من و شاهزاده - قسمت 64

مهشید بر روی پاهای حمیده به خواب رفته بود. آقای حجتی نگاهی به ساعتش کرد:

-         آه، دوی صبحه! پاشید برین بخوابین

و خودش بلند شد و ایستاد:

-         کدوم چادر خالیه؟

به صمغی نگاه می کرد.که آرامی گفت:

-         مال ما قربان! تو چادر پسرا، دو تا جای خالی داریم. چادر 410

-       خب، پس آقا خالد، مهمون شماست! (خم شد و مهشید را از روی پاهای حمیده برداشت) ببخشید دخترم، ...(کودک را در بغل گرفت) آقای صمغی، زحمت رسوندن منم با شماست! این ماشینم دیگه ماشین نمیشه! (با افسوس به پیکان نگاه کرد) باشه، تا صبح بدم ببرنش... شانس آوردم که زنم رفته رشت، پیش خواهرش!

به دنبال آنها، چاندنی و راگو هم رفتند و دخترها نیز با سرپرستان گروه ها، همراه شدند. آرمان و جم و خالد، ماندند تا به حکیم کمک کنند. پس از شستن ظرف ها و تمیز کردن درمانگاه، از مرد مازنی تشکر کرده و به راه افتادند. خواب از سرشان پریده بود. آهسته آهسته و شانه به شانه، راه می رفتند. آرمان سر گفتگو را باز کرد:

-         خالد! سپاهی دانشی؟

-    اوهوم، تازه یه هفته س که تقسیم شدیم...رفته بودم اهواز که خواهرم گفت: سعیده اومده اردو...منم ممکنه چند ماهی نرم خونه! برا همینم اومدم رامسر که ببینمش.

-         کجا افتادی؟ کدوم شهر؟

-         شهر؟ (می خندد) قاسم آباد، اُونور چابکسر! البته نه خود قاسم آباد. می فرستنم تو ده! هنوز معلوم نیست، کجا؟

در ادامه، جم نیز وارد صحبت می شود. تا به چادر آرمان برسند،هر سه با هم رفیق شده اند. وقتی که آرمان را جا گذاشته و دو نفری به طرف چادر 410 می رفتند، خالد از جم تشکر کرد:

-       ...خواهرم خیلی نگرانش بود. شوهرش بدتر از خودش! قول دادم که بیام و ببینمش...الانم خیالم راحته که تو هستی! ... فردا بهشون زنگ می زنم

آهسته وارد چادر شدند. بچه ها همه خوابیده بودند. جم، پیژاما و زیرپوشی را در اختیار خالد گذاشت:

-          تمیزه! تا حالا نپوشیدمش. مال تو

مشغول تعویض لباس بودند که چشم خالد به «کوه سبز» افتاد.

***

 درب سلف سرویس را بسته بودند. یلدا و سعیده، حمیده، نازنین و فریبرز و علی، آخرین نفراتی بودند که در داخل سالن حضور داشتند.  نازنین با ناامیدی به ساعت دیواری بزرگ روی دیوار، اشاره کرد:

-          از نه و ربع هم رد شد! پس کجا موندن؟

فریبرز که خودش را مقصر می دانست، گفت:

-          باید به زور بیدارش می کردم!

یلدا، با خشم نگاهش کرد:

-          همون موقع گفتم: برو دنبالشون ولی جنابعالی...

ضرباتی که به شیشه می خورد، حرفش را برید.

-          خودشونن!

حمیده این را گفت و با سرعت خودش را به پشت درب شیشه ای رسانید. می خواست قفل درب را باز کند که فریاد:

-          آهای باز نکنی ها!

میخکوبش کرد. مسئول سلف سرویس، ناراحت و عصبانی به او رسید:

-          برای چی قفلُ باز می کردی؟

حمیده گفت:

-          میخوام برم بیرون!

-          وایستا کنار (با خشونت او را عقب زد) خودم باز می کنم.

درب را باز کرد و خودش در مقابل آن ایستاد:

-          شما بفرما بیرون! (حمیده را بیرون کرد)...شماهام برین، صبحانه تموم شد!

می خواست در را ببندد که آرمان گفت:

-        ما شهربانی بودیم و تازه برگشتیم (زن با تعجب به او نگاه کرد) ...این آقا رو که یادته، جم مینائی! همونی که پریروز برده بودنش! ببخشید خانوم ولی ما جدی گرسنه ایم!

زن با دیدن جم، از مقابل درب کنار رفت:

-        بیاین تو!

جم و خالد و آرمان و حمیده، وارد شدند. درب را بست و قفل کرد:

-        برین بشینین براتون صبحانه بیارم!... (ضربه ای به بازوی جم زد) اذیتت که نکردند؟ (زن دیگری را صدا زد) بهجت! ببین این بچه ها هر چی میخوان بهشون بده!

نگاه پر محبتی به جم انداخت و به سر کارش برگشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...