من و شاهزاده - قسمت 36

با اجازه ی حجتی، کل کلاس های صبح تعطیل شده بود و بچه ها در محوطه ی چمن دور هم جمع شده بودند. دوستان جم نیز، به عادت این چند روز، در درمانگاه گرد آمدند. راگو و چاندنی هم به آنان پیوستند. فریبرز، تکه ی هندوانه را جلوی دهانش نگه داشت واز جم پرسید:

-         چی شد که آزادت کردند؟

-  نمی دونم، اونجا که رفتیم، منو انداختن توی یه زندون و بازجوئه رفت که صبحونه بخوره!  یه دفعه دیدم، هیاهو بپا شده و صدای دویدن و داد زدن میاد! بعدش هم همه جا ساکت شد، تا این که رییسشون اومد و به من گفت: برگرد اردوگاه پسر!

-         فکر کردم ساواک بردتت!

-         نه تو شهربانی بودم!

حکیم، اولین برشِ دومین هندوانه را مقابل سعیده و یلدا گذاشت و در حالی که با ته کارد سرش را می خاراند، خندید:

-         این جایزه ی شما دوتاست!

-  آقا حکیم، چرا تبعیض قایل میشی؟ جایزه دیگه برا چیه؟(سحر، گوینده ی این جمله بود)

-  برای همه چی؟ کی جلوی مامورا وایساد؟(با کارد سعیده را نشان داد و نوک کارد را به پایه ی میز چوبی زد) این! ... کی اردوگاه را بهم ریخت (این بار اشاره اش به یلدا بود) این!... کیا اینقدر جیغ زدند که صداشون گرفته (کارد را به وسط هندوانه زد و با دست های گشوده به هر دو دختر اشاره کرد) اینا!

آرمان ادامه ی ماجرا را برای برای جم شرح داد:

-        نمی دونی، سعیده برات چیکار میکرد. سر آرامی فریاد میکشید و توی صورت حجتی، جیغ می زد. چه جیغای بنفشی! بعضیام برا حجتی خط و نشون میکشیدن! (ادا در می آورد) حجتی یادت باشِد، جم بایس بیاد! (مشت یلدا او را می خنداند) دروغ میگم؟ جم، میخوام این دفعه برم زندون! شاید بعضیام بیان زندونو منفجر کنن!

راگو، تند و تند سخنان بچه ها را با کمک حکیم، برای چاندنی ترجمه می کند. زن هندی با حیرت به دو دختر جوان نگاه می کند و با بیانی پر مهر، آنان را مورد خطاب قرار می دهد. دکتر ترجمه ی هندی به فارسی را انجام می دهد:

-         خوب صورت، هیرو! ... خوش دل! وری، خیلی شما! پلیس ایران... نِهی...

ترجمه ی راگو، قهقهه های بچه ها را به دنبال دارد و حکیم که از سخنان زن و ترجمه ی بد همسرش، چیزی نفهمیده، در حال سر خاراندن، به آبدارخانه می رود. سعیده، برای چندمین بار حال حمیده را جویا می شود و دختر سیاه چرده با لبخند جواب می دهد:

-         خوبم، خوبم

نخوردن صبحانه و فشار گرسنگی، باعث می شود که شیرینی دستپخت چاندنی در یک آن، نیست شود! و زمانی که نازنین با سینی چای پدیدار می شود، اثری از خوردنی وجود ندارد. او سینی را با خشم بر روی میز می کوبد:

-         بی معرفتا، پس من چی؟!

راگو به محل کارش رفته و با بسته ی کوچکی بر می گردد و آن را به نازنین می دهد:

-         نازمی! به فرما! ....

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...