خـارش

ساعت هفت صبح بود که بابک برای شستن صورت به حمام رفت و همانجا بود که به جوش قرمز و چرکینی که روی دماغش جا خوش کرده بود نگاهی انداخت، بیشتر از آنچه که باید بزرگ و بدمنظره بود،پیش خودش فکر می کرد شاید متعلق به یک حشره ی غول پیکر باشد چون پشه زورش نمی رسد چنین اثری از خودش بر جای بگذارد. بعد از این دستش را بر روی قرمزی چندش آورش کشید فهمید حتی به آن دست هم نمی شود زد،شبیه جای گلوله حساس و دردناک بود. این که صورت سفید و زیبایش همچون نقاشی های پست مدرن زشت و مضحک شده بود علتی بود که روز او را به کلی خراب کند.

بابک در یک شرکت تولید مواد شیمیای کار می کرد، او پست و مقام خوبی در شرکت داشته ولی وسعت شرکت دست های زیادی را بالای دست او قرار داد تا حدی که او در نزد روئسای خود دیگر سرکش و تند خو جلو نمی کرد و همچون حیوان خانگی بی خطر و آرام می نمایاند،هر چند تصور این که بابک آنطور مطیع باشد برای کارگر های پایین دستش غیر قابل تصور بود.تا زمانی که او به دروازه های شرکت برسد هیچ تصوری در این رابطه که این جوش می تواند مرتبط به مواد شیمیای درون کارگاه باشد نداشت تا این که نگهبان ورودی به او گفت: آقا این لکه ی روی دماغتان امروز جای بدی را برای استراحت پیدا کرده.

بابک: این جوش لعنتی تا دیشب سراغم نیومده بود.

نگهبان: شاید از مواد شیمیای تو کارگاه باشه،یک حساسیت یا مرض پوستی.

بابک به راهش ادامه داد تا زودتر از دست نگاه های تمسخر آمیز اطرافیان و کارگر ها خلاص شده و زودتر به دفترش برسد، هر چند میان راه و درون تاکسی نگاههای اطرافیان را تجربه کرده بود حتی هر جای که پوزخند می دید قلبش از این که این پوزخند ها متعلق به میهمان روی دماغش است دلچرکین می گشته.

وقتی پشت میز نشست سعی کرد همانجا این قضیه را فراموش کند و به خود بگوید یک جوش است فقط همین،ممکن بود بدتر از این هم باشد ممکن بود صورتم در یک آتش سوزی بسوزد یا با جسمی تیز جای زخمش برای همیشه بماند ،آن زمان شاید دیگر از خانه هم بیرون نمی آمدم، حالا هم باید با این جوش دو سه روزه سر کنم.

او عادت داشت هر وقت اتفاق ناخوش آیندی به سراغش می رفت بدتر از آن را تصور کند تا احساس ملایم تری نسبت به اتفاق واقعی که برایش رخ داده بود داشته باشد.ساعت به 2 نزدیک شد و او می بایست به محل غذاخوری می رفت،میزش را مرتب کرد و کتش را پوشید،سپس وارد سالن بزرگ غذاخوری شد،همه مشغول خوردن غذا بودند و بوی ماکارانی و سویا همه ی سالن را پر کرده بود، او به میز کارمند های مقام بالاتر رفت و نزدیک همکاران خود نشست و مقدار کمی ماکارانی در بشقاب خود ریخت و مشغول خوردن شد. یکی از همکاران ابتدا به بشقابش نگاهی کرد و سپس به صورت بابک و گفت:چرا اینقدر کم برداشتی بابک خان؟

بابک گفت: یه رژیم مختصر برای خودم تنظیم کردم

کارمند گفت: این جوش روی دماغت شاید برای همین باشه،آخر شنیدم تغییر ناگهانی حجم غذایی آدم تاثیر مستقیمی روی پوستش میذاره

بابک: نه هیچ ربطی نداره،این جوش هم نمی دونم کی اومد روی دماغم فقط می دونم دارم مثل یک وزنه ی آهنی این طرف اون طرف حملش می کنم.

کارمند: سریع تر برای این جوش بزرگ یه راهی پیدا کن،یه دکتر پوستی یا حداقل یک پماد بمال روش، مادرم خدابیامرز همیشه می گفت جوش روی صورت نشان از گناه بزرگی که فرد مرتکب شد داره

بابک می دانست هر چه بیشتر آنجا بماند مجبور به شنیدن مزخرفات بیشتری می شود ،غذایش را تمام کرد و هر چه سریع تر راهی خانه شد.روز سختی را سپری کرده بود، بلافاصله مقابل آینه ایستاد و از ناراحتی و عصبانیت اندکی مانده بود هوار بکشد، درست پایین جوش قبلی یک جوش بزرگتر چرکین روییده بود،این جدیدتر بسیار بد منظره تر می نمایاند،شبیه یک کوه چرکین از مایع های سبز بوده که بابک حتی نمی توانست دستش را به رویش بزند،دردی شبیه دندان درد بود که آدم را ناتوان از هر اقدامی می کند. او نمی دانست چه تدبیری پیشه کند تا لکه های ننگ را از صورتش پاک کند،او روی میز نشست و به این فکر کرد که چه خوب شده که رابطه اش را هفته ی قبل با دوست دخترش به هم زد،آنها هر هفته همین موقع  با هم در خانه شامی درست می کردند وبعد از شام برنامه ای می ریختند، یا به تئاتر می رفتند یا عشق بازی می کردند ، هر چند اگر انتخاب بابک بود او دوست داشت تمام روز را با او عشق بازی کند چون این کار را پالایش روحی روانی خود بعد از تحمل محیط آلوده ی سرکارش می دید.اگر آن دختر اینجا بود و این جوش ها را می دید چه می گفت،قطعا چندشش می شد شاید زمانی که می خواست بابک را ببوسد بینی اش به آن کوه چرک برخورد می کرد و حالت تهوع دستش می داد چون او دختری بود که حتی تحمل صورت یک روز نتراشیده ی بابک را هم نداشت اصلا خود او بود که بابک را از جهنم بی نظمی و کثافت درون خانه ترغیب به پاکی و نظافت کرده بود، حالا که رابطشان به هم خورده بابک به خودش گفت خیلی خوب است که آن دختر غرغرو او را در این موقعیت ضعف و خواری نمی بیند.

بابک پیراهنش را درآورد تا یک دوش بگیرد و پمادی به محل های زخم بمالد اما همین که به بدن برهنه ی خود در آینه نگاه کرد جای چندین جوش و زخم را روی شکم و رانهای خود دید و این بار از سر درماندگی آهی کشید و کنار کاشی ها نشست و سرش را میان زانوهایش گرفت، جای زخم ها بعد تماس دست شروع به خارش می کرد و بابک نمی توانست تحمل کند و شروع به خاریدن جای زخم می کرد،او نمی توانست کتمان کند از خودش که وقتی زخم ها را می خاراند چقدر احساس آرامش به او دست می داد،شبیه یک مخدر بود ، دستانش را آرام روی زخم ها بالا پایین می کرد و چشمانش را می بست درست مثل یک خودارضای بود،او در حین خارش نمی خواست به این سوال جواب دهد که چرا تا به این اندازه از خارش زخمش لذت می برد تنها زخمش را می خاراند و تصوراتش را به جای دورتر از دنیای واقعی می برد، شاید در ایدئال هایش سیر می کرد جای که همه او را می خواهند جای که غم ها به پایان می رسد و دغدغه ها جایشان را به آرامش می دهند، جای که تحسین همگان را به دست آرد و بدون خدشه دار کردن روحیه کسی از همه ی اطرافیانش برتر باشد.وقتی به خودش آمد به دستش نگاه کرد که روی سرانگشتانش خون غلیظ جمع شده بود،به جای جوش های که خاراند نگاه کرد که غرق در خون شده بودند، بلافاصله از جایش بلند شد و خود را به زیر دوش حمام برد، پماد را گرفت و به تمام نقاط جوش و عفونت بدن مالید .سپس بدون این که شامی بخورد وارد تخت شد و به سقف خیره شد پیش خودش فکر می کرد اگر فردا بیدار شود و جوش های بیشتری را ببیند چکار باید بکند، شاید یک بیماری پوستی باشد برنامه اش را چک کرد تا ببیند می تواند لابه لای ساعت کاریش به دکتر مراجعه کند، در همین افکار بود که خوابش برد.

صبح چند ساعت دیر از موعد همیشگی بیدار شد و به ساعت نگاه کرد، از این که اینقدر دیر از خواب بیدار شده احساس نگرانی کرد،حتی نمی توانست به خوبی قبل از جایش بجهد و لباس بپوشد،دست ها و پاهایش کند شده بودند، او خود را به جلوی آینه کشاند و هر لحظه منتظر بود وضیت بدتری از خودش را ببیند، این بار سه جوش بزرگ دیگر در پیشانی و گردن و کنار لبش روییده بود در حالی که از هر سه آنها خونی رقیق بر روی صورتش کشیده شده بود.

او این وضیعیت را پذیرفت و بلافاصله با محل کار تماس گرفت و تقاضای دو روز مرخصی کرد سپس  پیگیر چند پزشک پوست شد تا بتواند برای امروز وقتی بگیرد.پزشک ها نیز نتوانستند غیر از چند پماد گران قیمت پیشنهاد دیگری بدهند. راهی که از خانه تا مطب قرار داشت برای بابک  شاید طولانی ترین راه جلوه می کرد،ترس از نگاه های خیره به لکه های زشت و دیده های ترحم برانگیز چیزی نبود که او بتواند به راحتی حضمش کند.

هر ساعت که می گذشت جدای از لکه های بدن و صورت بابک،این قلبش بود که لبریز از ترس و نگرانی می شد اما هر گاه که به گوشه ای می خزید و با چشمان بسته زخم هایش را می خاراند برای چند لحظه تمامی افکار بد را می توانست از ذهنش دور کند.آخرین بار  یک جوش سیاه بزرگ که اندازه اش به بند انگشتی می رسید روی گونه ی راستش سربرآورده بود را در آینه نگریست بر صندلی کنار اتاق نشست و شروع کرد به خاراندنش،ابتدا با دو انگشت اما هرچه بیشتر اینکار را می کرد دوست داشت که محکم تر و خشن تر به این کار ادامه دهد،سوراخ های دماغش بزرگ شدند و صورتش سرخ شده بود،نفس نفس می زد و با تمام انگشتانش محل زخم را می خاراند،حتی به جوشی که ناخن هایش را بیرحمانه بر آن می کشید نگاه نمی کرد تا خون روی آن باعث شود از ادامه ی این کار صرف نظر کند.زمانی که از این کار خسته می شد دستهایش را پایین رها می کرد و با کمری خموده به گلهای قالی می نگریست.

گرمی خونی که از گونه اش بیرون ریخت را حس می کرد اما دردی حس نمی کرد، از این که به خودش صدمه می زند نگرانی نداشت، اگر ظرفیت این که چند روز مدام زخم هایش را بخاراند را داشت از این کار دریغ نمی کرد.بعد از هر بار خاراندن های بی وقفه،زمانی که احساس رضایت می کرد به حمام می رفت تا چرک و خون را از روی پوستش پاک کند ،گاهی در هر روز بیش از پنج بار به حمام می رفت. غذایش را از بیرون سفارش می داد.از شغل و کارهای روزانه اش افتاده بود،حتی به در زدن های صاحب خانه اش بی اعتناع بود. صورتش از زخم و چرک پر شده بود،همین طور تمامی اندامش،از روی سینه تا مچ پاها و کناره های باسن، دیگر خوابیدن با این همه زخم هم برایش غیر قابل تحمل بود و هر بار که از خواب بلند می شد جای خوابش را غرق خون آبه و چرک های سبز می دید.

چند روز بعد حتی نمی توانست به درستی فکر کند، گویا فراموش کرده بود که در گذشته که بوده، از این که خود را عذاب می داد لذت می برد بعد از دو روز استفاده از پمادی که دکتر برایش تجویز کرده بود دیگر حتی دست به آن نزد ،خیلی دوست داشت ببیند در نهایت تبدیل به چه چیزی می شود،موجودی سرخ با خون آبه های که از سر و رویش می چکد، گاهی می نشست ،به خودش می آمد و تا عمق حقارتش پیش می رفت و می اندیشید که چطور ساده انگارانه درگیر بیماری شده از درون خودش رشد می کند و از وخیم تر شدنش لذت می برد.به گذشته اش نگاه می کرد که شخص خودش مسئول تمامی پستی و بلندی های زندگی خودش است، میل شدیدش به مستقل شدن باعث شد تا سالها از خانواده اش دور باشد،حتی چند روز پیش در میان سیل اشک های که بر گونه ی زخمی اش روان می شد تلفن را برداشت تا شماره ی مادر پیرش را بگیرد اما شماره را از یادش برده بود،آخرین بار که مادرش را دید زمانی بود که با هم سر موضوعات مسخره ای به جر و بحث می پرداختند، از بیکاری اش گرفته تا علف کشیدن های پیاپی  برای از یاد بردن درد های که همیشه از آن می نالید در یکی از همین نزاع ها بابک به قصد ترک خانه بیرون زد،هر چند تصمیمش این بود که با این کار تنها چند روزی مادرش را شکنجه دهد تا دست از این نزاع ها بردارد ولی دیدن یکی از دوستان قدیم و به واسطه ی او کار کردن در یک شرکت محصولات شیمیای سر آغازی برای ترک گذشته ای شد که بابک نمی خواست به آن فکر کند.

گاهی تلفن را بر می داشت و شماره ای اشتباه می گرفت تا بتواند با غریبه ای صحبت کند اما به خودش که می آمد بغضی از حقارتی که گریبان گیرش شده امانش را می برید.تنها زمانی که پنجه هایش را بر روی زخم هایش می کشید دیگر به مادرش،حقارتش ،کارش و خیلی از حسرت های دیگرش نمی اندیشید ،تنها متمرکز بر لذتی درد آلود از باز کردن سر جوش های چرکین و خون آلودش می شد.

در یک صبح که آفتاب به سختی خودش را از لابه لای پرده های زخیم به خانه اش راه داه بود با فریادی از درد از جایش برخواست،چشمانش از درد حدقه شده بودند و در حالی که از درد، دندان به هم می سایید در افکارش پشیمانی از خودکشی تدریجی اش او را وادار کرد تا از همسایه ها کمک بخواهد .دیگر حتی نگران این هم نبود که همسایه ها با دیدنش ممکن است از ترس فریاد بکشند،دیگر این چیز ها برایش مهم نبود فقط می خواست زنده بماند، نمی خواست از یک حماقت جانش را از دست بدهد.پارچه ای سفید دور بدنش پیچاند، با کمر خموده لنگ زنان به دنبال درب خروجی می گشت، با کم سویی که چشمش دچار آن شده بود درب را باز کرد ،کسی در راهروی آپارتمان نبود،چند ثانیه ای همانجا ماند و به سفیدی راه پله خیره شد، از طبقات پایین تر صدای بالا آمدن فردی بلند تر می شد و بابک در تردید این که از او کمک بخواهد یانه، پس از چند لحظه او درب رابست و به سمت حمام رفت تا چرک های بدنش را با صابون های خوشبو انباشته کند، جز خودش هر کسی تحمل بوی عفونت چرک هایش را نداشت.

او به سپیدی کاشی های حمام که رسید چشمانش تار تر می شدند تا جای که روی همان کاشی ها دراز کشید و شروع به خاراندن زخم جدید روی زانویش کرد، روی شانه ی راستش هم زخم های جدیدی روییده بود که او می بایست با خاراندن به استقبالشان می رفت اما هر بار که دستش را روی زخم می برد بیشتر از قبل بر آن فشار می آورد،نا خن هایش بلند تر و تیز تر شده بودند او دیگر از خارش محل های زخم لذت نمی برد و تنها به حالت خودآزارگونه پوستش خود را می کند، پوست رویین کنده می شد همچون پوست های خشکیده و فاسد شده ی جانوری مرده ،بدون این که چشمانش را باز کند یا اثری از درد در بدن خود احساس کند با ریتمی یکسان دست را با فشار زیاد بر پوست سینه و رانها و گردن و صورت خود می کشید، خون آبه ها بر کاشی ها می لغزیدند، او چشمانش را بست، دو دستش صلیب وار بر کف کاشی ها باز شدند.تنها صدای زنگ ممتد تلفن بر فضای خانه پیچیده بود.

سهیل خالقی

 

نظرات   

 
+1 # خارشسیما در تاریخ: یکشنبه 29 تیر 1393 ، ساعت 07:04 ق ظ
داستان بی مفهومی بود.
داستان های بلند بسیار زیباتر هستند.
پاسخ دادن | پاسخ همراه با نقل قول | نقل قول
 
 
0 # پاسخ: خـارشفلاحي در تاریخ: دوشنبه 03 شهریور 1393 ، ساعت 04:06 ب ظ
شبيه ترجمه بود.وقت تلف كردني بود :-x :zzz
پاسخ دادن | پاسخ همراه با نقل قول | نقل قول
 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...