من و شاهزاده - قسمت 37

ورود حجتی و صمغی، خنده را از لب های بچه ها پاک می کند. همه با نگرانی به آن دو می نگرند. مسئول پر جنب و جوش اردوگاه، در میان بچه ها می نشیند و با دیدن صورت های درهم آنان، انگشتانش را درهم کلید می کند:

-  یه تماس از شهربانی داشتم. سرهنگ سادات زاده، پیشنهاد کرد: از پیگیری جریان امروز صبح خودداری کنیم و ...

-         نع! برای چی؟

آرمان که با فریاد حرف او را قطع کرده است، از نگاه حجتی شرم نموده و زیر لب، عذر خواهی می کند:

-  ... اشکالی نداره، اگه حرف منو قبول دارین(به جم نگاه می کند) به حرفم گوش بدین (چند ثانیه همه در سکوت فرو می روند) من صلاح نمیدونم پیگیر قضیه بشیم، حالا تصمیم با خود جمه!

پسر جوان به صورت چروکیده و سیاهی زیر چشم های مسئول اردوگاه چشم می دوزد، دلش برای او به درد می آید:« خیلی خسته شده، انگار تو این چند ساعت به اندازه ی بیست سال پیر شده!... آره، اگه سکیز این جا بود، حتما می گفت: هر چی شما بگین!» به دوستانش نگاه می کند، همه ی آنها، جز سعیده، سر به زیر انداخته اند. در چشم های سیاه دختر خوزی، نگرانی موج می زند. از محبت او دلگرم شده و به رویش لبخند می زند:

-  استاد حجتی! شما برای من و بقیه ی بچه ها حکم پدر رو دارین. به خصوص برای من، که پدر ندارم. هر چی که شما بگین، چش بسته، قبوله!

با شنیدن این کلمات، قد خمیده ی حجتی، راست می شود. «آه» بلندی کشیده و صدایش رنگ شادی می گیرد:

-  متشکرم جم، ممنونم پسرم! می دونی... منم نظر سرهنگو دارم. فکر میکنم اون مامور برای خوش خدمتی، این کار رو کرده و اونجور که شنیدم، پلیس خوبیه! همین تنبیه هم براش کافیه! (جم حرف او را تایید کرد) اما در مورد آقای صمغی! (معاون، با شنیدن نام خودش، لجوجانه و با صورت عبوس به چهره ی تک تک بچه ها نگاه می کند) میدونین که مسئولیت هزاران نفر با اونه و اگه خون از دماغ کسی بیاد، باید جوابگو باشه. خودتون رو بذارین جای اون، ببینید این همه بچه ی شیطون رو(همه می خندند) بله! این همه بچه ی شیطون رو کنترل کردن، کار حضرت فیله! ... پس...

جم، می ایستد و دستش را به طرف صمغی دراز کرد:

-  ببخشید جناب صمغی! (با او دست می دهد) حق با استاده!... خواهرم همیشه میگه: «تو، یه دونه، موهامو سفید کردی!»(می خندد) حالا، وای به حال شما که پنجاه هزار تا بچه داری!

خنده ی دسته جمعی بچه ها و دست دادن آرمان و علی با صمغی، فضای گرفته ی داخل درمانگاه را عوض می کند و معاون سخت گیر، بالاخره  خنده بر لب می آورد. حکیم که نازنین را به عنوان شاگردِ آبدارخانه پذیرفته است! او را صدا می زند:

-         نازنینِ حکیم!... چایی قند پهلو!

دختر بازیگوش! «چشم استاد» ی گفته و به طرف آبدارخانه می رود اما قبل از ورود، سوت بلندی به سبک بلبل می زند و تحسین همه به ویژه چاندنی را بر می انگیزد.

رییس، با عذر کار زیاد، برای چند لحظه، در گوشه ی اطاق، با جم گفتگو کرده و خیلی زود، به اتفاق معاونش آنجا را ترک می کنند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...