من و شاهزاده - قسمت 7

جم با عجله و در حالي كه بر مي خاست جواب داد:

-            بفرمائيد خواهش مي كنم.

و صندلي خود را به طرف آرمان كشيد. دختر جواني با دامن گلدار و پيراهن چهار خانه كه سر آستينهايش را تا زده بود، كنار او نشست و سلام كرد. دختر زيبا و ساده اي به نظر مي رسيد و اين را جم هنگامي كه نمكدان را به او مي داد، متوجه شد. در ميانه ي صرف غذا، پسری كه  با تي شرت سياه در انتهاي ميز نشسته بود به دختر گفت:

-            من بايد روبروي دوستانم بشينم پس ميام كنار شما

و با خنده سيني اش را برداشته و بر روي صندلي خالي كنار دختر نشست. دختر به تندي از جا برخاسته و رو به جم گفت:

-           آقا ممكنه من جايم را با شما عوض كنم؟

او نيز بلافاصله قبول كرد و تعويض جا انجام شد . جم كه از اين حركت دختر خوشش آمده بود براي راحت تر نشستن او صندلي اش را كمي به طرف پسر سياهپوش كشيد . اين امر موجب برخورد صندلي ها و خشم رقيب شد و او با عصبانيت لگدي به صندلي جم زد:

-           هي مواظب باش چته؟ يه دختر ديدي دست و پات رو گم كردي؟

رو به دوستانش كرد :

-           معلوم نيست اينجا چه خبره؟ از هر ده كوره اي يه نفر اومده!

جم صندلي اش را عقب كشيد و بلند شد:

-           كوچولو! تو كه راست ميگي!

آرمان هم به طرفداري از جم به سرعت بلند شد و اين عمل او موجب واژگوني صندلي و سرو صداي بسياري شد. توجه همه ي حاضرين در سلف سرويس به ميز آنها جلب شده بود و شعار:

-           شي شي شيشه شكست

در يك آن فضا را ملتهب كرد. دختر جوان نيز ايستاد و به آنها زل زد:

-           غذاتون رو كه خورديد بهتره حالا گورتون را گم كنيد

. دختران چهار قلو بلند شده و «واه واه» كنان دور شدند و پسرها نيز ميز را ترك مي كردند كه شدت سوت و کف و «هورا»ی بچه ها، سالن غذا خوري را به لرزه در آورد. دختر جوان با خنده نشست:

-           بشينيد غذاتون سرد شد.

جم و آرمان با نگاهي به هم لبخند زده و  نشستند. غذا در سكوت صرف شد. هنگام برخاستن بود كه جم از آرمان تشكر نمود و دختر نيز خودش را «يلدا ميرساجد» از سبزوار معرفي كرد.

-          من آرمان شاكري از اصفهان و دوستم جم مينائي از تهران.

جوان اصفهانی پس از معرفي خود و دوستش، پيشنهاد كرد تا شروع برنامه هاي آمفي تئاتر، باهم گشتي در اردوگاه بزنند. يلدا دعوت او را پذيرفت و مسير جنوبي را براي گردش انتخاب كرد. آرمان كه مصاحب خوبي به نظر مي رسيد شرح كوتاهي از زندگي خود را بيان كرد.

او دانش آموز ممتازي بود كه دو خواهر و يك برادر كوچك تر داشت. پدرش صاحب مغازه ي مرغ و ماهي بود و مادرش خانه داري مي كرد. خانه ي ساده و با صفائي در چهار باغ پائين دارند كه يادگار پدربزرگ مادري اش بود و سرمشق زندگي خود را تلاش شبانه روزي پدر و مادر و محبت آنها مي دانست.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...