من و شاهزاده - قسمت 8

 

نفر بعدي يلدا بود، دختری از خيابان سعدی سبزوار كه با ملاحت خاصي شروع به صحبت كرد. او ته تغاری خانواده و عزيز دردانه ی سه برادرش بود، تك دختر و نور چشمي پدر به شمار مي رفت، آقا مير (نام پدرش بود كه ساداتي از فرزندان امام سجاد (ع)و اصالتي قوی داشت) و مادرش نجم السادات (مادر سيده ای حسينی بود) حاضر به دور شدن او حتی براي يك هفته نبودند و با اصرار فراوان و اشك های بيشمار و پادرمياني برادران به اينكار رضايت دادند.

آقامير جانش به اين دختر بود كه 10 سال بعد از آخرين پسر خانواده و در عيد ميلاد حضرت رسول (ص) به دنيا آمده بود، بستگي تمام داشت. نام اصلي اش بدرالسادات بود اما به دليل فاصله زياد با برادرانش و برآورده كردن آرزو و حسرت طولاني مادر براي دختر داشتن، مادر بزرگ مرحومش او را يلدا صدا مي زد. يلدا برنده و نفر اول مسابقات نقاشی استان خراسان شده بود. او پدرش را ملاك و باغدار بزرگ شهرستان سبزوار معرفي كرد.

نوبت به جم كه رسيد، خود را به اختصار معرفي كرد:

-             من با خواهرم كبرا و شوهرش عباس آقا در قيصريه تهران زندگي مي كنم و شاگرد ممتاز تهران شدم.

وقتي كه همراهانش را مشتاق بيشتر شنيدن ديد، ادامه داد:

-           من توی دنيا فقط همين يك خواهر را دارم كه الان هم خيلي دلم برايش تنگ شده ، البته يه دوست خيلي خوب هم دارم ، امير هوشنگ و … خونه ي ما تو جنوب تهرونه ، ته شوش و اعدام!

پسر جوان به سادگي اين حرف ها را بيان مي كرد و هيچ ناراحتي از بابت محل زندگي و خانواده اش نداشت. آرمان به يادآورد كه عكس جم را در نشريه ی كشوری وزارت آموزش و پرورش ديده و با بيان اين مطلب او را به شوخي رقيب خود در كسب رتبه ي برتر كشور دانست.

آنها در انتهاي مسير به نرده هاي اردوگاه پيشاهنگي رسيدند. اردويي با چادرهاي كوچك و پيشاهنگاني در لباس های یک شكل كه در محوطه مشغول تمرين سرود، نصب چادر، درست كردن حصارهاي چوبي اطراف باغچه ها و … بودند. بلندگوي اردوگاه، ساكنين و مهمانان را به آمفي تئاتر دعوت كرد.

دوستان سه گانه براي برگشت، مسير دومي كه از كناره هاي جنگل انبوه مي گذشت را انتخاب كردند. پياده رو آسفالته و عريض، از دو سو با باغچه هاي زيبا و موازي محصور شده و چراغ هاي طرح فرانسوي مسير را كمي روشن مي كرد. آنها پس از ده دقيقه راه پيمائي به كناره هاي جنگل رسيده بودند كه با دختري در لباس گرمكن ورزشي سپيد و مشكي روبرو شدند.

دختر جوان كه چهره اش در تاريكي شب و نور اندك چراغها به خوبي ديده نمي شد، در حال دويدن و انجام حركات نرمشي، به آنها نزديك مي شد. پسرها براي راحتي عبور او در پشت سر يلدا قرار گرفتند اما دختر دونده در 3-2 قدمي آنها دچار حادثه شد و با پيچ خوردگي پا به سختي زمين خورد. يلدا كه شوكه شده بود جيغ بلندي كشيد و جم كه پشت سر او بود به همراه  آرمان به كمك دختر شتافتند. دختر جوان با «ببخشيد» هاي مكرر سعي كرد كه بلند شده و به خوبي راه برود اما او حتي نمي توانست بر روي پاهايش بايستد و پس از تلاشي بسيار با فريادي دردآلود بر روي دست پسرها افتاد.

براي كمك به مجروح آرمان و جم زير بغل هاي او را گرفتند، چند قدمي نرفته بودند كه فريادهاي بلند دختر آنان را از ادامه اين كار بازداشت. يلدا با تمام توان فرياد «كمك، كمك» سر داد اما گويا در آن منطقه كسي صداي او را نشنيد. چند دقيقه اي براي تجديد قوا و شايد رسيدن نيروي كمكي صبر كردند اما بي فايده بود. دختر جوان از درد بر روي زمين دراز كشيده و ناله مي كرد. جم دست هاي دختر را گرفته و او را با تكيه بر پايش نگه داشته و گفت:

-             خانم ! فكر نمي كنم چاره اي باشه سعي كنيد تا من بتونم شما را كول بگيرم.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...