من و شاهزاده - قسمت 45

دخترها زودتر از آن دو در سلف سرویس حاضر شده و سرگرم گفتگو بودند که آرمان و جم وارد شدند. ادامه ی بحث شب گذشته، با آمدن سایر هم گروه ها، ممکن نشد. یلدا که می دید، پسرها برخلاف آنان با اشتها صبحانه می خورند، سینی اش را جلوی آرمان گذاشت:

-         گشنه نمونی آقا!

-         متشکرم گل سبزه زار! 

این را گفت و تخم مرغ آب پز او را برداشت و مشغول پوست کندن شد. جم از دوستش عقب نماند و در حالی که سینی اش را پاک کرده بود به صبحانه ی سعیده، ناخنک می زد. خانم بیدمشکی که همیشه زودتر از سایر سرپرستان در سلف سرویس حاضر می شد، به جمع آنان پیوست:

-         بچه ها اجازه هست؟ (کنار حمیده نشست) بلند نشین!

حضور خانم مزبور، موجب دور شدن بقیه بچه ها و تنها ماندن اعضای گروه گردید. یلدا که می دید، آرمان، علیرغم حضور فردی غریبه، به پرخوری ادامه می دهد با صدایی آهسته گفت :

-         آقای پر اشتها! چیزی کم و کسر ندارین؟ بسسه دیگه!

بجای پسر اصفهانی که آخرین لقمه اش را می جوید، خانم بید مشکی جواب داد:

-         داره در مورد رفتن به کاخ فکر میکنه! پس باید بخوره تا افکارش را منظم کنه!

آرمان با دهان پر دست زد و با تکان دادن سر، حرف زن را تایید کرد و پس از فرو دادن لقمه، «آلهی شکر» ی گفته و صاف و مرتب نشست:

-       خب، برنامه چیه؟(نگاهی به بقیه انداخت) امروز کلاس آموزش تعطیل! ... قبوله؟(به سرش دست کشید) با خوردن تخم مرغِ یلدا، مغزم به کار افتاد!... نخندید! ... بعدِ اینجا، میریم تو جنگل برای تشکیل جلسه! من باید توی فضای باز فکر کنم... ببینید(صدایش را آهسته کرد و سرش را جلو برد) اونجا که رفتیم، جم مواظب سعیده و حمیده س، خانم بید مشکی ام مواظب یلداس! منم مواظب آقا سیدم!

خنده ی آنان که تمام شد، جم گفت:

-        مسئله را بزرگش نکنین، فقط ... با تعطیلی کلاس موافقم، چون باید برم لباسامو مرتب کنم! (به سعیده نگاه کرد) خانمام حتما یه کارایی دارند که باید انجام بدند. پس، تا سر ناهار، از هم جدا میشیم. باشه؟

-         باشه اما به نظرم، یه گشت جنگلی، مخو، بازتر میکنه!

-         چشم! اول میریم پیاده روی.

گردش کنان مسیر جنگلی را با همراهی خانم بیدمشکی پیمودند و هنگام بازگشت با آقایان حجتی و آل مختار روبرو شدند. آنها نیز کناره ی جنگل را برای گفتگو و مذاکره انتخاب کرده بودند. خانم سرپرست به آقایان پیوست و گروه به داخل اردوگاه بازگشت.

جم در فکر تنها لباسی که برایش مانده و اکنون بر تن دارد، به چادر وارد می شود. بر روی تخت نشسته و بی حوصله، ساک اش را زیر و رو می کند. به یاد شب تصادف و پیراهن و شلوار پاره شده اش می افتد. زیر لب غر می زند:

-         لباسامو پاره کرده و حالا هم دعوت فرمودن واسه مهمونی! ... جهنم! با همینا میرم.

روی که بر می گرداند، آقای آرامی را می بیند. سرگروه که وضعیت او را می داند، به دنبالش آمده است:

-         بیا بریم.

-         کجا آقا؟

-         با هم میریم رامسر و بر می گردیم.

جم که عزت نفس بالایی دارد، از جای خود تکان نمی خورد:

-         نه آقا، متشکرم. برای من همین لباسا بسه.

اصرار آرامی فایده ای ندارد اما با ورود آرمان همه چیز عوض می شود. او که روز قبل برای آوردن لباس های دوستش به چادر او رفته بود و از محتویات آن آگاهی داشت، با تندی به جم گفت:

-         فکر کن منم امیرم! منم سکیزم! اگه اونم بود قبول نمی کردی؟ یعنی من، لایقش نیستم؟

گفته های آرمان تکانش داد. برخاست و او را در آغوش گرفت:

-         باشه بچه ی اصفهون! بریم ولی دفه آخرت باشه!

برای رفت و برگشت، از اتومبیل پیکان حجتی استفاده کردند. گشتی در رامسر زدند و با باز شدن فروشگاه ها، به سراغ بوتیک ها رفتند. در انتخابی سخت بالاخره هر سه بر روی شلواری به رنگ طوسی سیر و پیراهنی سرمه ای توافق کردند.     ساعت از 12 گذشته بود که به اردوگاه بازگشتند. با عجله به چادر و سپس به سلف سرویس رفتند. دخترها از دیر کردن آن دو شاکی بودند. جم علیرغم مخالفت آرمان، واقعیت و جریان خرید لباس را بیان کرد. این امر موجب شد تا هر سه ی آنان در طول صرف غذا و تا هنگام رسیدن به میدانگاهی جنگل سکوت کنند. آرمان که نتوانسته بود، با شوخی هایش فضا را عوض کند به محض نشستن بر روی نیمکت گفت:

-       واقعیت رفتن به رامسر تو گردن جمه! (جم مشتی حواله اش می کند) میگید نه؟ خب، راستش، آقا، دنبال یه زنجیر واسه اون کوه سبز بود!

با این حرف، سکوت دخترها شکست. سعیده می خواست بندِ کوه سبز را ببیند و یلدا در مورد لباس هایی که خریده بودند، می پرسید.حمیده نیز جیغ زنان، شیرینی لباس ها را می خواست. پس از مقداری شوخی وخنده، بحث جدی را شروع کردند. قرار بود آنها توسط مینی بوس اردوگاه به کاخ بروند و فبل از حرکت می بایست در دفتر حجتی جمع می شدند. در حدود سه ساعت، زمان داشتند و هدر دادن وقت صلاح نبود. سریعا به اردوگاه و چادرها باز گشتند    

طبق قرار، ساعت 4:30 باید در درمانگاه جمع می شدند و این بار پسرها زودتر رسیدند. حکیم مشغول شنیدن ماجرا بود که دخترها وارد شدند. هرسه ی آنان با آراستگی تمام لباس پوشیده بودند. سعیده در کت و دامن بلندمشکی با خطوط سرخ، یلدا با کت چهار خانه و دامن بلند یاسی و حمیده در همین لباس اما به رنگ فیروزه ای، پوشش یکسانی داشتند. دقایقی نزد حکیم ماندند و پس از صرف چای به طرف دفتر حجتی رفتند.

آقای آل مختار در جلوی ساختمان منتظر آنان بود. دسته جمعی به دفتر آقای حجتی رفتند. خانم بیدمشکی که در کت و شلوار فرم، به دخترها شبیه شده بود، در آنجا حضور داشت. رئیس، چند دقیقه برای آنان صحبت کرد و آن گاه با مینی بوسِ اردوگاه، عازم کاخ رامسر شدند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...