من و شاهزاده - قسمت 55

سارا که تحت تاثیر بذله گویی آرمان قرار نگرفته است، در میان سر و صدا و خنده ی سایرین، از کاترین در مورد تازه واردین سوال می کند اما او با شانه بالا انداختن، می گوید که هیچکدام از آنان را نمی شناسد. صدای مردانه ای که سارا را مورد خطاب قرار می دهد، خنده ها را خاموش می سازد.

-    دوشیزه اقبال! ... (بچه ها برگشته و با تعجب به مرد نگاه می کنند) اون خانم که دامن کوتاهی پوشیده اند، خانم لیلی دفتری و همراهشون خانم امیلیا کارپاتی هستن (از مشاهده ی ترجمه ی سریع سخنانش توسط سعیده، لبخند می زند) و اون آقای شیک پوش، آقای آتابای (بی توجه به «سلام» باباعلی که دوان دوان خود را به آنجا رسانیده، ادامه می دهد) از دوستان علیاحضرت ملکه هستند.  

آن گاه، از روی صندلی برخاسته و جواب سلام پیرمرد را داده و با او دست می دهد:

-      حالت چطوره باباعلی؟

«متشکرم» آهسته ی بابا علی، در «سلام تیمسار» قرص و محکم شهریار، گم می شود. افسر جوان نیروی دریایی، دومین نفری است که خود را به  آن نقطه رسانیده است. احترام کامل نظامی را به جا آورده و شق و رق، به حالت خبردار، می ایستد. تیمسار با نیم نگاهی به شاهدخت ها، دست اش را بلند کرده و به احترام وی پاسخ می دهد. همه ی افراد حاضر در محوطه، به این سوی در حرکت اند و در این میان، شتاب فرحناز، توجه همه را جلب می کند.

پاسخ سوال های همزمان یلدا و حمیده را، مهران، با صدایی نجوا مانند می دهد:

-        تیمسار حسین فردوست! ...دوست قدیمی و مورد اطمینان اعلیحضرتن!

او که گویی از دیده شدن و در چشم بودن، هراس دارد، با گفتن این حرف، خود را عقب کشیده و پشت سر جم می ایستد. آقای آل مختار و خانم بید مشکی نیز خود را به بچه ها می رسانند. تیمسار به طرف آنان بر گشته و از ورای عینک تیره اش، آرمان، یلدا و جم را ورانداز می کند. برای دیدن سعیده، عینک اش را بر می دارد و با تعجب به او چشم می دوزد. فرحناز به موقع سر می رسد:

-         سلام، تیمسار

و در کنار او قرار می گیرد.

-         سلام عزیزم! (چشمانش رنگ محبت می گیرد) سلام شاهدخت من!

شاهزاده خانم جوان به طوری که دیگران متوجه نشوند، لبه ی آستین کت او را می کشد و زمزمه می کند:

-         عمو! میشه کمکم کنی؟!

و با دیدن لبخندش، خوشحال می شود:

-         میاین قدم بزنیم؟

بی توجه به سایرین که با احترام در چند متری آن دو متوقف شده اند، از آنان دور و به بچه ها نزدیک می شوند. گفتگوی آرامی بین آن دو جریان دارد.

-         والاحضرت، دوستای جدیدی پیدا کردند و ...

-         بله و از بودن با اونا خوشحالم!

از بین بچه ها می گذرند.

-    آرمان شاکری، یلدا میر ساجد، حمیده اسحاق (با دقت به صورت فرحناز نگاه می کند) جم مینائی! .... و خانم سعیده بزرگی (لبخند می زند) خیلی شبیه ملکه ی سابقه!

-         من که ندیدمش! ... نمی دونم.

-         والاحضرت، در مورد چیزی می خواستن با من صحبت کنند؟

-         من فکر می کنم با بودن این همه آدم، دوستانم راحت نیستند. وای! (در مقابل پرچین می ایستد) مهمانی من رو خراب کردند!

تیمسار به ملایمت دست های گره شده ی او را از هم باز می کند:

-         درست میشه عزیزم! بهتره برگردیم

و شاهدخت جوان برای اولین بار در طول آن مهمانی، می خندد. او گفته ی «عمو» را قول قطعی فرض کرده و با خوشحالی از وی تشکر می کند. 

مسیر رفته را، بر می گردند. فرحناز نزد دوستانش می ماند و تیمسار به حضور خواهران شاه می رسد. والاحضرت اشرف که از معطلی و در انتظار بودن، بیزار است، تعظیم مرد را ندیده می گیرد:

-          سر زده وارد رامسر شدید (پوزخند می زند) برای رفتن به کازینوست یا ...؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...