من و شاهزاده - قسمت 46

در کنار هم نشسته ولی جدا از یکدیگر! به این سو و آن سو می نگریستند. بر خلاف روزهای گذشته، هیچکس تمایلی برای حرف زدن نداشت. در طول راه، بی هدف به کناره های جاده خیره می شدند و نگاه هایشان از هم گریزان بود. با عبور از پاسگاه پلیس راه، سرهایشان به سوی هم برگشت و با چرخش بر روی صندلی ها، در وسط مینی بوس جمع شدند. آقای آل مختار و خانم بیدمشکی هم جزو آنها شده بودند و بچه ها، سید و پروانه، صدایشان می زدند. سید، با دیدن نگرانی که در چشم های بچه ها مشهود بود، گفت:

-         برای چی نگرانید؟ (خندید) توی فامیلتون آدم پول دار ندارید؟! (همه بجز جم با تکان سر، تایید کردند) خب، انگار دارین میرین خونه ی اون پولداره! این که غصه نداره. شما زبده های این مملکتین! ... ببینید! آدم هایی که اونجا می بینید، شاید خیلیاشون از شما پایین ترن! که هستند! حتی همشون! پس دلشوره و دلهره برای چیه؟ (نگاهی عمیق به تک تک آنها انداخت) اگه بهم میگفتن برای شرفیابی به حضور شاه، یه گروه انتخاب کن! مطمئن باشید من باز هم شماها را انتخاب می کردم. یه نمونه از آدمای دربار رو یکی دو روز پیش دیدید(بچه ها به هم نگاه کردند) اِ... همون پسره رو که با شاهدخت اومده بود میگم! همونی که دوست شما، سحر، اونشب جلوی آمفی تئاتر، به تته پته! انداختش! (می خندد) خودتون رو دست کم گرفتین؟! (اخم کرد) یاللا، به خودتون بیایین...

جم دست دراز کرد و با او دست داد:

-         متشکرم آقا سید، چشم! میریم که پولدارا رو، گولَه کنیم!

-        نه، می ریم تو کاخ، که چشِ اون پسره، کام بیزو بزنیم! (ادای کامبیز را درآورد) من آرمانی هستم! اینم دوست من، شبِ درازه! (به یلدا اشاره کرد) 

جمله ی آرمان، خنده و نشاط را به گروه باز گرداند. بی خیال ترین فرد جمع، حمیده بود. دختر جوان با شگفتی، به همه چیز می نگریست و مدام در حال پرسش از این و آن بود. تک کلبه ی چوبی کنار جاده را می دید و با خوشحالی آن را به همه نشان می داد:

-         وای چه قدر قشنگه! یه کلبه! ... جون میده آدم اونجا یه حصار درست کنه و بشه، جنگلی!

یا با دیدن رود کوچک و خروشانی که از کنار جاده می گذشت، دست هایش را بهم می زد و با خنده می گفت:

-         خیلی عالیه! ... میشه یه پل بزنی و اونور، یه خونه ی چوبی درست کنی! ... وای!

به درب ورودی کاخ رسیدند. مینی بوس، اجازه ی ورود نداشت. راننده با پیاده کردن مسافرین، به محوطه ی توقفگاه هتل رامسر که در جنب کاخ واقع بود، رفت. با عبور از درب بزرگ، پیشخدمتی با پوشش لباس فرم و دستکش های سفید، جلو دوید:

-         مهمانان والاحضرت فرحناز؟!

جم با صدایی محکم که برای خودش هم غریب می نمود، پاسخ داد:

-         بله!

بفرمائید، دیر کردید! (یلدا به ساعتش نگاه کرد) از این طرف!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...