من و شاهزاده - قسمت 5

طبیعت زیبای رامسر و ساحل دیدنی آن، جم را مسحور کرده بود. بسیاری از بچه ها برای اولین بار دریا را از نزدیک می دیدند و همه آنها با صورت های چسبانیده به شیشه اتوبوس، مشغول تماشا بودند. اردوگاه تربیتی رامسر، در کنار اردوی پیشاهنگی و در نقطه ی بسیار زیبایی ایجاد شده بود. بخشی از آن محل استقرار دخترها و قسمتی دیگر به پسرها اختصاص داشت.

بقیه اردوگاه شامل: «جنگل اختصاصی، آمفی تئاتر، محوطه چمن، ورزشگاه و نمایشگاه، کلاس های هنری و سلف سرویس بود» با ورود اتوبوس به محوطه داخلی، بچه ها پیاده شده و با راننده خداحافظی نمودند. مسئول اردوگاه آقای جواد حجتی، به آنان خیر مقدم گفته و با کمک ایشان، بچه ها به دو گروه مجزای دختر و پسر تقسیم و توسط راهنماهای زن و مرد به چادرهای تعیین شده رفتند.

چادر شماره 410 برای پسران و شماره 127 برای دختران برگزیده شده بود. هر یک از چادرها گنجایش بیست نفر را داشت. خوابگاه و چادرهای دختران به وسیله نرده های فلزی بلندی از سایر قسمت ها جدا شده بود و برای ورود به آن قسمت می بایست با تایید نگهبانی از تنها درب اختصاص یافته تردد کرد، اما در کلیه برنامه ها، هر دو  گروه حضوری مشترک داشتند.

...

هنگام عصر بود و بچه ها به علت خستگی راه و پایکوبی زیاد به زودی به خواب رفتند. جم که بدنی ورزیده داشت و به کارهای سنگین عادت داشت زودتر از بقیه بیدار شده و بی سر و صدا از چادر بیرون آمد. تلالوی انوار خورشید و درختان سرسبز و بلند قامت جنگلی فضایی رویایی را خلق کرده بود.

پسرهای اعزامی از شهرستان های مختلف ایران به تدریج از چادرها خارج و در محوطه گردش می کردند. جم به گویش ها  و لهجه های مختلف کشور گوش می داد، گویا اینجا مرکز گردهمایی اقوام ایرانی است. با پیوستن علی و فریبرز، گفتکوی جالبی آغاز شد:

-         جم! در چه حالی؟ من که تو عمرم همچین جای قشنگی را ندیدم! بچه محل های منم ندیدن! از این هفته باید واسه ی اونا هزار شب تعریف درست کنم. این را فیروز بیگی گفت. او بچه سرآسیاب بود.

 و علی ادامه داد:

-         ای بابا! خب منم ندیدم! البته قبلا با دایی حشمت اینا اومدم شمال! اما خودم با یه گروه مثل خودم! نه! اینجا واقعا قشنگه!

فریبرز رو به جم گفت:

-         تو که اصلا نخوابیدی! حتما ذوق زده شدی.

جم خندید و پاسخ داد:

-         نه خوشحالم که اینجام اما ای کاش خواهرم و عباس آقا و امیر هم بودند! آرزومه که دوباره با اونا بیام!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...