من و شاهزاده - قسمت 69

متلک پرانی هم تیمی ها، از همان جلوی درب شروع شد. «شوالیه های سلطنتی و شاهزاده خانم های درباری»، «به به، ملکه ثریا و همراهان!» ، «نازنین سوتی و مردان بیچاره!»، «سه تفنگدارا شدن نه تا!»، «مهمانان مخصوص والاحضرت، تشریف فرما شدند» و در این میان، گروه اصفهان، هماهنگ تر از بقیه عمل کرد:

-        آقا آرمانه س، مگه نِمدونی کی یِس؟... خان والایِس، مگه نِمدونی کی یِس؟!... مال چار باغِس، مگه نِمدونی کی یس؟!...

اهوازی ها، یکصدا «خالد» را صدا می زدند و بچه های تهران نیز با زدن قاشق چنگال ها بر روی میز، برای نازنین، دم گرفته بودند:

-        نازی، نازی!

مثل همیشه، هیاهو در حال اوج گرفتن و نخستین سینی ها در حال پرواز بود که «احترام خانم» ماهی تابه به دست به سرعت وارد سالن شد. دست چپ را به کمر زد و در وسط سالن ایستاد. نگاه تند و ابروهای چین دار زن، در یک آن، سر و صداها را خواباند.

ظاهرا ماهی پلوی پر چرب امروز، به مزاج بچه های اردوگاه، خوش آمده بود. زیرا از شعار «کافور» و «اَه، اَه» خبری نبود و میزها کاملا پر شده و در تمام سالن، یک جای خالی برای نشستن پیدا نمی شد. گروه ملکه ثریا! سینی در دست، به انتهای سالن رفته و به انتظار خالی شدن میزها، یک گوشه ایستادند. احترام خانم که آنها را دیده بود، بهجت را صدا زد و در گوش او چیزی گفت و خودش به آشپزخانه برگشت. بهجت خانم، بچه ها را به اتاق پشت سالن هدایت کرد.

-         اینجا مال آشپزاس، راحت بشینیند و غذاتونُ بخورید

و پس از پهن کردن سفره، آنها را تنها گذاشت.

کارکنان سالن و آشپزخانه که پس از جریان صبح، همه ی آنان را می شناختند، یکی یکی، سرک می کشیدند: «ماهی بیارم؟»، «سبزی پلو نمی خواین؟»، «کوکو هست، بیارم؟»، «سیر می خورین؟» حمیده داشت از ماهی سرخ شده تعریف می کرد که سرآشپز پیر اردوگاه از لای در، حرف های او را شنید و چند لحظه بعد، سفره ی بچه ها، مملو از غذا گردید.

پس از صرف ناهار، دخترها و پسرها از هم جدا شدند. علی به بچه ها اطلاع داد که گروهشان، عصر، نوبت دریا دارد. آرمان هم خداحافظی کرد و به چادر خودش رفت. غیر از تیمور کسی داخل چادر نبود. گویا بچه ها ترجیح داده بودند، این دو روز آخر را از خواب صرف نظر کنند. چرت کوتاه آنان نیز، با آمدن آقای آرامی، پاره شد. «بقیه کجان؟» از ندیدن بچه ها عصبانی شد.

-         احمقا!...شماها پاشین بریم. این آخرین شنا تونه. هر کی که نیومد...

ادامه ی حرفش با سلام کمال، قطع شد. می خواست چیزی بگوید که حسین و به دنبال او، بقیه ی بچه ها یکی، یکی، وارد شدند.

-        خدا رو شکر که فردا از دستتون خلاص میشم! مگه بهتون نگفتم بودم، سر وقت تو چادر باشین. ها؟! همیشه باید با اینکاراتون نشون بدین که بچه شرای تهرونین! این شهرستانیا رو ببینین، هر جا میرن، همه با همن ولی شماها... چی بگم؟ (خنده ی تیمور، بر عصبانیتش افزود) چرا هرهر می کنی؟

همزمان، چند نفر از بچه ها، به سمت در چادر اشاره کردند. آقای آرامی برگشت و با دیدن کله ی آرمان، که از لای چادر تو آمده بود، داد کشید:

-         تو اومدی اینجا چیکار؟

-         سلام قربان! (داخل شد و با گردن کج ایستاد) بلندگو اعلام کرد که تهرونیا دنبال یه شهرستانی مودب میگردن، من اومدم!

حرف زدن او، شلیک خنده ی بچه ها را به دنبال داشت و آقای آرامی هم نتوانست جلو خنده اش را بگیرد. آرمان که بدخلقی سرپرست را از بین رفته دید، به طرف جم رفت وکنار او روی تخت نشست.

-          اجازه هست قربان!...من اومدم که به اینا بگم... دریا رو با همیم!

صدای «هورا» ی علی با دست زدن بقیه همراه شد. آقای آرامی در حالی که سر تکان می داد به طرف در چادر رفت:

-          پنج دقیقه ی دیگه، دم در اردوگاه باشین... دیر نکنین که ماشینا وانمیستن

این را گفت و از چادر خارج شد.

ساحل دریا، شلوغتر از دفعه ی قبل بود. زیرا مسئولین اردوگاه تصمیم گرفته بودند، نوبت های شنا را از دو به سه بار برسانند، و برای این منظور، گروه های بیشتری را فرستاده بودند. اولین نفری که به آب زد، خالد بود. شنای جوان اهوازی، توجه نجات غریق ها را به خود جلب کرد. به سراغش آمدند و از وی خواستند تا با آنها همکاری کند. خالد با رضایت خاطر، پیشنهاد آنان را پذیرفت و سوت مخصوص را به گردن آویخت. همه ی بچه ها به داخل دریا دویدند ولی جم که هنوز ترس از آب را فراموش نکرده بود، به تنهایی و با احتیاط بسیار، در محدوده ی نزدیک ساحل شنا می کرد.

خالد، با دیدن وضعیت او، به طرفش رفت و صدایش زد:

-          اینجا که شنا کردن نداره! بیخود داری دست و پا میزنی که چی؟ بیا بریم جلوتر

او را به قسمت عمیق تر نوار ساحلی برد و با صبر و حوصله، آموزشش داد.                                          

قدرت بدنی و سرعت یادگیری جم، باعث شد تا خیلی زود در کنار خالد به شنا بپردازد. آرمان که در جستجوی دوستانش بود با دیدن علی، به آنان پیوست. پسر اصفهانی، شناگر ماهری بود و چیزی از خالد کم نداشت. از دریا که بیرون آمدند، روی ماسه های ساحلی دراز کشیدند. نگاه خالد برای چندمین بار به «کوه سبز» افتاد. سوالی را که در ذهن داشت، بر زبان آورد:

-          یادگاری سعیده س؟

جم نیم خیز شد و در حالی که گردن آویزش را در مشت پنهان می کرد، با نگرانی به او نگاه کرد:

-          اوهوم!

خالد خندید:

-          قشنگه! ...قدرشو بدون!... من ازش خواستم، بهم نداد!

دست زیر سرش گذاشت و چشمهایش را بست. جم، همچنان به او زل زده بود که آرمان گفت:

-         دراز بکش! نترس، نمی دزدتش!

و به زیر دست او کوبید. با افتادن جم، هر سه خندیدند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...