من و شاهزاده - قسمت 48

هیچکس در آن اطراف دیده نمی شد و این موضوع، باعث شد تا با آسودگی بیشتری، به تماشای ستون های سپید و یکپارچه ی ایوان بلند، بایستند. صدای پیشخدمت شنیده شد:

-          بفرمائید

با اشاره ی سید، جم بار دیگر جلو افتاد و با گذشتن از درب چوبی، وارد تالار شدند. با ورود آخرین فرد گروه، مرد مسنی، در لباس تشریفات، از آن سوی تالار پدیدار شد:

-          مهمانان والاحضرت! خوش آمدید. لطفا تشریف داشته باشید!

و با تعظیم کاملی که زنجیر بزرگ روی لباسش را به صدا در آورد، به سوی درب انتهایی تالار رفت. پیشخدمت اولی نیز، پس از دعوت آنان به نشستن، از درب اصلی خارج شد. گچ بری های دیوارها و سقف، تابلوهای گرانبها، فرش های نفیس و مبلمان های زیبا، موجب گردید تا اعضای گروه، بجای نشستن، به صورت گروهی، در تالار گردش کنند. یلدا که بیشتر  به گچ بری ها توجه داشت، بر روی مبل بزرگ نشست و به سقف خیره شد:

-        اوه! بچه ها، برین تو سقف! اصل کاری اون بالاس! موندم که چه جوری اون بالا رو گچبری کردند!... شایدم، دراز کش! این کارو کردند!

پاهایش را جمع کرد، روی مبل خوابید و به سقف خیره شد. با انگشت اش به گچ بری ها اشاره می کردو حرف می زد:«وای، این یکی معرکه س! ...نه، نه، اونو ببین!..» که ناگهان جیغ خفه ی حمیده را شنید:

-         پاشو، وای پاشو، صابخونه اومد!

یلدا دستپاچه شد و در تلاش برای برخاستن، از روی مبل به زمین افتاد، اما به تندی برخاست و خود را روبروی خانم  میان سالی دید. زن، که گویی حضور دختری چنین شیطان را، در این مکان باور ندارد، با قیافه ی متعجب سراپای او را ورانداز می کرد که پیشخدمت پیر به تالار بازگشت:

-         سلام خانم! خوش آمدید.

-         سلام بابا علی! شاهدخت کجا تشریف دارند؟

-         لوئیز، من اینجا هستم،

فرحناز در حالی که لباس ساده ای شامل: تی شرت گلی و شلوار سپید و صندل پاشنه بلند، پوشیده بود، لبخند زنان نزدیک شد: 

-         با دوستانم آشنا شدین؟

-         دوستان شما؟ (ابروهایش بالا رفت) پس به همین خاطر، به نوشهر نیامدید! والاحضرت...

-         بله، (به یلدا که در نزدیکی او ایستاده بود، لبخند زد) خوش آمدید! اگر ممکنه دوستان را به خاله لوئیز معرفی کنید.

-    بله حتما! ...این آقای و خانم محترم، سرپرستان ما، جناب سید آل مختار و سرکار خانم پروانه بید مشکی هستند (و اما بقیه: (با دیدن لبخند آرمان شیطنت اش دوباره گل کرد) اول خانما: من یلدا میر ساجدم (خندید و به سادگی با فرحناز دست داد)... اون خوشگله، سعیده بزرگی و اون با نمکه! حمیده اسحاق.حالا نوبت آقایونه: آرمان شاکری، مردی از دیار زاینده رود! (ناگهان دست روی دست زد) آخ، آخ، پاک یادم رفته بود! ...اصل کاری!.. (تعظیم کرد) و اینک آخرین نفر: جم مینا! 

سید و پروانه جلو رفتند و در کمال فروتنی با فرحناز دست دادند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...