من و شاهزاده - قسمت 9

اين پيشنهاد با خودداری و عدم پذيرش دختر روبرو شد اما با سماجت جم و اصرار يلدا و آرمان به ناچار قبول كرد. جم بر زمين نشست و دختر با كمك آنان بر پشت او قرار گرفت. پسر جوان دستهاي مجروح را كه از گردنش آويزان بود، با قدرت در ميان پنجه هايش گرفته و با كمر خم شده به راه افتاد. پس از طی مسافتی در حدود يك صد متر، آرمان با خوشحالی گفت:

-           اينجا يك تابلو راهنماس، فلش درمانگاه، روبرو را نشان ميده

جم نفس زنان به راهش ادامه داد. با رسيدن به نيمكت سنگی كنار جنگل او يلدا و آرمان را به كمك طلبيد و دختر را بر روي نيمكت قرار داد. در فاصله ی دوری از آنجا، شبح ساختماني با چراغ های كم سو ديده مي شد. يلدا بر روی نيمكت نشسته و سر دختر مجروح را بر روی پايش قرار داد.

حال او را پرسيده و موهاي سياه و بلند او را از روي چهره اش كنار زد. دختر جوان در پاسخ با صورت خيس از عرق سری تكان داد. جم كه بالای سر او ايستاده بود نگاهش در يك آن در نگاه ملتمسانه ی دختر گره خورد. با گذشت چند دقيقه، جم پيشنهاد آرمان را براي تعويض جا نپذيرفت و مجددا مجروح را به كول گرفت. معذرت خواهی دختر دوباره تكرار مي شد كه اين بار جم در جواب گفت:

-           لطف كن كمي بالاتر بيا و دستهات رو كاملا دور گردنم حلقه كن، اين جوری سر نمي خوری و وزنت ميفته روی شونه هام … ضمنا مجبورم پاهات را بگيرم، ببخشيد.

يلدا كمك كرد تا او دستورات جم را به خوبی اجرا كند. دوباره به راه افتادند. در فواصل راه پيمائی، يلدا چندين بار با فرياد «كمك» سكوت شب را می شكست اما هيچ فريادرسی نبود. آرمان جلوتر از سايرين به سمت ساختمان نيمه تاريك دويد اما قبل از رسيدن آنها فرياد زنان بازگشت:

-           اينجا سرويس بهداشتی يه! ولي تابلو درمونگا ميگد سمت چپ اِس 

دختر مجروح ناله ای كرد و يلدا «آه» بلندی كشيد اما جم كه حرارت تب در را در وجود دختر حس می كرد بدون ايستادن به سمتی كه آرمان اشاره می كرد، رفت. پسر جوان اصفهانی با شدت به او اعتراض كرده و خواستار توقف و استراحتش شد. جم نفس زنان گفت:

-          برو جلو …و…  درمان ..گاه را …پيدا … برو … كمك بی …

آرمان ديگر منتظر بقيه سخنان او نشد و به سرعت به سمت درمانگاه دويد. يلدا برای كاستن از بار جم سعی می كرد با گرفتن زير بازوی دختر به وی كمك كند اما حركت او سنگينی را بر دوش پسر بيشتر مي نمود ولي نای حرف زدن و تذكر به يلدا را نداشت. جم از پياده رو وارد خيابان شده  و پيچ روبرو را با سختی طی كرد. رسيدن كمك آرزويش بود و وحشت زده شده و اندك اندك خطر از پا افتادن را احساس می كرد. پيچ اول تمام شد. جم به سختي كمر راست كرده و به روبرو نگريست اما فرياد خفه ای در گلويش پيچيد

-         واي يك پيچ ديگر

دلش مي خواست در كناره سبزه ها بايستد ولی سكوت دختر مجروح او را دل نگران می كرد. كمی از پيچ دوم را پيمودند. يلدا كه سنگينی قدم های او را دريافته بود، در پشت سرش قرار گرفته و پاهای دختر را در بغل گرفت. كمي از سنگينی بار او كاسته شد اما دختر رشيد سبزواري هم پس از طي چند قدم داشت سكندری می خورد كه خود را به سختی حفظ كرد.

«چقدر اين پيچ طولاني بود گويا تمامي نداشت». ناگهان فرياد «جم م ، يلدددا» به گوش آنان رسيد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...