من و شاهزاده - قسمت 63

حجتی با سر و دست باند پیچی شده راه می رفت و با «آه» و ناله، جریان حادثه را برای معاونش تعریف می کرد:

-       ... همه ی حواسم به این طفل معصوم بود...آه!نوه ی نازنینم. مهشید کوچولوی بابا... امروز صبح براش دوچرخه خریده بودم. یادش دادم که چه جوری پا بزنه و چه جوری ترمز بگیره! ...جلوی خونه داشت بازی می کرد که ورش داشتم و با دوچرخه ش آوردم اینجا...خدا کنه خوب بشه!...آخ، قلبم داره پاره پاره میشه!... (اشک هایش را پاک می کند) ...دیدم هیچکی نیست و تلفنم یه سره داشت زنگ می زد. گذاشتمش بالای پله ها و رفتم تو دفتر. اومدم گوشی رو وردارم که صدای جیغش رو شنیدم... دویدم بیرون و دیدم وای، مهشیدم، از پله ها افتاده پائین و غرق خونِ...

سرش را روی شانه ی صمغی گذاشت و به سختی گریست. دیدن گریه ی حجتی، کافی بود تا حمیده و به دنبال او چاندنی هم، به گریه بیفتند. بچه ها در راهرو درمانگاه، دور هم  جمع شده و به درب اتاق عمل، چشم دوخته بودند. سکوت نگران کننده ای حکمفرما شده بود. حکیم که از اتاق خارج شذ، همه به سوی او دویدند.

-      خوبه! حالش خوبه! هیچی نیست. فقط یک کم ترسیده...(رو به حجتی کرد و سرش را خاراند) رئیس... این همه بچه زیر دسته، چند هزار تا! اون وقت بلد نیستی از نوه ی خودت هم مواظبت کنی؟ (چشمک زد) شوخی کردم، رئیس ! پیش میاد دیگه!  

خروج راگو، همه را از دور حکیم پراکنده کرد. این بار نوبت پاسخگویی دکتر بود:

«مریض خوب! بِی بی خوب، خوب (به چاندنی نگاه کرد)  oh, chandani, why

(همسرش را در آغوش گرفت) چند دقیقه بعد، مهشید کوچولو در بغل جم از اتاق خارج شد. همه دوره اش کردند. حجتی باز هم گریه می کرد اما این بار از روی خوشحالی! دست راست کودک را بسته بودند و بر روی پا و صورتش، جای خراشیدگی و بریدگی دیده می شد. نوه را به آغوش پدر بزرگش سپردند. بچه ها هورا کشیدند و دست زدند. آرمان، با صدای بلند از همه دعوت کرد، به ایوان بازگردند، تا از آنها پذیرایی کنند.

-       به افتخار خالو خالد! دایی جانِ سعیده خانومِ بزرگ دهی و بچا محل سیده حمیده! بفرمائید.  

حکیم، حمیده را صدا زد و با نشان دادن یک دو جین استکان دست نخورده از او خواست، ناراحت نباشد و چای را آماده کند. مهشید از بغل پدربزرگ پایین آمد و آهسته آهسته به طرف جم رفت. درکنار او نشست و سرش را بر روی زانوی او گذاشت. یلدا، با گفتن«هیس» کودک را به همه نشان داد:

-       اینم هووی بعضیا!

با سر به سعیده اشاره می کرد که نگاه تند خالد را دید.

-       منظورم فرحناز بود!

 آرمان و یلدا و حکیم، پشت سرهم حرف می زدند. فرصت سخن گفتن به یکدیگر نمی دادند. یلدا، حادثه ی زمین خوردن سعیده را بازگو می کرد و در میانه ی صحبتش، حکیم، نحوه ی مداوای او را شرح می داد. آرمان، هر دوی آنها را ساکت می کرد و با خوشمزگی در مورد درگیری جم با سرهنگ و درجه دار شهربانی حرف می زد. داستان کول گرفتن سعیده، باعث شد تا مهشید، هوس سواری کند. جم او را قلمدوش گرفته و دور ایوان می چرخاند که صحبت از اعتصاب و درگیری به میان آمد. راوی آقای حجتی بود که با حرارت از نقش یلدا و سعیده، تعریف می کرد. در این میان، چاندنی نیز به پرحرفی افتاده بود. سخنرانی سه زبانه ی او، فارسی هندی انگلیسی، همه حتی خالد را به خنده انداخت. او که از شنیدن حرف هایی که دیگران، در مورد سعیده می گفتند، متعجب شده بود، چشم از خواهرزاده اش بر نمی داشت و در همان حال، زیر چشمی، جم را می پایید.         

ورود آقایان: آرامی و آل مختار و خانم ها: بیدمشکی و شرافت (سرپرست گروه اصفهان) جمع را از تب و تاب انداخت اما زمانی که بنا به تقاضای آقای صمغی، خانم بیدمشکی، داشت، در مورد، رفتن به کاخ رامسر، دیدن والاحضرت ها و جریان های دیگر حرف می زد، ورق برگشت.

-      ... هر کسی که به سعیده جان! می رسید، اونو با ملکه ی سابق، ثریا مقایسه می کرد. خواهرهای شاه هم شوکه شده بودند! اون تیمسارم که جدی، باورش نمیشد....آقای بهروز وثوقی هم که اومد...

یلدا، پرید وسط حرف مربی اش که:

-        وایسین، وایسین! اونجاشُ بگین که بهروز و شهرام، زل زده بودن به سعیده و یه دفعه جم (می خندد)...جم، سعیده رو کشید کنار و خودش وایساد جلوی اونا! (دست می زند) سعیده رو پشتش قایم کرده بود و دست به کمر، اماده ی کتک کاری بود، نه؟

-        اون وسط، این آقا آرمانی، چیکار می کرد؟ (حکیم پرسید)

-        به! سر ایشون شلوغ شلوغ بود! کاترینا! سارا! رقص باله! 

همه می خندیدند که ناگهان چاندنی، به طرف جم چرخید و نیشگون محکمی از بازوی او گرفت:

-         هیرو درمندرا!

این کار باعث گردید تا صورت جم، از خجالت، سرخِ سرخ شده و خنده ها شدیدتر شود. با فروکش کردن خنده ها، خانم بید مشکی به حرف زدن ادامه داد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...