ملکــه ایـــران من و شاهزاده - قسمت 41

من و شاهزاده - قسمت 41

سعیده، نگاه او را غافلگیر می کند. هنوز لبخند بر لب دارد اما گویی نفسش به شماره افتاده است. جم با خود فکر می کند:

-        چقدر! دوست دارم که ساعت ها به او خیره بمونم!

هر دو لب فرو بسته اند. سعیده نگاهش را می دزد و سر به زیر، مشت چپش را کمی می چرخاند:

-     ... می دونی! دو سال پیش، پدرم یه هدیه بهم داد، یه چیزی که خودش ساخته بود. اون یه پا هنرمنده! کارمند بانکه و موقعی که بیکاره، کارای چوبی و نقره ای میسازه...

-         مثل اینکه پدرو خیلی دوست داری.

-         آره، عاشقشم!

-         مادر چی؟

-         مامان معلمه و تو راهنمایی درس میده. اونم خیلی دوس دارم. دو تا برادر و یه دونه خواهرم دارم.

-         خوش به حالت!

سعیده با نگرانی نگاهی به اطراف می اندازد و آنگاه مشتش را به طرف جم دراز می کند و با لکنت می گوید:

-         ن، نتونس تم (نفسش را به سختی بیرون می دهد)  ب، ب بپیچمش!

و ناگهان، هدیه را در بالای دست وی رها کرده و دست خود را به سرعت عقب می کشد. جم، ناباورانه به شی براق و سبز رنگ نگاه می کند:

-    سعیده، لازم نبود...وای! نکنه هدیه ی پدرت را بهم دادی؟( سر تکان دادن او را می بیند) آره؟ نه! ... نه نمی تونم قبولش کنم. پدرت اینو برا تو ساخته س!

-         بله اما من عزیز... ترینا رو بهت دادم که همیشه ... نه، باید نگهش داری!

سنگ سبز، در زیر نور ضعیف چراغ خیابانی، می درخشد. جم، آن را بالاتر آورده و با دقت نگاهش می کند. قابی نقره ای دور تا دور سنگ نامنظم را پوشانده است. مشاهده ی خطوط ظریف حکاکی شده او را به تعحب می اندازد:

-         چیزی روش نوشتن؟

-         نه؟ خطاطی نیست، نقاشیه!

-         نقاشی؟

-         بله، یه تصویرِ طبیعیه!

سعیده، می خندد و بندی ظریف را از گردنش باز می کند:

-         این بندش بود، اما برای تو کوتاهه، انداختمش به اسب پری دریایی! ببین!

-         خیلی زیباست اما ...

-         نه! اون مال توئه! پس دیگه...

جم، تشکر کرده و می خواهد چیزی بگوید که با شنیدن سر و صدای نزدیک شدن بچه ها، منصرف می شود. دوباره تشکر می کند:« خیلی قشنگه، ممنونم» آرمان از میان تاریکی داد میزند:

-         قایمش نکن که دیدمش!

و یکباره هر سه در مقابل آن دو ظاهر می شوند. بلندگوی اردوگاه زمان صرف شام را اعلام می کند. به راه می افتند. اصرار یلدا و حمیده برای دیدن هدیه ی جم ادامه دارد ولی او حاضر به نشان دادن آن نیست. به سلف سرویس که می رسند، اکثر میزها خالی است. جای دنجی را انتخاب می کنند و می نشینند. قبل از صرف شام، آرمان هدیه اش را باز می کند:«وای، خودنویسه!» و با خوشحالی آن را به دست جم می دهد:

-         اصفهونی رند! میخوای کادوی منو ببینی( خودنویس را پس می دهد) باشه... اینم قشنگترین هدیه!

دستش را روی میز می گذارد و پنجه اش را باز می کند. سنگ سبز، زیر چراغ های پر نور سالن، می درخشد. یلدا و آرمان و حمیده، روی میز خم شده و با حیرت به شی زیبا نگاه می نگرند: «چه رنگی!» «ابر سفیدِ دورشو ببین!» «نقطه ی سبز وسطش، پر رنگتره!» «گردنینده؟» «مثل یه کوه سبز میمونه که قله اش میدرخشه!» «دورشم نقطه نقطه های رنگی داره!»

جم دستش را می بندد و پس می کشد. تمام زمان صرف غذا به گفتگو در مورد هدیه ها می گذرد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...