دروغگو - قسمت 1

صدای آرام و خفیفی به گوشم می رسد، حس می کنم صدا آشناست، مثل یک آهنگ. حال غریبی دارم، گیج و منگ هستم، محیط پیرامونم و هر آنچه در آن هست مبهم و مه آلود به نظر می رسد. حس آرامش غریبی سراسر وجودم را فرا گرفته است. گویی کائنات به چرخ من می چرخند و در هماهنگی کامل با من است. آن صدای آرام قطع شده است. تیک تاک، تیک تاک ... صدای ساعت را بسیار واضح تر از معمول می شنوم، صداها داخل ذهن من هستند، صدای هر کدام از عقربه های ساعت را به طور جداگانه می شنوم. نه، شنیدن واژه ی مناسبی نیست، هر کدام از آنها می بینم، هر کدام از این صداها در گوشه ای از ساعت دیواری ایستاده اند.

صدای عقربه ی بزرگ وسط ساعت ایستاده، صدای عقربه ی ثانیه شمار سمت چپ آن و صدای عقربه دقیقه شمار سمت راست آن. صدای تیک عقربه ی ثانیه شمار به سمت من قدم بر می دارد و با صدای تاک از من دور شده و به جای عقربه دقیق شمار به سمت من می آید. این کار پشت سر هم تکرار می شود و عقربه ی بزرگ آن وسط ایستاده و رفت و آمد آنها را نظاره می کند. صدای آرام و خفیف، صدای مثل یک آهنگ آشنا دوباره به گوش می رسد. نمی دانم از کجا می آید. آرامش و راحتی آنچنان ذره ذره وجودم را گرفته اسن که حس می کنم قسمتی از اتاق هستم، قسمتی از محیط و در دنیا حل شده ام.

یک صدا، صدای یک شخص در گوشم زمزمه می کند: پاشو. ولی من که خواب نیستم. شاید هم خواب هستم و همه ی اینها یک رویای زیبا و دلنشین است. هر چه هست خواب یا بیدار من را از لذت و خوشی سرشار کرده است. هر چه هست نمی خواهم پایان بیابد. بنابراین مقاومت می کنم. نمی خواهم بیدار شوم صدای آرام و خفیف دوباره شروع می شود این بار قوی تر و آشناتر. کسی می گوید: پاشو. چه از جانم می خواهد؟ چرا دست از سرم بر نمی دارد؟ صدا قوی تر به گوش می رسد. دوباره می شنوم: پاشو، دیرت شده. ولی من خیال بیدار شدن ندارم. ناگهان ضربه ای روی صورتم حس می کنم. سایه ای مبهم و نامعلوم بالای سرم ایستاده. یک سیلی دیگر به صورتم می زند.

قیافه اش آرام آرام معلوم می شود. علی است، بالای سرم ایستاده.

می گویم:

-          چرا می زنی؟

-          احمق بازم که زیاد مصرف کردی. پاشو دیرت شده، باید بری سر کار

-          کدوم کار؟ حوصله ندارم. تو رو خدا دست از سرم بردار

دوباره بی اعتنا به علی از او رو بر می گردانم و در دنیای خود غرق می شوم. کدام احمق این حال و هوا را ول می کند و می رود سر کار؟ ولی او دست بردار نیست این بار آب سردی روی صورتم می ریزد و با لگد به من می زند.

-          پاشو دیگه، مگه با تو نیستم؟

تلفن همراهم کنارم زنگ می خورد، زنگی که برای رفتن سر کار تنظیم کرده بودم. گوشی را بر می دارم و زنگ آن را قطع می کنم. مثل اینکه چاره ای ندارم، علی رغم میل باطنیم و کسالتی که در خودم حس می کنم، بلند می شوم و آماده می شوم تا به اداره بروم.

حوادث و پیشامد های زندگی در طول زمان آنچنان نرم و آهسته آدمی را تغییر می دهند که حتی خود او هم متوجه نمی شود. زمانی می رسد که آدم به خودش می آید و متوجه می شود با آنچه ده سال پیش بوده زمین تا آسمان فرق کرده است.

سال ها پیش، زمان دانشگاه وقتی که اولین سیگار را کشیدم هرگز به خیالم نمی رسید آنچه اکنون هستم، بشوم. ولی اکنون من یک مصرف کننده هستم. مصرف کننده با معتاد فرق دارد. معتاد نمی تواند مصرف خود را کنترل کند و برای بدست آوردن مادهمصرفی دست به هر کاری می زندو ولی من این گونه نیستم، من مصرف خود را مدیریت می کنم و روی آن کنترل دارم و از آن برای رسیدن به اهدافم و همچنین لذت بردن استفاده می نم.

نمی توانم دروغ بگویم من هم آنها را دوست دارم و به آنها وابسته هستم. به هر حال، شروع این قضیه با ترامادول بود. من شخصا اعتقادی به دوست ناباب ندارم و بیشتر به این معتقد هستم که زندگی هر شخصی تحت تاثیر انتخاب های او قرار دارد. ولی من دوستی داشتم که ترامادول مصرف می کرد و من کنجکاو او را و حالت های او را می دیدم. روزی رسید که از او یک قرص خواستم. در ابتدا او از دادن قرص امتناع کرد ولی بعد ازاصرار من راضی شد و وقتی قرص را می داد گفت:

-          ببین وقتی این قرص رو مصرف کنی دیگه را برگشتی برات وجود نداره این فقط برات یه شروعه، شروعی که معلوم نیست به کجا ختم بشه. بازم می خوایی؟

راست می گفت ترامادول برای من فقط یک شروع بود. هر از گاهی مصرف می کردم ولی وابستگی چندانی به آن نداشتم تا آنکه موقع امتحانات فرا رسید و من می دیدم که بعضی از بچه ها برای درس خواندن و تمرکز بیشتر ریتالین مصرف می کنند.مزه ترامادول زیر دندانم مانده بود با خود گفتم:

-          هرچه بادا باد، بذار ببینم ریتالین چه شکلیه؟

 مصرف این دو قرص نه تنها تاثیر منفی روی من نداشت بلکه سبب موفقیت من هم می شد. اعتماد به نفسم بالا رفت، تمرکزم بهتر شد، با معدل الف دانشگاه را تمام کردم. بیشتر از این چه انتظاری از خودم داشتم؟ ولی دیگر ترامادول و ریتالین من را راضی نمی کرد. فقط می خواستم بیشتر تجربه کنم، جلو برم و هرچه جلو می رفتم کنجکاوی من نه تنها ارضا نمی شد بلکه مرا به مصرف بیشتر و متنوع تر نیز سوق می داد. تا حدی که به جایی رسیدم که انواع مواد مخدر و توهم زا را مصرف کردم از تریاک گرفته تا شیشه. امروز نیز مصرف می کنم و توانسه ام مصرفم را از دیگران مخفی نگه دارم. محرم اسرار من فقط یک نفر است، علی، دوست و همکارم. با او سال آخر دانشگاه آشنا شدم و خیلی زود به حدی با هم صمیمی شدیم که اکثر اوقاتمان را با هم می گذراندیم و بعد از اتمام تحصیل به شهر خودمان بر نگشتیم. در تهران ماندیم، با هم جایی را اجاره کردیم و من بعد از اینکه در شرکتی مشغول به کار شدم او را هم معرفی کردم و حالا اوهم دوست من است و هم همکار من.

ساعت هفت و نیم گذشته، دیرمان شده، باید هرچه زودتر به شرکت برویم.

علی:

-          با اتوبوس بریم

-          نه، با اتوبوس دیر می کنیم. با تاکسی بریم بهتره

-          باشه با تاکسی می ریم

آماده شدیم و از خانه خارج شدیم. وقتی به خیابان رسیدیم به خاطر آوردم خودم ماشین دارم. به علی گفتم:

-          احمق من گیج می زنم، تو چت شده؟

او فقط سکوت کرد. سرم درد می کند، کمی احساس سرما می کنم ولی باید به شرکت بروم، خیلی کار دارم. از اینکه هر روز صبح زود بیدار شوم و هر روز سر یک کار تکراری حاضر شوم متنفرم ولی چاره ای نیست. زندگی خرج دارد.

وقتی به ساختمان شرکت می رسیم مردک نگهبان با آن شکم نسبتا چاق و سبیل مزخرفش به ما سلام کرده و در را باز می کند. از او بدم می آید، می دان او هم از من بدش می آید. می دانم هر جا که می نشیند پشت سر من حرف می زند نمی دانم چرا این کار را می کند بدی هم از من ندیده. به ما لبخند می زند، می دان لبخند او ساختگی است من هم با لبخند ساختگی جواب او را می دهم. در باز می کند و ما داخل می شویم.

در پارکینگ به سمت جای پارگ همیشگی ام می روم ولی آنجا ماشین دیگری پارک است. علی می گوید:

-          این دیگه ماشین کدوم احمقیه؟ نمی دونن اینجا جای پارک تو؟

حق با اوست اینجا جای پارک من است. هیچ کس جز من حق ندارد اینجا پارک کند. حالا باید چه کار کنم؟

-          باید یه درسی بهش بدی تا دیگه غلط نکنه ماشینش رو اینجا پارک کنه

-          چه درسی؟

-          تایرش رو پنچر کن، رو بدنه اش خط بنداز. بالاخره یه کاری بکن

حق با اوست باید کاری بکنم. نمی شود که هر احمقی به حقوق من تجاوز کند و من عکس العملی نشان ندهم. از ماشین پیاده می شوم و با سوییچ روی ماشین خط می اندازم. جای دیگری پارک می کنم و داخل شرکت می شوم.

سر دردم بیشتر شده است. باید مسکنی، چیزی بخورم. احساس خوبی ندارم. می دانم خیلی ها در این شرکت مرا دوست ندارند. اکثرشان با من دشمن هستند. بوی طوطئه را از هر طرف می شنوم. سایه نگاه سنگین شان روی خودم حس می کنم. انگار می خواهند با چشم هایشان من را بخورند. نمی دانم چرا؟ من که در حق آنها بدی نکردم پس چرا اینگونه با من رفتار می کنند؟ چه هدفی را دنبال می کنند؟ اصلا این رفتارشان هدفی دارند؟ شاید من آدم گوشت تلخی هستم نی دانم. به هر حال به اتاقم می رسم. در این اتاق سه میز وجود دارد. یکی کنار پنجره و دو تای دیگر رو به  روی هم کنار دیوار قرار دارند. میز کنار پنجره برای علی است و دو میز دیگر برای من و همکارم. وارد اتاق می شوم، به همکارم سلامی می کنم و پشت میزم می نشینم.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...