من و شاهزاده - قسمت 12

دختر جوان با لبخند روي تخت جابجا شد و خود را معرفي كرد:

-         من اسمم (سعيده بزرگي) و اهل اهوازم (يلدا پرسيد: « شاگرد ممتازي ؟») بله ولي تو مسابقات روزنامه ديواري استان هم اول شدم و از شما هم متشكرم ، خيلي ممنون.

آرمان دست جم را كه در گوشه ي پنجره ايستاده بود گرفت و او را جلو آورد:

-          سعيده خانم از اين قهرمان كول گرفتن تشكر كن كه تموم راه را كولد گرفته س.

سعيده با چشمان سياه و درشتش به جم نگاه كرد و با صدايي گرم از او تشكر كرد:

-           آقاي جم بخاطر همه چيز ممنونم، متشكرم 

جم براي اولين بار به دختر جوان نگريست، زيبائي دختر خيره كننده بود، زير لب «خواهش مي كنم»ي گفت و باز به گوشه ي پنجره بازگشت . آرمان پرسيد:

-           حالا ما با چي چي اين مريض را ببريم چادرش؟

يلدا خنده ي بلندي كرد:

آرمان اين كه كاري نداره دوباره كولش ميگيريم!

جم، علي را به دنبال حكيم فرستاد و او دقايقي بعد با مرد مازني بازگشت. آرمان مشكل بردن سعيده را مطرح كرد و اين بار حكيم بدون سر خاراندن گفت:

-           اينجا ويلچر قراضه اي داريم كه بي مصرفه، بذارينش اون تو و برين چرخ بازي!!

آرمان و علي با حكيم بيرون رفتند. يلدا كه سعيده را در تلاش براي بستن موهاي سياه و بلندش ديد به كمك او رفت. پسرها بزودي با ويلچري كه تميز شده بود، بازگشتند. سعيده با كمك يلدا و پسرها بر روي ويلچر نشست و علي هم جاي خود را به عنوان راننده اشغال كرد و به راه افتادند. يلدا كه آرمان را در حال برداشتن كفش هاي سعيده ديده بود با كنايه گفت:

-           مثل اينكه دنبال سيندرلا هستي! ولي چرا هر دو لنگه را برداشتي؟ آه آه دختر زيباي صاحب كفش ها كجاست؟

جم كفش هاي دختر را از دوستش گرفت و آنها را با بند به دسته ي ويلچر بست. جلوي درب با حكيم خداحافظي كرده و بنابر پيشنهاد آرمان به سمت سلف سرويس رفتند. راه در سكوت طي شد. سالن تازه باز شده بود و غير از كاركنان و خدمه هيچكس داخل آن نبود. ميزي در وسط سالن و كنار ستون را براي آسايش سعيده و قراردادن ويلچر انتخاب كردند. علي مانند يك راننده ي وظيفه شناس يك لحظه هم از ويلچر و سرنشينش دور نمي شد، لذا زحمت آوردن سيني هاي صبحانه را آرمان و جم كشيدند.

سعيده زودتر از بقيه خوردن ناشتائي را شروع كرد و در اواسط صبحانه بودند كه جم با ديدن سيني خالي او، نزد مدير سلف سرويس رفته و پس از گفتگوي كوتاهي با يك سيني مملو از تخم مرغ، پنير و كره و مربا بازگشت و آن را جلوي سعيده گذاشت. يلدا با ديدن اين حركت گفت:

-           خدا شانس بده، هم كولي ميدن و هم صبحانه! آقا آرمان ياد بگير! اي داد و بيداد كه يكي نيست به ما برسه!    

آرمان در حال برخاستن بود كه يلدا دست او را گرفت و به زور نشاند:

-           بشين بابا اينم واسه ي من زياده، شوخي كردم 

كم كم جمعيت داخل سالن زياد مي شد و دوستان سعيده كه او را ديده بودند، به دور ميز آنها جمع شدند. سرگروه اهواز با ديدن سعيده حال او را جويا شده و سپس با يلدا احوالپرسي و از او تشكر كرد. يلدا كه چهره ي متعجب آرمان را ديد با خنده گفت:

-          من ديشب با آقاي آل مختار آشنا شدم، رفته بودم به سرپرست اردوگاه دختران خبر بدهم كه ايشان را نگران و ناراحت از گم شدن سعيده آنجا ديدم 

آل مختار كه مرد بلند قد و مسني بود با تشكر از آنها، دست جم را به گرمي فشرد و با لهجه ي عربي ادامه داد:

-          من ديشب به درمانگاه آمدم و با سيد حكيم آشنا شدم ولي شما هر دو در خواب بوديد.

و آنگاه براي راحت بودن بچه ها، آنان را ترك كرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...