ملکــه ایـــران من و شاهزاده - قسمت 62

من و شاهزاده - قسمت 62

مردی که سعیده او را «دایی» صدا زده بود، از سایه ی صمغی خارج شد. قامت کشیده و پوست تیره ی مرد، در لباس سپاهی دانش، بسیار موزون به نظر میرسید. از پله ها پایین آمد و با ابروهایی گره خورده، در حالی که گوشه ی سبیل قیصریش را به زیر دندان گرفته بود، جم را مورد خطاب قرار داد:

-          دستشو ول کن!

سعیده، به سرعت دست خود را از دست جم بیرون کشید و خود را به آغوش وی پرتاب کرد. حمیده، در کنار آن دو قرار گرفت و سید، نیز قدم جلو گذاشت:

-          خالد!

مرد جوان با شنیدن نام خودش به او نگاه کرد و ناگهان چهره اش روشن شد:«آه، سید هاشم، سلام علیکم!» و با دیدن حمیده که بالا و پایین می پرید، خندید. در مقابل سید، سر خم کرد و با احترام با او دست داد. صمغی که منتظر این لحظه بود، سرنگهبان را مرخص کرد:

-          شما برید...جناب آل مختار، خانم بید مشکی، بچه ها! بفرمائید داخل

همه به هم تعارف می کردند که صدای اعتراض یلدا بلند شد:

-          مگه قرار نبود بریم درمونگاه (با دلخوری به خالد نگاه کرد) حکیم منتظره، اُه!

آرمان، به پشتیبانی اش درآمد:

-           یلدا راست میگد، دفتر رئیس که راحت نیس! دایی خالد بفرما!

جلو افتاد و بقیه، خواه و ناخواه، از وی تبعیت کردند.

با نزدیک شدن بچه ها، گل از گل حکیم شکفت. او که ساعت ها، منتظر آنان بود، همین که صدای گام هایشان را شنید و سیاهی هیکل هایشان را دید، داد زد:

-           دیر کردین... گفتم نکنه باز سعیده ....

در تاریکی افرادی را که نزدیک می شدند، شمرد و با دیدن افراد غریبه، بقیه ی حرفش را خورد. کلاهش را برداشت و با شدت سرش را خاراند. آرمان، در حالی که به همراه جم، چند متری جلوتر از سایرین می آمد، شیطنتش گل کرد:

-           عمو حکیم، به دادمون برس که دوباره برامون آجان فرستادن! ...آه که بدبخت شدیم!

ضربه ی شدید کف دستی حکیم را که به سر خودش زد، همه شنیدند:

-           وای بابا، جم!

سعیده فریاد کشید:

-          آمو حکیم، درووووغ میگه!

-         می دونم بابا، می دونم... تا تو هستی، کی جرات داره به جم دست بزنه!

همه خندیدند ولی اخم های خالد درهم رفت. به جلوی ایوان درمانگاه رسیدند. حمیده، خالد را معرفی کرد و حکیم با نشان دادن قسمتی از ایوان که فرش شده بود، از آنان دعوت کرد تا بنشینند. سید و پروانه با عذر سر زدن به چادر بچه ها، آنجا را ترک کردند.

-          گز انگبین اصفهان!... پذیرایی امشب با تو!... برو همه چیز رو از تو بیار...اِ، واستاده داره منو نیگا می کنه!

حکیم این را گفت و بهترین جای نشستن را به خالد تعارف کرد. آرمان غرغر کنان به داخل درمانگاه رفت:

-          دایی اون اومده، اونوخد زحمتش با منه! کاشکی منم، فک و فامیلمُو  دعوت کرده بودم، ها!

حمیده، خنده کنان، او را دنبال کرد.

سعیده، پهلوی خالد نشست و جم، نقطه ی مقابل آن دو، یعنی کنار ستون را برای نشستن انتخاب کرد:

-           اینجا بهتره

آنگاه کمی به  طرف محوطه چرخید تا هم از تیررس نگاه خالد دور باشد و هم جا برای نشستن و تکیه زدن یلدا، باز شود. گفتگوی آرامی بین سعیده و دائی جوانش، در جریان بود. حکیم، متفکرانه سرش را می خاراند و برای پیوستن به یکی از این دو گروه، مردد بود، که حمیده سرش را از پنجره بیرون آورد و صدایش زد:

-            آمو حکیم، چای بریزم؟

-            بریز! ... اما سیا سوخته! مواظب پایه ی سماورم، باش، لقه!

بالاخره بر تردیدش غلبه کرد و در همانجایی که ایستاده بود، نشست. گاهی به جم و یلدا و گاهی به خالد و سعیده نگاه می کرد. از سکوت بچه ها راضی نبود و احساس ناجوری داشت. می خواست حرفی بزند که یلدا گفت:« صدای ماشینه، مثل اینکه بازم مهمون داریم!» حکیم، کلاه را روی سرش کشید و بلند شد:

-            ن..!

ولی با کمی گوش دادن صدای زوزه مانند اتومبیل را شنید. با نگرانی در بالای پله ها ایستاد. بوق ممتد اتومبیل، خبر از حادثه ای شوم می داد. بچه ها که وقوع حادثه ای را حدس می زدند، در حال برخاستن بودند که پیکان آلبالوئی، با سرعت به داخل پیچید. ترمز گرفتن و کنترل ماشین ممکن نبود. اتومبیل با شدت به پله ها برخورد کرد. چرخ های جلوی آن، به هوا بلند شد و سپس با شدت به زمین کوبیده شد. صدای ناهنجار تصادف، جیغ حمیده و واژگونی سینی چای را به دنبال داشت. هنوز درب اتومبیل باز نشده بود که فریاد حکیم، همه را به تکاپو انداخت:

-          برانکاد، برانکاد!

مشاهده ی آقای حجتی که با سر و صورت خونین، از اتومبیل پیاده شد، بچه ها را ترسانید. جم زودتر از سایرین و با دو سه خیز، خودش را به او رسانید رئیس اردوگاه، با تنی لرزان، با انگشتش به اتومبیل اشاره کرد:

-         اون، اون!

و بیهوش بر زمین افتاد. خالد و آرمان وحکیم به کمک آمدند. جم، حجتی را رها کرد و به سراغ درب عقب ماشین رفت. تقلای او فایده ای نداشت. درب باز نمی شد. سعیده، با جیغ و داد از او خواست، تا ماشین را دور بزند:

-         برو اون در، برو اون در

طبق گفته ی او عمل کرد و این بار درب به راحتی باز شد. خودش را به داخل ماشین کشانید و چند لحظه بعد با جسم خونین دخترکی خردسال از اتومبیل بیرون آمد.   

در عرض چند دقیقه، دکتر راگو خودش را به آنجا رساند. چاندنی همراهش بود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...