من و شاهزاده - قسمت 38

جم و دوستانش، در هنگام ورود به سالن سلف سرویس، با تشویق بی امان بچه ها روبرو می شوند. صدای کف زدن و سوت، با ورود صمغی، فروکش می کند. معاون با اقتدار! در وسط سالن می ایستد و نگاهی دقیق به تمام میزها می افکند،  ناگهان رو به جم کرده و با لبخند، به افتخار او دست می زند. بچه ها ابتدا با بهت به این صحنه می نگرند اما به یکباره همه به جنبش در می آیند و این بار زلزله ی شدید کف زدن و سوت، سالن را به لرزه در می آورد.

این بار، به انتخاب حمیده، میز مشرف به چشم انداز جنگل را برمی گزینند. جم و سعیده، با اصرار آرمان می نشینند و بقیه به صف طولانی غذا می پیوندند. ناهار امروز؛ سبزی پلو با ماهی، گویا سخت مورد پسند همه قرار گرفته است و خبری از شعارهای هر روزه نیست. سعیده و جم به آرامی در حال گفتگو هستند و موضوع مورد بحث، جنگل رامسر و آبشار و دیدنی های منطقه است.

-  نه، نمیتونم برم. دلم نمیخواد که سربار حمیده باشم (به شدت سر تکان می دهد) نه، اصلا!

-         باشه، عصبانی نشو(می خندد) اما اگه میذاشتن خودم با ویلچر میبردمت.

-         اوه، با ویلچر؟ آره، حتما! اونم تو جنگل!

حمیده، سینی های غذا را جلوی آن دو نفر می گذارد و چشمکی به سعیده می زند:

-         شنیدم که گفتی، جنگل! آخ جون، پس میای؟

-         نه، شیرین زبون! نمیام(لپ او را می گیرد)

-         اِ، اگه نیای، منم نمیرم!

یلدا و آرمان هم با سینی های غذا بر می گردند. پسر اصفهانی، یکی از سینی ها را در مقابل حمیده قرار می دهد:

-        باشِد، باشِد، حمیده خاتون! یه لحظه صبر نکنی باجی! قرقی شدِی؟ میگیری و در میری؟!

حمیده، با حالت قهر، سینی را پس می زند و دست به سینه و اخم الود، به جنگل خیره می شود.

-         چیه؟ چته؟ چرا برزخ شدی؟

یلدا، با اشاره ی چشم  و ابرو، از سعیده، جویای امر می شود و او بی حوصله، شانه بالا می اندازد:«نمی دونم!» جم که با چنگال، برنج را زیر و رو می کند، به حرف می آید:

-         امروز نوبت گشت رامسر بچه هاست و سعیده نمیخواد بره.

-         چرا؟

-         میگه، باعث زحمت حمیده میشم.

-         اوه، اوه!

حمیده این را می گوید و اشک ریزان بر می خیزد که سعیده دستش را می گیرد و او را می نشاند. آرمان با دهان پر، سینی را به طرف دختر سُر می دهد:

-         ها، اینم راه داره، باشِد درستش می کنیم!

با خواهش جم، حمیده دست از لجاجت برداشته و همزمان با آمدن علی و فریبرز و سحر و نازنین، همگی به صرف غذا می پردازند. یلدا که ساکت تر از بقیه است، با خوردن هر قاشق، به این ور و آن ور نگاه می کند و گویی در جستجوی کسی می باشد، هیچ توجهی به آن چه می خورد، ندارد. دقایقی بعد، ناگهان بر می خیزد و با شتاب از سالن خارج می شود.

بچه ها، حیرت زده به یکدیگر نگاه می کنند و هنوز از حالت بهت زدگی خارج نشده اند که یلدا به اتفاق آقای آل مختار باز می گردد:

-        بلند نشین، برکت خداست! بشینید! (بر روی صندلی یلدا می نشیند) خب، ما امروز عصر میریم تو شهر، من رفتم درمانگاه و عصاهای اونجا را قرض گرفتم واسه تو (به سعیده اشاره می کند) هیچ عذریم نداری! باید بیای! منم خیلی کار دارم، زود برین آماده شین. بچه ها، خداحافظ

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...