من و شاهزاده - قسمت 61

دقایقی پس از حرکت مینی بوس، پروانه، صندلی ردیف جلو را ترک کرد و به نزد دخترها رفت:

-        برعکس رفتن، همتون ساکت نشستید! مثل اینکه خیلی خسته اید (کنار حمیده نشست) تعریف کنید ببینم! بهتون خوش گذشت. یا نه؟

یلدا «آه»ی کشید:

-        کاش، همه ی این دو سه روزه رو، از صبح تا شب با هم باشیم. (صندلی اش را عوض کرد و کنار سعیده نشست) از فکر اینکه از این خوشگله و اون گوله ی نمک (به حمیده اشاره کرد) جدا شم، دق می کنم! (به سعیده چسبید) منم با خودت ببر اهواز

آل مختار که در حال نزدیک شدن بود، گفت:

-        عوض اینکه بزنی زیر گریه، از این لحظه ها استفاده کن! (دخترها مرتب نشستند) دخترای من چطورن؟ (دست به زیر چانه ی حمیده برد و سر او را بالا آورد) آخ، آخ، آخ! داری گریه میکنی؟ ای یلدای شیطون...

پروانه که روی صندلی آخرین ردیف، نشسته بود، پسرها را صدا زد:

-         ... پاشین بیاین عقب، ببینم

آرمان، تلو تلوخوران، جم را به دنبال خودش کشید:

-         بیا دادا، بیا که سرکار بید خشتی، احضارت کرده س!

دخترها خندیدند و برای نشستن آن دو، جا باز کردند. حمیده و سید در کنار پروانه نشستند و جم و آرمان صندلی آنان را اشغال کردند. پروانه مهلت نداد و با لحنی جدی شروع به صحبت کرد:

-         من، چندین ساله که میام اینجا، فکر کنم چیزی حدود هشت ساله... گروهای زیادی رو آوردم... بچه هایی که تا حالا از شهرشونم بیرون نرفته بودند، بچه هایی که تا این سن، مسافرت نرفته بودند و تا حالا شمالُ ندیده بودن! ... (با تاسف سر تکان می دهد) برای اونا، اینجا(با انگشت به نشیمن صندلی می زند) یعنی رامسر، عین بهشته!... روزهای اول، همه، شاد و خندون بودن. از دیدن دریا و کوه و درخت های سرسبز، کیف می کردند و کم کم با هم دوست می شدند. (می خندد) به نطر منم، بهترین چیز این اردوها، دوستی بین شماهاس!...ولی حیف! حیف که آخر هفت روز، همش به غم و غصه میگذره... شما... بچه های خوبی هستین. گروه خوبیم هستین. بهتر از همه ی گروه هایی که تا حالا دیدم و داشتم. برای همدیگه دوستای خوبی شدین اما.. اما با این وضعی که الان می بینم، روز آخر اردو...(به تک تک بچه ها نگاه می کند) کار جدائی شما چند تا، از همدیگه، خیلی سخت میشه! ببینید، همین الان، توی اردوگاه دخترا، به یلدا و سعیده و حمیده، میگن: سه تفنگدار! چون همش با همن! یلدا رو می خوای؟ باید سعیده رو پیدا کنی! دنبال حمیده ای، باید بیای چادر ما!... آرمان ادا در نیار... این مسئله برای پسرا هم هست اما خیلی خیلی کمتر!

سعیده  با شتاب حرف او را قطع کرد:

-     پروانه خانوم! ما همه میدونیم که چه بخوایم و چه نخوایم، تا دو روز دیگه، باید از هم خداحافظی کنیم. اما دلمون میخواد با یه دریا خاطره ی خوش از این اردو بریم. شما هم مطمئن باش که روز آخر، نه غش و ضعف می کنیم و نه، شما، گریه ی ما رو می بینید!

یلدا با ناراحتی گفت:

-       بچه کوچولو که نیستیم

پروانه به جلو خم شد و به او زل زد:

-        اوه، پس کی بود که چند دقیقه پیش، داشت دق می کرد، هان؟!

مداخله ی جم، هر دو سرپرست را قانع کرد:

-       حرف شما کاملا درسته خانوم، ولی حرف سعیده هم درسته! ... ما به شما قول میدیم که روز آخر، با خوشی و خنده از هم جدا بشیم. من این قولُ از طرف همه ی بچه ها میدم اما یه خواهشی هم ازتون دارم...   

-         چه خواهشی؟

-       که اجازه ی دو تا کار رو بهمون بدین..یکی این که، ما پس فردا ظهر، ناهار مهمون دکتر و چاندنی و حکیم، هستیم. البته توی درمونگاه! برا همینم، یا خودتون یه کادو برامون تهیه کنین، و یا اجازه بدین که خودمون، فردا، بریم خرید!                             

پروانه، مات و مبهوت، به سید نگاه می کرد . منتظر واکنش او بود که قهقهه ی راننده ی مینی بوس، چشم ها را متوجه مرد شمالی کرد.

-         ها، ها، ها!... میخواین واسه حکیم ما چیز بخرین؟ دمتون گرم! ای ول لا! ... ما فردا دربست و مجانی، در خدمتیم!

و بالاخره سید به حرف آمد:

-        باشه، قبوله! ... پس اول برین و اجازه ی رئیسُ بگیرین (شانه، بالا انداخت) ما که حرفی نداریم

پروانه هم، پس از نگاهی عمیق، به گردن کج آرمان، دستش را بالا برد:

-        دلم می خواد یه پس گردنی جانانه، بهت بزنم ولی چیکار کنم که پسر ماهی هستی! (می خندد) باشه، قبوله!

خوشحالی بچه ها، حد و مرزی نداشت. دست می زدند و با صدای بلند می خندیدند.     

به محض عبور مینی بوس از درب اصلی اردوگاه، سر و کله ی سر نگهبان خشن، پیدا شد. درب مینی بوس را باز کرد و بالای رکاب ایستاد:

-        شب بخیر! ...ساعت ده و نیمه!...خانم ده بزرگی، میریم دفتر!

و بدون توجه به اعتراض های سید و بچه ها، سعیده را به طرف دفتر اردوگاه برد. جلوی ساختمان اداری، رو به بقیه کرد و گفت:

-        شماها برین آمفی تئاتر! رئیس، فقط خانوم ده بزرگی رو خواستن

جم که طاقتش طاق شده بود، راه او را سد کرد. دست دختر را گرفت و او را به طرف خود کشید:

-         اون، تنهایی، هیچ جا نمیره (با مشت گره کرده، رخ به رخ مرد ایستاد) بهتره بگین چیکارش دارین؟

با فریاد «گمشو بوزینه» ی سر نگهبان، کار داشت بالا می گرفت که یکباره صمغی از ساختمان بیرون آمد. همه ساکت شدند. مرد دیگری در پشت سر معاون ایستاده بود. سعیده با دیدن او، جیغ کشید:

-         دایی!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...