من و شاهزاده - قسمت 67

راننده همان فرد دیروزی بود ولی بر خلاف همیشه، سگرمه هایش درهم بود و در جواب سلام بچه ها، به تکان دادن سر اکتفا می کرد. یلدا که به همراه نازنین، صندلی پشت  سر وی را اشغال کرده بودند، ناخواسته پایش را به صندلی راننده تکیه داد و این کار سر و صدای او را به دنبال داشت:

-      سواد نداری؟ نمی بینی اینجا (با حالتی عصبی، خم شد و با انگشت، پشتی صندلی را نشان داد) نوشته که به صندلی راننده دست نزنید؟!

یلدا و نازنین می خواستند حرفی بزند که آقای آرامی بجای آنها عذرخواهی کرد و سپس از بچه ها خواست تا در ته مینی بوس جمع شوند.     

-      ... ساکت، گوش بدین، یه خبر خوب براتون دارم (به صورت های کنجکاو آنها نگاه کرد) رئیس تصمیم گرفتند پول خرید هدیه ها، از طرف ایشون باشه (دسته ی اسکناس یکصد ریالی را از داخل پاکتی که در دست داشت بیرون کشید وبه بچه ها نشان داد) سه تا از ایناس! یعنی سه هزار تومن! اگه کمم اومد، مسئله ای نیست. اجازه دادن هر چی خواستین بخرین!

آرمان، در گوش جم زمزمه کرد:

-       خدا روزی رسونه!

علی که حرف او را شنیده بود، با صدای بلند گفت:

-        آره، پول کله پاچه مون رسید!

در حالی که شوخی، در مورد نحوه ی خرج کردن پول، ادامه داشت. یلدا به سراغ مرد راننده رفت. چهارپایه ی چوبی را با پا جلو کشید و کنار صندلی او نشست. آهسته گفت:

-       احمدآقا، از دست من دلخورین؟ کار بدی کردم؟

-       نه بابا! (سبیلش را زیر دندان گرفت) چه کار بدی؟ نه دخترم نه... تقصیر اون توله سگه بی شرفه! (برعکس یلدا، به صدای بلند حرف می زد) از دیشب تا حالا منو حیرون کرده!...برادرمو میگم!... چند ماه پیش، با چند تا از رفقاش، رفت تهران که مثلا کار کنه و پول در بیاره، مثلا!... خر زبون نفهم! (فحش های او توجه بچه ها را جلب کرد) حالا دیشب یکی از رفقاش اومده در خونه، که آقا افتاده زندان...هاه!...(روی فرمان کوبید) زندان!...دستور صادر کردن که، پاشین بیایین منو دربیارین...خرِ دوپا!

فریبرز که جای یلدا را گرفته بود، گفت:

-        کجا گرفتنش؟ کدوم کلانتری؟

مرد راننده از داخل آینه ی بزرگ، به عقب نگاه کرد. همه ی بچه ها جلو آمده بودند. سر تکان داد و «لا اله»ی گفت. سر دنده ی مینی بوس را محکم در دست گرفت، تابی داد و آن گاه سعی کرد تا دنده را عوض کند. گیربکس ماشین به ناله افتاد ولی دنده جا نرفت.

-        اینم با من لج می کنه!

با خشونت، دنده را عقب و جلو کرد و دوباره آن را جا زد. این بار موفق شد. نازنین روی صندلی جلو نشست. فریبرز دوباره پرسید:

-        نگفتی، سر چی گرفتنش؟      

-       چه می دونم بابا!..گفته یه جایی هست به اسم ش...اِ، ول کنین!... کجا گرفتنش؟ کجا گرفتنش؟ خب حالا، مثلا هر جا!... شماهام فردا، مثلا، میشین لنگه اون! انگار اینا بهترن! ...(سر تکان داد و به یلدا نگاه کرد) مادره هم، پیله کرده که برو تهران سراغش! انگار مثلا تهران، رشته یا چالوسه! (به میدان رسیده بود. روی فرمان خم شد و با هر دو دست آن را چرخاند) از همه بدتر خواهرمه! اوه، اوه! ... مثلا، یه «محمد، محمد»ی می کنه که بیا و ببین! (روی زانویش می کوبد) هی میگم: آخه، من تهرانُ بلد نیستم. میگه: داداش خجالت بکش! ... اصلا، مثلا: من میترسم برم تهران! تا حالا نرفتم. بلد نیستم! هیچکی رو ندارم! مثلا...

آقای آرامی که تا کنون ساکت مانده بود از روی صندلی جلوی درب برخاست و کنار میله ی عمودی ایستاد:

-        احمد آقا، توی تهران این همه آشنا داری، چرا نداری؟

مرد راننده، یکوری نگاهش کرد و پوزخندی زد:

-        کدوم آشنا؟ دلت خوشه، ها!

فریبرز که منظور آقای آرامی را دریافته بود، خندید:

-         احمدآقا، نا سلامتی کلی از مسافرات بچه ی تهرونن! من، علی، جم ...

ترمز ناگهانی، حرف او را نیمه کاره گذاشت. بچه ها روی هم ریختند و صدای آه و ناله شان بلند شد. مینی بوس درست وسط خیابان متوقف شده بود. احمدآقا بی توجه به موقعیت خطرناک اتومبیل، دست آقای آرامی را که به جلو پرت شده بود، در دست گرفت:

-        راست میگه آقا؟

و به طرف فریبرز چرخید:

-        راست میگی؟

فریبرز، درد ناشی از افتادنش به کف مینی بوس را فراموش کرد: 

-      آره واللا! ببین، مثلا همین علی، یا همین نازنین خانوم، که دم دستته! اینا مال ناف تهرونن! (بچه ها خودشان را جمع و جور کردند) نازنین سوتی رو، همه ی تهرون میشناسن! (بچه ها می خندند) دم میدون شهیاد که پیاده بشی، به هر کی که رد میشه بگی: نازنین. صاف میبردت دم زندان قصر!

تذکر آقای آرامی باعث شد تا مرد راننده، دوباره پشت فرمان بنشیند. مینی بوس به راه افتاد و او که روحیه ی شادش را به دست آورده بود، داد زد:

-        بچه های تهران جلو، شهرستانیا عقب!

و با اشاره ی شست، ته مینی بوس را نشان داد و خندید. با رسیدن به منطقه ی تجاری شهر رامسر، فرصتی برای گفتگو در مورد برادر زندانی احمدآقا نبود. آقای آرامی به او وعده داد تا پس از بازگشت به اردوگاه، راهنمایی اش کند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...