من و شاهزاده - قسمت 49

در این میان، باباعلی، که در پشت سر فرحناز ایستاده بود، با ایما و اشاره و ادای خم شدن، از بچه ها می خواست، تا در مقابل شاهزاده تعظیم کنند. سعیده نفر بعدی بود که دوستانه، شاهدخت را بوسید و با این کار حیرت لوئیز و حرص پیرمرد را درآورد. حمیده مشابه دوست اش رفتار کرد و آرمان نیز با گفتن:

-         حالتون خوبِس؟!

رفتاری عادی را در پیش گرفت. پیشخدمت مسن، ظاهرا عصبانی شده بود، زیرا دست از حرکاتش برداشته و با قیافه ی برافروخته به آخرین نفر یعنی جم، می نگریست.  مشاهده ی احوالپرسی صمیمانه ی شاهزاده، با این پسر جوان، او را متعجب کرد و آنگاه که جم او را مورد خطاب قرار داد، سخت جا خورد:

-         پدر جان! ما رو ببخشید! ماها هیچکدوم، تا حالا شاه و شاهزاده، ندیدیم! (خندید) دفعه ی اولمونه!

فرحناز که بزور جلوی خنده اش را گرفته بود، گفت:

-         بابا علی! اینا، دوستان جدید من هستند!

-         آره بابا جون! یادت نره، ازین به بعد، عکس منو بذار تو آلبوم خانوم! ال بِتِه با اجازه ی یلدا خانوم!

شوخی آرمان، همه حتی لوئیز را خنداند. در این هنگام یک نفر از خدمه، اطلاع داد که خانم لیلی امیر ارجمند وارد کاخ شده اند. شاهدخت از لوئیز خواست تا منتظر بماند و به اتفاق مهمان جدید، در باغ پشتی، به آنان ملحق شود. سپس با سرعت، دست سعیده و یلدا را گرفت و آهسته گفت:

-          زودباشین بریم که چشم و گوش ملکه رسید!

و گروه را از تالار خارج نمود. مشاهده ی باغ جنوبی، بار دیگر، بچه ها را شگفت زده کرد. لحظه ای در بالای پله ها و کنار دو مجسمه ی ببرِ نشسته، ایستادند و به چشم انداز روبرو خیره شدند.

محوطه ی باز ل در طرفین آن قرار داشت، پائین رفتند و مورد استقبال کامبیز و دوستان دیگر شاهدخت قرار گرفتند. سید، خود را از جمع جوانان خارج ساخته و در زیر دورترین سایبانی که در محوطه دیده می شد، به استراحت پرداخت. لحظاتی بعد پروانه نیز به او پیوست.

فرحناز، ابتدا مهمانان تازه وارد و سپس دوستانش را، به یکدیگر، معرفی می کند:

-    «... و حالا دوستان من! ...دوشیزه کاترین جهانبانی(بر خلاف نامش، موهای مشکی و قیافه ای به شدت شرقی دارد)، اسی ...دولو(با قد کوتاه و چشمانی مهربان و با موهایی صاف و صورتی گرد، تقریبا شبیه آرمانه! اما بدون عینک!)، سارا اقبال (سپید پوش و لاغر اندام و با نگاهی جستجوگرانه!)، مهران زند(شیک پوش تر از بقیه و بی خیال!) و ...کامبیز را هم که می شناسید!»

دست دادن محکم کامبیز با آرمان و در آغوش کشیدن او، شوخی یلدا را به دنبال دارد:

-         کشتیش! ولش کن! وا! انگار داره آبِ لیمو می گیره!

-         یلدا خانوم! مگه شیشه است! (می خندد و با جم دست می دهد)!

آرمان ادای پسرهای هالو را در می آورد و با دهان باز به این و آن نگاه می کند. فرحناز که تئاتر «کریم اصفهونی و زلیخای تهرونی» را به یاد دارد، می خندد و می خواهد به دوستانش هشدار بدهد که ورود پیشخدمت ها، او را از این کار باز می دارد. خدمه، ظرف های بزرگ میوه و سینی های مملو از خوراکی را بر روی میز مستطیل شکلِ کنار درختان، قرار داده و با اشاره ی بابا علی که بر کار آنان نظارت دارد، آنجا را ترک می کنند. فضا صمیمانه تر و حلقه ی بچه ها جمع تر شده است.

اسی پیش قدم شده و به سمت میز می رود اما صدای زنی که شاهدخت را به نام کوچک صدا می زند و خنده هایی که  به دنبال آن شنیده می شود، او را در میانه ی راه متوقف می سازد. توجه همه ی آنان به سوی پله ها، جلب می شود. کاترین با دیدن خانمی که جلوتر از سایرین، در حال پایین آمدن از پله ها است، با صدای آهسته ای می گوید:

-       وای! والاحضرت اشرف!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...