من و شاهزاده - قسمت 6

 

علی که دائما به اطراف نگاه می کرد گفت:

-          اینجا با شنیدن این لهجه ها انگار که تو توپخونه و ناصر خسرویی! همه جور لهجه ای هس، کردی، آذری، بلوچی، خراسونی، اصفهانی ... اوه اوه ... چقدر قشنگه. من عاشق این لهجه ام! میشه من همشو یاد بگیرم!

از پشت سر آنها و داخل چادر کسی جواب داد:

-            رشته ی تحصیلی تو توی دانشگاه مشخص شد. زبان و لهجه های اصیل ایرانی، پروفسور فیروز بیگی زبان شناس برجسته و رئیس آکادمی السنه و زبان های بین المللی!

سر وکله ی تیمور از چادر بیرون آمد که با صدای بلندی می خندیدند و پس از او کمال و دیگران بیرون آمدند.

آقای حمید آرامی راهنمای آنان آخرین نفر بود که به آنها پیوست و گفت:

-             بچه ها دم غروبه میریم واسه شامگاه! پشت سر من بیایین! راستی شماره چادر یادتون نره، شماره 410

خورشید رفته رفته در حال غروب بود. گروه های دانش آموزی از چادرهای خود بیرون آمده و دسته دسته در حال جمع شدن در محوطه ی چمن اردوگاه بودند. دقایقی که گذشت، گروه موزیک پر شماری در بالای سکوی شمالی ظاهر شد. رهبر گروه در مقابل میکروفن قرار گرفت:

-           سلام ... من کاوه معظمی به نمایندگی از طرف گروه موزیک اردوگاه مجددا به گروه هایی که از شهرستان های مختلف ایران عزیزمان امروز به ما پیوستند خوش آمد می گویم. امیدواریم لحظه های شادی را در کنار شما و به اتفاق هم خلق کنیم مراسم شامگاه امروز، با آهنگ های شاد ایرانی. گروه موزیک ... 1 ، 2 ، 3

حدود نیم ساعت شادترین آهنگ های روز ایرانی در اردوگاه نواخته شده و به دلیل سیستم صوتی مناسب، صدای سازها و خوانندگان در کل اردوگاه به گوش می رسید. در طی این مدت رقص و پایکوبی در تمامی محوطه انجام می شد. در خاتمه مجری مراسم شامگاه همه را به سلف سرویس اردوگاه جهت صرف شام و پس از استراحتی کوتاه به سالن آمفی تئاتر دعوت کرد.

درب های چندگانه سلف سرویس باز و توزیع غذا به سرعت انجام می شد اما جو شاد و مراسم شامگاه اینجا نیز ادامه داشت پرتاب کردن همزمان ظروف استیل غذا خوری توسط چند نفر بر کف سالن که صدای رعد مانندی ایجاد می کرد و باز کردن درب نوشابه ها پشت سر هم و به صورت شلیک مسلسل، نواختن ضرب با استفاده از میزهای غذا خوری آنهم به صورت گروهی و آواز کره دسته جمعی مانند: به جای آب، کافور دادند ... سهلا سهیلو پسر بوديم و دختر شديم ... سهلا سهيلو ً

تازه واردین را بهت زده می کرد. اين حركت ها، در ابتدا با استقبال بچه ها و كف و سوت آنان روبرو مي گرديد ولي در صورت تكرار با سكوت و عدم پذيرش مواجه مي شد. اكثر بچه ها در همان ساعات اول ورود، دوستان بسياري از شهرستان هاي مختلف پيدا كردند. جم در سلف سرويس به علت كمبود صندلي از سايرين جدا شده و به ناچار در پشت ميز ديگري نشست. در كنارش پسري با عينگ گرد و موهاي صاف و بلند نشسته بود كه بي توجه به سلام او به غذا خوردن اش ادامه داد.

روبروي آن دو نفر، 4 دختر با تي شرت هاي يكسان كه عينك هاي دودي خود را بر روي موها گذاشته بودند، نشسته و با صداي بلند صحبت مي كردند . جم با خجالت اش از محيط ، آرام نشسته و اولين قاشق را  بر مي داشت كه ميز تكان سختي خورد . دو جوان كه لهجه ي شهرستاني داشتند و در دست هر يك دو سيني مملو از غذا ديده ميشد با ميز برخورد كرده بودند . جم ميخواستم اعتراض كند اما آنها سيني ها را به طرف دخترها هل دادند :

-          شما شروع كنيد.

و به تندي به سمت صف غذا رفتند . يكي از دخترها با خنده گفت :

-          سوپ نخوريد كه كافور داره هاه …هاه ..ها .

او سرش را بلند كرد تا گوينده را ببيند كه با چشمك دختر روبرويي مواجه شد. به دختر كه با صورت پر از جوش ، آرايش غليظي داشت ، اخم كرده و سرش را برگرداند كه  نگاه كنجكاو پسر بغلي را متوجه خود ديد. پسر جوان آهسته گفت :

-          اسم من آرمانه.

و با او دست داد، جم هم خود را معرفي كرد. آرمان لهجه ي اصفهاني و قيافه ي مطبوعي داشت. در اين هنگام جوانها باسيني غذا برگشته و در دو طرف ميز نشستند. گفتگوي دختران در رابطه با شهرهاي ساحلي و كناره هاي زيباي خزر با اضافه شدن پسرها، جذاب تر شد و جم با دقت گوش مي داد كه صداي گرم دختر جواني او را از شنيدن باز داشت :

-          ببخشيد ميتونم اينجا بشينم .

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...