من و شاهزاده - قسمت 70

پس از بازگشت به اردوگاه، همه ی پسرها درون چادر، به خواب رفتند و تا زمانی که طبل شامگاه به صدا درآمد، هیچکس بیدار نشد. دقایقی از غروب می گذشت که از جیغ و داد نیلوفر و سحر  که گوشخراش تر از بلندگوی اردوگاه بود از خواب پریدند. دخترها دنبال آقای آرامی می گشتند:

-        میخوایم بهش بگیم: ساعت نازنین گمشده!

-        می خواست حواسشُو جمع کنه. (از روی تخت آخر بلند شد و نشست) اگه گذاشتین یه دقیقه استراحت کنیم! ...بیا بگیر. تو مینی بوس جا گذاشته بود!

علی ساعت را از آقای آرامی گرفت و پس از ورانداز کردن آن را به دست سحر داد:

-        سیکو پنجه!

فریبرز خندید:

-        مال بابای منم، همینه!

تیمور مزه پراند:

-        از این کیلوئیاس!

نیلوفر، «ایش»ی کرد و در حالی که به دنبال سحر، از چادر بیرون می رفت، گفت:

-        یه صد گرم از این کیلوئیا، ببند مچ دستت، شازده!

پسرها، برای دختر حاضرجواب، دست زدند. با رفتن آن دو، آقای آرامی، دوباره روی تخت افتاد:

-        پاشین برین شامگاه. من سرم درد میکنه، میخوام بخوابم!

استقبال از مراسم شامگاه کمتر شده بود و از انبوه جمعیت روزهای قبل خبری نبود. گروه هایی که به ساحل دریا رفته بودند، ترجیح می دادند، درون چادرها، استراحت کرده و توان خود را برای برنامه های شبانه ی آمفی تئاتر، نگه دارند. جم و آرمان و خالد، از سایر بچه ها جدا شدند. در گوشه ای از زمین چمن، به تماشای ایستادند و پس از چند دقیقه، به طرف جنوب اردوگاه می رفتند که حمیده را دیدند. خالد او را صدا زد.

-        سلام، داشتم می رفتم بوفه ، ببینم، چی داره!

-        گرسنه شدی؟  

-        نه! ....آه، آقا سید، دارند میان این طرف! من رفتم.

منتظر جواب آنها نشد و دوان دوان دور شد. آل مختار، سر به زیر انداخته بود و بی توجه به اطراف داشت، با قدم های بلند، به طرف ساختمان اداری می رفت که آرمان، خودش را در مسیر او قرار داد.

«آقا مواظب باشید، داشتین میخوردین به تیر!»

سید سر بلند کرد:

«سلام، سلام!»

لبخندی زد و با آنها دست داد. «بیاین بریم که عجله دارم!» دست در دست خالد، به راه افتاد:

-       همه ی اینا تقصیر شما دوتاست! (به چهره ی متعجب آنان نگاه کرد و خندید) بله، تقصیر شماهاست!... رفته بودم خوابگاه دختران، که رئیس تلفن زد و گفت: امشب، بازم از دربار میان اینجا! مثل اینکه زیادم هستند. بیچاره رئیس، حسابی، دست و پاشُ گم کرده بود

آرمان نگاهی به جم انداخت و گفت:

-        میخواین اصلا ما امشب نیایم (سید، درجا ایستاد) به جای شما، ما میریم خوابگاه دخترا!... وا، چرا اینجوری نیگا میکنین؟ خب، خانما قدر هنرُ رو، بهتر میدونن!   

-         امان از دست تو، بچه!... خوبه که، تا با دخترا روبرو میشی، تا بناگوشت قرمز میشه!

-       قربان! رفتار پدرم منو از این طایفه ترسونده س! ...از بچگی، یادمه که هر وقت مامان بزرگ و خاله هام، میومدن دم مغازه. بابام از هولش، بجای رون مرغ، دستشُ می برید! اونا که می رفتن، چارقل می خوند و کلی اسفند دود می کرد، صدقه می داد و آخرشم تموم مغازه رو می شست! تازه، خوبه که سلاخه س!

آرامی با گفتن:

-        برو بچه!... برید، برید

و در حالی که می خندید، از آنها جدا شد. پسرها، دوباره راه جنوب اردوگاه را در پیش گرفتند. پس از انکه وارد پیاده رو شدند، آرمان از خالد در مورد خانواده اش پرسید و او در پاسخ گفت:

-        شاید سعیده براتون تعریف کرده باشه. خانواده ی ما ساکن اهوازند. پدرم سالها پیش، وقتی من تازه میرفتم مدرسه، دچار بیماری شد و فوت کرد. کارمند شرکت نفت بود. الانم داریم با حقوق بازنشستگی اون زندگی می کنیم...بیاین بشینیم (روی نیمکت نشستند)... من از همه کوچیکترم... (به آسمان تاریک خیره شد) تازه امسال دیپلم گرفتم. می خواستم برم تو بانک، که گفتند: باید کارت پایان خدمت داشته باشی. برای همینم اومدم سربازی. راستش خودم دوست داشتم، معلم بشم! هر وقت یاد خانم«منصوری» معلم کلاس چهارم پنجمم می افتم، دلم میخواد برم معلمی... من توی خونه ی خواهرم، بزرگ شدم. «آقا پولاد»، شوهر خواهرم، مرد خوبیه. برای من مثل پدره...اون اصرار داشت که همونجا بمونم ولی  من، برای دوره ی سپاهی دانش، اینجا رو انتخاب کردم. کلی التماس کردم تا فرستادنم اینجا! دلم می خواست یه مدت از همه دور باشم. از شهرم، از خانه و خانواده ام، از همه چیز... اما وقتی رسیدم اینجا، یه دفعه دلم هوای همه ی اون چیزایی رو کرد، که ول کرده بودم. از دلتنگی، داشتم میمردم! ...سعیده رو که دیدم، بال در آوردم! (آه سردی کشید) کاش همه ی خونواده م اینجا بودن...

جم خندید:

-        نکنه عاشقی؟!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...