من و شاهزاده - قسمت 73

با دور زدن جنگل، از آن سوی اردوگاه سر در آوردند. سپس، پیاده راه گلکاری شده را در پیش گرفته و صحبت کنان به سمت شرق رفتند. مشاهده ی تل بزرگی از آتش، جم را نگران ساخت:

-         اونجا رو ببین؟... نکنه جنگل آتیش گرفته؟

اما سعیده برایش توضیح داد:

-       نه! جایی آتیش نگرفته! اون آتیش مراسم پیشاهنگیه!... مثل مراسم شامگاه ماس! با فرق اینکه با  پاکسازی جنگل و اردو، آشغالایی رو که جمع کردن، می سوزونن و ....» از پشت نرده ها، به تماشای باقیمانده ی آتش و چادر پیشاهنگان، ایستادند. سعیده، حرفی را که می زد، نیمه تمام گذاشت. جم پرسید:«چرا ساکت شدی؟

-         یه دفه دلم گرفت... بیا بریم.

از تاریکی بین درخت ها فاصله گرفته و وارد مسیر اسفالته شدند. سعیده، در خود فرو رفته بود و جم، برای تغییر حالت وی چاره ای جز حرافی نیافت. پس با اندکی مکث به این کار پرداخت:

-        حمیده می گفت: تو قهرمان دومیدانی مسابقات آموزشگاهی هستی و تا حالا چند تا مدال گرفتی! آره؟... اما، من که باور نمی کنم! آخه توی این چند روزه، تندم راه نرفتی، چه برسه به دویدن! تازه، خبر نداری که منم، تو این رشته کلی اسم و رسم دارم(با دیدن قیافه ی بهت زده ی دختر، خود را عصبانی نشان می دهد) می خوای شرط ببندیم؟ سر...سر یه چیزی که تو مهمونی فردا همه بخورن! ...قبوله» (سعیده، کاملا تحریک شده است: قبوله!) از دم همین تیر چراغ برق تا سر جنگل کوچیکه! یک، دو، سه!

تا حدود پنجاه متر، شانه به شانه ی هم بودند اما کم کم، سعیده جلو کشید. جم، غیرت به خرج داده و در میانه ی راه با او همگام می شود ولی در آخر، جا می ماند. خسته و نفس زنان، روی نیمکت های سنگی ولو می شوند. سعیده، کری می خواند:

-          اسم و رسمی که می گفتی دارم، دارم، همین بود؟

-         اوووهوم! (نفس می گیرد) آه، آره خب! ...من، تا حالا صد دفه تو میدون راه آهن... دعوا کردم و برای فرار از کتک خوردن، بدون اینکه پشت سرمو نیگا کنم، تا خونه دویدم!

هر دو می خندند و پس از استراحت کوتاهی، دوباره به راه می افتند. نزدیک شدن به محلی که یادآور آشنایی و جایگاه اولین ملاقاتشان بود، توان حرف زدن را از هر دوی آنها گرفته است. جم، بار دیگر سکوت را می شکند:

-          قرار نشد حرف نزنی! منو ببین! (دست او را در دست گرفت و فشرد)... خواهش می کنم،  نذار اینجوری بشی؟

و ناگهان جلوی سعیده، روی زمین نشست:

-          بپر بالا! می خوام امشبم دوباره کولت بگیرم! به قول آرمان، دهن زده، آماده ایم، سوار شو!

اما سعیده حاضر به پذیرفتن پیشنهاد وی نیست. می خندد و سعی می کند از دستش فرار کند:

-          این روزا ورزش نکردم و کلی سنگین شدم! نمیشه

و در پشت چراغ خیابانی سنگر می گیرد. جم، در فکر گرفتن اوست.

-         اون شبم، هی می گفتی: بذارم زمین، بذارم زمین! ... نصفه جون شدم تا تونستم ببرمت درمونگاه...وایسا!  

یکباره، از جا پریده و سر به دنبال او می گذارد. سعیده، سبکبال و تیز پا،  دور پایه ی چراغ ها می چرخد و با خنده و شادی، او را به این سو و آن سو می کشاند. جم، با غروری مردانه دست از تعقیب وی بر نمی دارد. از روی نیمکت ها می پرد، درخت ها را دور می زند و با خوش فکری، راه گریز او را می بندد. جیغ های سرخوشانه ی سعیده و خنده های بلند جم، محوطه را از شادی پر می کند.

دقایقی بعد، هر دو، از نفس افتاده اما خوشحال، روی نیمکت می نشینند. بر خلاف سعیده که آرام و عمیق نفس می کشد، دم و بازدم جم، به سختی انجام می شود. پسر جوان، یارای نشستن ندارد. دراز کشیده و چشم هایش را می بندد.

-        حسابی خسته شدی! (با سر انگشتانش، موهای او را لمس می کند) چه عرقی یم کردی؟ وای! سرما نخوری... چیزیم همرام نیس ...بذار (با عجله شالی را که در گردن داشت، باز کرده و با آن عرق صورت جم را پاک می کند) خدا رو شکر، نفست آرومتر شده! سر تو بالا بگیر، بذار دور گردنتو پاک کنم.

بر روی صورت جم، خم شده است که صدای شیطنت آمیزی را می شنود:

-         پسر مردمو چیکارش کردی که مثل میت، دراز به دراز افتاده؟

بر می گردد و با دیدن نازنین و تعدادی از بچه های گروه تهران می خندد:

-         یه خورده دویده، همین!

صداهای دیگری، از جهت مخالف به گوشش می خورد: 

-         همین؟! ....وقتی قرش زدی، سالمِ سالم بود!

-         آره دیگه! وقتی نصفه شب، گرگم به هوا بازی کنی، نتیجه ش همینه س!

یلدا و خالد و بقیه ی دوستانش از تاریکی زیر درخت ها، بیرون می آیند. سعیده، خوشحال می شود. بچه ها که بهانه ی خوبی برای دست انداختن آنها پیدا کرده اند، دست بردار نیستند. هر کس متلکی می گوید و در این میان، جم، به ناچار از جایش بر می خیزد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...