او با هر وسیله ای که می یافتند به سمت نرده ها یورش بردند. سر و صدای ناشی از کوبش سنگ و فلز، هیاهوی غریبی را به وجود آورد. مامورین شهربانی که تا آن لحظه گمان می کردند، با مشتی بچه سر و کار دارند، هراسان شده و ناخودآگاه عقب نشستند. هیجان ناشی از پژواک صدا، فریادها را شدت می بخشید و اعتراض ها بالا می گرفت.           

سعیده که با کمک حمیده راه می رفت، در یک آن، نگاهش به درجه داری که به او سیلی زده و جم را با خود برده بود، افتاد. درد خود را فراموش کرده و از ته دل جیغ کشید:

-         آدمکش! کثافت! (با انگشت مامور را به همه نشان داد) این همونه، همونه که جم رو زد! این همون کثافته!

سرهنگ که اشاره ی دختر جوان و التهاب و هجومِ آرمان و فریبرز و سایرین را دید، شتابزده به طرف درجه دار مزبور دوید و او را به عقب راند و از جلوی دید بچه ها دور کرد. ساعتی از تظاهرات ساکنین اردوگاه نگذشته بود، که ناگهان تمامی مامورین پلیس در اتومبیل ها نشسته و با شتاب آنجا را ترک کردند.

با بازگشت حجتی و آرامی و آل مختار، بچه ها به دور آنها حلقه زدند. مسئول اردوگاه که نگران به نظر می رسید، در پاسخ سوالات پشت سر هم آنان گفت:

-        نمی دونم چی شد که یهو اونا گذاشتن و رفتن (آرامی با تکان سر سخنان او را تایید می کند) بیسیم زده بودند! هر چی بود، مال همون بود! ... سرهنگ رفت تو ماشین و وقتی برگشت، دستور داد که همه برگردند... والله نمی دونم چی شد.

-         سرهنگ انقده عجله داشت که به ما جوابم نداد. (این را آل مختار گفت)

-         آره، آره... اوه، وای! دوباره برگشتند!

یک دستگاه پیکان شهربانی، جلوی درب اردوگاه توقف کرد و در مقابل دیدگان حیرت زده ی بچه ها، جم از درب عقب اتومبیل مزبور پیاده شد. بچه ها در سکوت به او خیره شده بودند که ماشین پلیس دور زد و دور شد. ناگهان سعیده به خود آمد و اشک ریزان، به سوی جم دوید. مشاهده ی دویدن دختر جوان، فریاد آرمان و هورای جمعیت را به دنبال داشت.

حمیده که پا به پای دوستش می دوید و سعی داشت از وی مواظبت نماید، هنگام عبور از درب اردوگاه، با درب توری، برخورد کرد و به زمین افتاد. صدای  «آخ» و «وای» او، سعیده را نگران کرد. سرش را چرخاند تا علت را دریابد که تعادل خود را از دست داد. این بار هم جم بود که او را از زمین خوردن نجات داد!

آرمان و یلدا و حکیم زودتر از بقیه خود را به آنها رساندند. مرد مازنی، دست حمیده را گرفته و او را از زمین بلند کرد:

-  نمیدانم، چرا هر دفعه که این دو تا به هم می رسند، یکیشون با مخ میره تو زمین؟

 رسیدن سایرین، آنها را از خنده و شوخی بازداشت. 

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...