ملکــه ایـــران من و شاهزاده - قسمت 39

من و شاهزاده - قسمت 39

هنوز سرپرست گروه خوزستان از سالن خارج نشده که حمیده، یلدا را بوسه باران می کند:

-         دوستت دارم یلدا!

صدای بلند او، با متلک یکی از بچه های میز کناری روبرو می شود:

-         مبارکه! طرف بالاخره اعتراف عشقی کرد! بزنید، دست بزنید! بادا بادا مبارک بادا...

هیاهوی حاضرین و صدای سوت و کف، حمیده را خجلت زده می کند و او از شرم، سر خود را در سینه ی یلدا پنهان می سازد. متلک های پشت سر هم ادامه دارد:

-         سخت بچسبش در نره!

-         اولش سخته، جونی!

-         بُشُو بُشو من تر نَخام... سیایی بلایی...

یلدا در جواب، با شیطنت، به هر طرف چرخیده و تعظیم کنان، از حضار، تشکر می کند. آرمان که خود بیشتر از دیگران سر و صدا می کند، با نشاندن یلدا و حمیده، بالاخره به غائله خاتمه می دهد.

هنگام بیرون رفتن از سالن، مانند زمان ورود، با تشویق بچه ها، بدرقه می شوند. بنا بر توصیه ی آقای آل مختار، پیاده روی را تعطیل کرده و به طرف خوابگاه دختران می روند. هنوز از محوطه ی چمن دور نشده اند که با شنیدن فریاد حکیم می ایستند. مرد مازنی، سوار بر دوچرخه، شتابزده و عرق ریزان، نزدیک می شود. می خواهد در برابر آنان توقف نماید اما با گرفتن ترمزِ چرخِ جلو، ناگهان از زین جدا شده و به هوا پرتاب می شود. اقدام همزمان پسرها، او را از سقوط حتمی نجات می دهد ولی در این میان، آرمان، بیشتر از همه آسیب می بیند، زیرا حکیم بر روی او فرود می آید! با برخاستن از زمین، نتیجه ی تصادف مشخص می شود: پاچه های شکافته ی شلوار آرمان و بازوی خراشیده ی فریبرز!

سعیده که سعی دارد خنده ی خود را پنهان سازد، حکیم را مورد بازخواست قرار می دهد:

-         آمو حکیم! با این عجله کجا میرفتی؟    

-    جایی نمیرفتس، اومده بودِ ترتیب برش شلوار منو بدِس! (آرمان با شصت دو دست، به شکاف های داخلی دو طرف شلوارش اشاره می کند) شاهکار حکیم مازندرانِس!

-         با این دس فرمون، باید بره رالی!

-         رالی چیه؟ فرمول یک!

حکیم، بی اعتنا به شوخی بچه ها، دست جم را می گیرد:

-         میدونی چرا آزادت کردند؟

پرسش او، همه را به دلهره می اندازد. جواب «نه» را که می شنود، سرش را به شدت می خاراند:

-         میگن دستور او: شاه دختر بوده!

-         کی؟ (یلدا است که سوالش با جیغ همراه می شود) شاهدخت؟

-    بعله، رانندش اومده بود درمانگاه. او برام تعریف کرد (بچه ها به دور مرد حلقه زدند) میگفت صبح هم اومده بوده برای احوالپرسی که جریان را دیده و رفته به شاه دختر گفته، او هم تلفن زده و بعله! شما آزاد شدی!

-    خوبه، استاد حکیم! لهجه ات داره شبیه دکتر راگو میشه! (می خندد) نگران نباش! بیخود گرفتنم و بعدشم، آزادم کردند! پس نگران نباش!

برخورد عادی جم، خیال او را راحت می کند، دوچرخه اش را برداشته و با نازنین و فریبرز به درمانگاه باز می گردد.  علی هم برای رفتن به چادر با آرمان همراه می شود. نفرات باقیمانده، بقیه ی راه را در سکوت طی می کنند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...