من و شاهزاده - قسمت 53

شهریار شفیق، در لباس زیبا و سفید رنگ نیروی دریایی، خواهی نخواهی، با مادرش همراه می شود. در ابتدای پله ها هستند که شخصی، آنها را صدا می زند:

-         اشرف...شهریار

خواهر دوقلوی شاه، از اینکه او را با اسم کوچک و بدون عنوان والاحضرت صدا بزنند، سخت متنفر است! لذا با عصبانیت به عقب نگاه می کند اما با دیدن خواهر بزرگترش «شمس» اخم هایش باز می شود. چینی به بینی انداخته و با لحن شوخی می گوید:      

-         به به! والاحضرت شمس پهلوی! چه عجب؟! ...شمسی...

مشاهده ی افراد دیگری که وارد ایوان می شوند، او را از ادامه ی شوخی باز می دارد. بر خلاف وی، شهریار، از دیدن خاله اش، خوشحال شده و با شتاب به سوی او می رود. شمس با روی باز خواهرزاده اش را در آغوش می گیرد و در حال بوسیدن وی، نیم نگاهی نیز به محوطه ی پایین دارد:

-         اونجا چه خبره؟... چه هیاهویی!

-         برادرزاده ی شما و دوستاش هستن، حضرت والا! (اشرف با خواهرش روبوسی می کند)

-         بریم پایین عزیزم (این بار اوست که بازوی شهریار را می گیرد)

اشرف با مهمانان تازه وارد خوش و بش می کند:« عزیزم، شهناز...خسرو جان! سلام، سلام (خسرو در حالی که دست شهناز را در دست دارد، تعظیم می کند) اوه، تیمسار شما هم اومدین؟ (با تیمسار دست می دهد) به به! زوج همیشه با هم! هیلاری عزیز و کامران! (آن دو ادای احترام می کنند) استاد عزیز، شما دیگه چرا دانشگاه را رها کردین؟ (مرد، سر خم می کند)... خب، بفرمائید.

 همزمان با پیوستن مهمانان جدید، بالاخره میز سنگین، پس از چند بار توقف، صحیح و سالم، در جلوی جم و سعیده، بر زمین گذاشته می شود. پسرها و بهروز و باباعلی، تک به تک و به شدت مورد تشویق قرار می گیرند. فرحناز در حال شادمانی و «هورا» کشیدن، متوجه ورود: شمس، شهریار، شهناز و سایر تازه واردین، می گردد. به سختی جلوی خشم خود را می گیرد و با لب های به هم فشرده، به استقبال عمه ی بزرگش می رود. اشرف، ناراحتی شاهدخت را حدس می زند اما بی تفاوت و خونسرد، به بازوی پسرش چسبیده و قدم زنان، سرگرم گفتگو با مهمانان می شود. دوستان ملکه، با اشاره ی فرهاد، از بقیه کنار کشیده و دور هم جمع می شوند.

یلدا، متوجه موضوع شده و بچه ها را در جریان قرار می دهد:

-         کامبیز! جریان چیه؟ چرا اینا گروه، گروه، شدند. لیلی و لوئیز، با اون سه تای دیگه یه طرف! ...

-         (آرمان): که که ما چقده پر ادعا ! اصی نیومد خودش به ما معرفی کووند!

-        (اسی): ببخشید حضرت اشرف! اون آقا که قیافه ی معلم ها رو داره، فرهاد ریاحی، استاد دانشگاه بوعلی همدان هستش و زوج شیک پوشِ همراهش هم، آقای کامران دیبا، پسر عموی ملکه فرح و خانمش: هیلاری! ...

-         ادامه بدیم، گروه دوم: والاحضرت شمس و اون خانم و آقا...

-         (کاترین): ایشون، شاهدخت شهناز هستن! خواهر ناتنیِ فرحناز و آقایی هم که کنارش وایستاده، خسرو جهانبانی، همسرشه.

-         مرسی کاترین جون...خب، اون سه تا هم با فرحناز، یه ورند.

-         (حمیده): اون آقاهه کیه؟

-         (کامبیز): عینکیه رو میگی؟ ...تیمسار پاکروانُِ!

-         (مهران): معاون وزیر دربار!   

-         آره، اون جنابم، با والاحضرت اشرف و افسر خوش تیپه!... و

-         (سارا):  don’t you know him? …prince…prince Shahriar Shafigh…his  son wow! …

You look like very beautifull in navy!  

-         (آرمان): تو این رختا همه خوش تیپ میشن . میگوین نه؟ لباسا را بدین به کامی بیبینین چیچی میشد! اووه کامبیزی بیچاره! جخ تازه سارا هم طرف آدم خوش قیافاس شوماوم به فنای دادا 

-         باشه بابا! تو از همه بهتری! اصفهونیِ حسود!(همه می خندند) گروه آخری، میشه اشرف خانم و پسرشون و مهنوش و رزیتا و بهروز!

-         (حمیده): اونا خرجشون رو سوا کردن، دارند میرن لای درخت ها!

-         (کاترین): روزمون رو خراب کردن! بی مزه ها!

-        (آرمان): روزی ما خراب شد مالی اونا نه ! انگاری براشون زهره ماری میبرن! (به پیشخدمتی که سینی در دست به طرف درخت ها می رود، اشاره می کند)

-        (مهران): زهرماری؟!(می خندد) تو اصفهان به شراب میگن: زهرماری؟!

-        (آرمان): نه ! اسما دیگه وم داریم: آب شنگولی ! عرق! اشک لیلی! سوغات ویل! مهر ابلیس!

-        (کامبیز): بسه بابا! غلط کردیم! ...

-         (یلدا): راست میگه، بچه ها، مشغول شین... باباعلی زحمت کشیده و اینا رو واسه ما آورده! بسم الله!

باباعلی، که انگار مویش را آتش زده اند، بلافاصله در کنار آنها ظاهر می شود. با خوشرویی، تعارف کرده و در بین بچه ها می نشیند. جم از سعیده پذیرایی می کند و اسی، با دوربین پولاروید مشغول عکاسی می شود. پس از گرفتن چند عکس، با شنیدن مهارت جم در عکاسی، دوربین را به او می دهد. حمیده بیشتر از بقیه با باباعلی اخت شده است. مدام از او در مورد درختانی که در اطراف کاشته اند و او برای اولین بار می بیند، سوال کرده و در حال خوردن، گفته های پیرمرد را یادداشت می کند.

جم، چند عکس انفرادی از سعیده و یلدا می اندازد و در این هنگام، نگاهش به فرحناز می افتد. از دور چنان به نظر می رسد که در بین شاهدخت ها، بحثی جدی، در جریان می باشد. خواهر کوچکتر، پاهایش را بر زمین می کوبد و خواهر بزرگتر، با در آغوش گرفتنش ، سعی دارد او را آرام سازد. توجه بقیه ی بچه ها کم کم به آن نقطه جلب می شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...