من و شاهزاده - قسمت 42

جم و دوستانش قرار گذاشته بودند تا بعد از شام، بدون تاخیر، در سالن آمفی تئاتر حاضر باشند اما بچه های هرمزگان و کرمان، زودتر از آنها، تمام صندلی های ردیف اول و دوم را اشغال کرده بودند و ردیف های دوم و سوم نیز در تسخیر خراسانی ها و همدانیها بود. کمی تعلل از سوی دختران هم گروه، سبب گردید تا جایی بهتر از ردیف های آخر نصیب جم و دوستانش نشود.

رقص و آواز گیلکی، نخستین برنامه ی شب چهارم بود و با توجه به حوادث شب قبل، برنامه ی بعدی که تئاتر آذربایجان بود، بلافاصله شروع شد. نمایش زیبا و موزیکال «دختر خاله و غضنفر» که با استفاده از تلفیق زبان آذری و فارسی، اجرا می شد، شادی جشن شبانه را چندین برابر کرد. مجری مراسم، از گروه آواز سیستان، خواست تا برای اجرای برنامه بر روی سن حاضر شوند و زمانی که اعضای گروه مزبور آماده می شدند تا برنامه ی خود را اجرا نمایند، از طریق بلندگو، حضور داریوش خواننده ی معروف، به عنوان برنامه ی پایانی اعلام گردید.

رفت و آمدهای مکرر صمغی که در طول برنامه ی سیستانی ها ادامه داشت، توجه بچه ها را جلب را کرده بود. حضور هس!(لقبی که به او داده بودند) در سالن آمفی تئاتر سابقه نداشت و نگاه کنجکاوانه یِ وی که با دقت به همه ی حضار می نگریست، موجب بروز شایعات زیادی شد. قبل از شروع برنامه ی داریوش، مجری مراسم اعلام کرد:

-         از آقای جم مینائی! خواهشمندیم به دفتر مدیریت اردوگاه مراجعه کنند.

 خبر فوق باعث ایجاد اضطراب در بین دوستان پسر جوان گردید سعیده که در کنار جم نشسته بود، برای اولین بار، دست سرد و لرزانش را بر روی دست او گذاشت و مانع برخاستن وی گردید. یلدا و آرمان از سمت راست و فریبرز و علی و حمیده از سوی دیگر، برخاسته و در فاصله ی تنگ ردیف ها به دور هم جمع شدند. گفتگوی پر سر و صدای آنها، توجه بقیه را به آن نقطه جلب کرد. بچه ها، خیلی سریع تصمیم گرفتند: همگی باهم، به دفتر حجتی بروند. خروج یکباره ی آنان، سالن را در سکوت فرو برد.

تا زمان رسیدن به دفتر اردوگاه که در فاصله ی کوتاهی قرار داشت، هر یک از آنان پیش خود حدس و گمانی می زد ولی از بیان آن خودداری می کردند. صمغی، در کنار درب ورودی منتظر جم بود و با مشاهده وی جلو آمد:

-        گروه شیر بچه ها! سلام(لبخند زد و با جم دست داد) فقط اجازه بدین جم تنهایی بره پیش آقای مدیر! و شما با من بمونید تا برگرده(اعتراض بچه ها بالا گرفت) ببینید موضوع شخصیه و فقط مربوط به جمه! ربطی هم با اتفاقای امروز نداره، مطمئن باشید.

جم از دوستانش خواست تا طبق نظر معاون عمل کنند ولی سعیده، حاضر به تنها گذاشتن او نبود. صمغی که دختر جوان را مصمم می دید، بالاخره رضایت داد و آن دو وارد ساختمان شدند.

در دفتر ساده ی رئیس اردوگاه، هیچکس حضور نداشت و حجتی با چهره ای خسته به آنان خوش آمد گفت:

-         میدونم که بد موقعی هستش ولی ... (به سعیده نگاه کرد) ولی چاره ای نداشتم! ... یک ساعت پیش بود که از کاخ رامسر تماس گرفتند و ازم خواستند تا...(به میر تکیه داد) تا شما فردا در جشن کاخ شرکت کنید!

 چند ثانیه بعد، صدای خنده ی حجتی و جم و سعیده، در بیرون ساختمان به گوش بچه ها، رسید و آنان را از نگرانی خارج ساخت اما در داخل ساختمان، مذاکره و نظر خواهی، همچنان ادامه داشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...