من و شاهزاده - قسمت 43

آقای مدیر، در حالی که چای و شکلات تعارف می کرد، روبروی آنان نشست و گفت:

-         با توجه به تنش امروز، من صلاح می بینم که حتما به کاخ برید.

سعیده چشم به دهان جم دوخته بود که آرام تر از همیشه به نظر می رسید و با چشمان نیمه باز، جرعه جرعه، چای می نوشید. پسر جوان، ناگهان استکان کوچک را بر روی میز گذاشت و صاف نشست:

-         آقای حجتی، فرمودید که اونها منتظر جوابند؟

-         بله، فرمودند که به کاخ زنگ بزنم(کاغذی را که در دست داشت به او نشان داد)

-         عالیه! تلفن بزنید و بگین که من گفتم، یعنی جم گفت: اگر اجازه بدند که دوستامم بیان، حرفی ندارم!

دست رئیس در هوا خشک شد و برای چند لحظه با نگاهی گنگ به جم نگریست و آن گاه لبخند زد:

-         آفرین! پسر باهوشی هستی! پیشنهادت دو سر برده!

برخاست و تلفن را برداشت. سعیده و جم در حال گفتگو بودند که تماس برقرار شد:

-        جناب افشار؟ حجتی هستم. بله قربان... آقای مینائی فرمودند به شرط حضور دوستانم، چشم! ... بله گوشی را نگه می دارم.(چند دقیقه می گذرد) بله قربان... اجازه بفرمائید یادداشت کنم... بفرمائید، بله، آرمان! بله، یلدا! بله، حمیده! بله، سعیده!!... بله قربان(به جم نگاه می کند و علامت موافقت او را می بیند) بله قربان! بفرمائید این چند نفر فردا راس ساعت شیش عصر در کاخ خواهند بود،خوشحال شدم قربان...بله، یک سرپرست مرد و یک خانم! بله. خداحافظ.!

تلفن را قطع کرده و بی حال بر روی صندلی می افتد:

-         راحت شدم، مرتیکه انگار داره با نوکرِ باباش حرف میزنه!

صاف می نشیند و چشمکی به بچه ها می زند:

-         خب، حالا شمام بفرمائید بنده  یادداشت کنم: آرمان شاکری از اصفهان، یلدا میر ساجد از سبزوار، حمیده (به سعیده نگاه می کند و او فامیلی دختر را می گوید: اسحاق) اسحاق و سعیده بزرگی. خب، این از این! حالا سرپرست ها، اوهوم! پسرها که هیچی!(زیر چشمی به جم نگاه می کند و می خندد) میمونه دخترا! دو تا خوزستانی و یه دونه سبزواری! پس...(ته خودکارش را می جود) پس، آها! آل مختار و خانم ... (سعیده به کمک اش می آید: بید مشکی) آهاه! بید مشکی! خوب شد. (خطی زیر کاغذ کشید) بقیه ش هم با معاون کلانتر!

با هم از ساختمان بیرون آمدند و حجتی، با سپردن مسئولیت اردوگاه به صمغی، «شب بخیر» ی گفته و آنجا را ترک کرد. بچه ها، بی صبرانه دور سعیده و جم، را گرفتند. «چی شد؟» و «جریان چیه؟» سوالی بود که آنها بارها تکرار کردند. جم پاسخ داد:

-         چیزی نبود! بریم سالن (به طرف آمفی تئاتر به راه افتاد) قرار شد فردا برم اونجا! (بر سرعت قدم هایش افزود) یاللا دیگه، الانه که داریوش بره!

راه رفتن به دویدن تبدیل شد و مسابقه ی ناخواسته ای شکل گرفت. فریبرز زودتر از همه وارد سالن گردید. بچه ها که گویی منتظر بازگشت جم بودند، با ورود او، کنسرت را فراموش کرده و بپا خاستند. در ظرف مدت یک روز، جم به قهرمان تبدیل شده بود. صدای کف و سوت، منجر به قطع آهنگ شد و این کار تا زمان نشستن آنان ادامه یافت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...