من و شاهزاده - قسمت 4

پانزدهم تیر ماه بود که دعوت نامه اردوی رامسر به دست جم رسید. او به عنوان شاگرد برتر شهرستان به این اردوی یک هفته ای دعوت شده بود. امیر با تشویق او به رفتن، کبری و عباس آقا را درجریان گذاشت. این اولین مسافرت جم بود. همه موافق بودند و او نیز علیرغم دلهره هایش پذیرفت.

 جم ساک آبی سفید با آرم هما را در دست گرفت و با گذشتن از زیر قرآن، خانه را به اتفاق امیر ترک کرد. رفیق عزیزاش در طی این چند روز به اتفاق خواهرش وسایل اندک او را آماده کرده بودند: «حوله، مسواک، خمیر دندان، آینه کوچک، شانه، لباس زیر، جوراب، یک پیراهن و شلواری اضافی».

امیر او را تا کنار اتوبوس در خیابان بزرگمهر همراهی کرد. لحظه ی خداحافظی مقداری پول در جیب او گذاشت. این کار را ننه گوهر، کبری و عباس آقا هم کرده بودند. در مقابل اصرار به عدم پذیرش پول توسط جم، امیر گفت:

-           این یکی از زیباترین جنبه های زندگی مردم فقیره! همه جا دست به دست هم میدن! نگرفتن، توهینه. به سلامت ...

و با سوار شدن جم، اتوبوس حرکت کرد. جم به سرنشیان همسفرش نگاه کرد، نیمی از مسافران دختر و مابقی پسران  هم سن وسال او بودند، فقط دو مربی، یک زن و یک مرد میانسال به عنوان راهنما، آنان را همراهی می کردند. تا خروج از تهران و گذشتن از کیلومترهای اول جاده، بچه ها آرام و ساکت بودند اما پس از گذشتن از سد تماشایی کرج به تدریج آنان با یکدیگر آشنا شده و باب گفتگو را باز می شد.

در این هنگام صدایی بلند از ردیف آخر اتوبوس به گوش رسید:

-           من بچه ی تهران نوام ... تیمور شمسی

سرها به طرف او چرخید. برخی از بالای صندلی و بعضی از ردیف وسط صندلی ها به او خیره شدند.

-         آره تیمور شمسی از خیابون دماوند! حالا اگه می خواین مردم فکر نکنند که اتوبوس خالیه! یا اتوبوس پیشاهنگی با سر و صدا از کنارمون رد بشه و بگه اینا خرخونای تهرونن! یه تکونی به خودتون بدین. من ... یه خورده ساکت! من اول براتون یه ترانه می خونم البته شمام با من می خونین، دسته جمعی، البته گروه کره! شروووع کن!

و با صدای نه چندان خوبی شروع به خواندن کرد. نفر بعدی که گویا منتظر شروع خوانندگی بود، بلافاصله ترانه بعدی را اجرا کرد. کم کم دخترها هم شروع به خواندن کردند. یک ساعتی از حرکت نگذشته بود که همه با هم آشنا شدند:

-         علی اربابی از جوادیه، سحر صابری از نازی آباد، کمال ناصری از شاهپور، حسین یارمند از دروازه شمیران، اعظم محبی از عباس آباد، نیلوفر کامکوش از سلطنت آباد و ...

جم نیز خود را معرفی کرد:

-          من جم مینائی از قیصریه!

برخلاف تصور جم، بچه ها او را مانند دیگران تشویق کردند و اعظم نیز متلکی نثارش کرد:

-          هی جم، جام جم ات کو؟

و در میان خنده های بچه ها، صدای نیلوفر را شنید:

-          جم مینائی! چقدر قشنگ! جمشید زیاد داریم اما جم نه! ترکیب قشنگی است جم مینائی!

آواز و رقص پس از صرف غذا در رستوران بین راه و تا رسیدن به رامسر ادامه داشت. با اعلام راننده در مورد رسیدن به رامسر، کف زدن و سوت کشیدن و هیاهوی بچه ها به اوج رسید. جالب تر از همه سوت زدن «نازنین مقیمی» بود که به سبک پسرها با انگشت های دو دست و به شدت قوی سوت می کشید. این کار او با تشویق و همراهی پسرها همراه شد و دخترها نیز سعی در تقلید از او داشتند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...