دروغگو - قسمت 2

همکارم پشت میزش نشسته و با چند تکه کاغذ ور می رود. به طرز عجیبی به من نگاه می کند. او هم با من دشمن است؟ او هم می خواهد به من لطمه بزند؟ اصلا در این شرکت خراب شده کسی وجود دارد که بتونم به او اعتماد کنم؟ معلوم است که می خواهد چیزی بگوید اما دو دل است. بالاخره به حرف می آید:

-          شهرام، حالت خوبه؟ چرا سر و وضعت  نامرتبه؟

-          سر و وضع من نامرتبه؟ اون کی هست که درباره س و وضع من نظر بدهد؟ جوابش را نمی دهم

از پشت میزش بلند می شود، به سمت من می آید و در چهره ی من دقیق می شود.

-          چشماتم که خون افتاده، مثل اینکه رنگت پریده؟

می دانم او هم با من دشمن است. او هم می خواهد به من ضربه بزند. صورتم را بر می گردانم، زیر لب جواب می دهم خوب هستم تا شرش را کم کند.

سرم درد می کند. حالم خوب نیست. سرم را بین دو دستم می گیرم و آن را فشار می دهم شاید از درد آن کاسته شود ولی فایده ای ندارد. حوصله ی هیچ کاری را ندارم. بهتر است از شرکت بروم.

علی از پشت میزش بلند می شود، به سمت من می آید و با دست به من اشاره می کند و از اتاق خارج می شود. به دنبال او بیرون می روم به دستشویی می رود، من هم پشت سرش می روم. همین که به دستشویی وارد می شوم مرا به گوشه ای می کشد و به من می گوید:

-          حواست به خودت نیست؟ می خوایی خودت را بدبخت کنی؟ یه نگاه تو آیینه به خودت بنداز.

به آیینه نگاه می کنم. چشمانم خون آلود است، رنگم پریده، موهایم آشفته است.

-          زود باش خودت را جمع و جور کن.

باید خودم را جمع و جور کنم. چه باید بکنم؟ به صورتم آبی می زنم، با دستم موهایم را مرتب می کنم. نفس عمیقی می کشم و کمی فکر می کنم. به خاطر می آورم که در جیب بغل کتم یک جعبه قرص مخصوص این مواقع دارم. جعبه را بیرون می آورم و دو قرص را با آب می خورم.

باید خودم را جمع و جور کنم، باید بهانه ای برای خودم دست و پا کنم. از دستشویی بیرون می آیم و به سمت اتاقم می رو. به همکارم می گویم:

-          حق با توه، حالم اصلا خوش نیست بدجوری سرما خوردم. باید یه کم دراز بکشم

-          خب اینو از اول بگو، برو آبدار خونه کمی استراحت کن. من اینجام، کارات رو انجام می دم

به آبدارخانه می روم زنگ گوشیم را برای نیم ساعت بعد تنظیم می کنم. روی مبل لم می دهم و چشمانم را می بندم.

با صدای گوشی از از خواب بیدار می شوم. برای لحظاتی گیج هستم، به دور و بر نگاهی می کنم. از خودم می پرسم من کجا هستم؟ آرام آرام به یاد می آورم که شرکت هستم و روی مبل خوابیده بودم. سردرد قطع شده است و احساس خیلی بهتری دارم. برای خوم چایی می ریزم و بعد از خوردن آن به اتاقم برمی گردم. علی پشت میزش نشسته و بیرون را نگاه می کند. همکارم نگاهی به من می اندازد و بعد از یک بررسی اجمالی می گوید:

-          مثل اینکه حالت بهتره

-          آره خوبم

مثل اینکه او طرف من است و با من دشمن نیست. علی چند کاغذ را بر می دارد و به سمت میز من می آید. کاغذها را روی میز من می گذارد و آهسته می گوید:

-          آفرین کارت خوبه

لبخندی می زند و دور می شود. معلوم است که کار من خوب است. من می توانم هر شرایطی را تحت کنترل خودم در بیاورم و بر اوضاع مسلط شوم. الان باید کارهایم را انجام دهم. چندین فرم است که باید به امضای مدیر شرکت برسد. آنها را برمی دارم و به اتاق مدیر می روم. با منشی هماهنگ کرده و داخل می شوم.

-          قربان بی زحمت این فرم ها رو امضا کنید

کمی برافروخته است. عصبانی به نظر می رسد. کاغذها را می گیرد و بدون اینکه آنها را بررسی کند امضا می کند. می گوید:

-          عجب زمونه ای شده، تو پارکینگ شرکت خودم، ماشین خودمو خط می اندازن. اگه بدونم کار کدوم خریه؟

-          خر خودتی، نمی دونی اونجا جای پارک منه؟

این را با خودم می گویم. معلوم می شود اون ماشین، ماشین مدیر احمق ما بوده که جای من پارک کرده بود. سری به نشانه یتایید تکان می دهم و از اتاق خارج می شوم.

همین که از اتاق خارج می شوم چشمم به او می افتد. به نگار. آنجا ایستاده است. دارد با منشی حرف می زند. حرف زدنش، هر کلمه که از دهانش خارج می شود، طنین صدایش، آهنگ ادای جملاتش مانند موسیقی گوش هایم را نوازش می دهد. یک دستش را به میز تکیه داده و دست دیگرش را روی کمرش گذاشته است. خیلی وقت است که ذهنم را به خود درگیر کرده است. هروقت او را می بینم بقیه چیزها فراموشم می شود، همه چیز دور و برم سیاه و سفید می شود و فقط اوست که رنگ زندگی را بر خود دارد. اوست که آنجا کنار میز منشی ایستاده است. لباس فرم شرکت را پوشیده است، مانتو و مقنعه ی سرمه ای ولی کتانی های قرمزی بر پا دارد. همیشه خاص بوده و الان هم خاص است. با همه فرق دارد. همه ی خانم ها مانتو و مقنع ی سرمه ای می پوشند اما هیچ کدام کتانی قرمز به پا ندارند.

سلام می کنم. به سمت من برمیگردد. چشم هایش درشت است، سیاه و درخشان. برق خاصی در چشم هایش است که آدم را جذب می کند. مژه هایش بلند و تاب دار که تا ابرو می رسد. هر بار که مژه بر هم می زند مثل این است که سطل آب سردی روی من می ریزند. لب هایش را گویی خود خدا بر صورتش نقاشی کرده است. او هم به من سلام می کند، آنچنان عشوه گرانه که هوش از سر آدم می پراند. دوستش دارم، می دانم او هم مرا دوست دارد. بیش از این نمی توانم حضورش را تحمل کنم. سرم را پایین می اندازم و به سرعت از آنجا خارج می شوم.

در حالی که ذهنم پر از فکر او هست به اتاقم برمی گردم. من او را دوست دارم آیا او هم واقعا مرا دوست دارد؟ اگر مرا دوست نداشت چرا به هر بهانه ای به اتاق من می آمد؟ فرضا برای بردن چند تا پرونده. پرونده هایی که همیشه خدمات آنها را جا به جا می کند. اگر مرا دوست ندارد چرا هر بار که صحبت می کنیم آنچنان عشوه گرانه حرف می زند که مرا به مرز جنون می کشاند. علی که می گوید او تو را می خواهد و با رفتارش سعی می کند جلب توجه کند. آنچنان درگیر افکار او شده ام که ذهنم از کار افتاده است. پشت میزمنشسته ام و به نقطه ای نامعلوم خیره شده ام. حوصله ی انجام هیچ کاری را ندارم. نفس عمیقی می کشم تا به خودم بیایم. در همین لحظه او داخل اتاق می شود. مثل اینکه این کابوس پایان ندارد. در یک دستش چندتا پرونده و در دست دیگرش تلفن همراهش را آنچنان ظریف میان انگشتان سفید و کشیده اش گرفته که روح آدم را درگیر می کند. آه که راضی هستم تمام دار و ندارم را بدهم تا فقط برای چند دقیقه طول یک خیابان را دست در دست او قدم بزنم.

در حال صحبت کردن با همکارم است و من خیره او را نگاه می کنم انگار در این لحظه در دنیایی زندگی می کنم که غیر از او کسی در آن وجود ندارد. طوری ایستاده است که گوشی اش به سمت من است. یک لحظه در گوشی او دقیق می شوم. مثل اینکه عکسی از خودش را تصویر پس زمینه قرار داده است. همزمان که با همکارم در حال صحبت است هر ازگاهی می چرخد و نگاهی به من می کند. فکر کنم متوجه طرز  نگاهم به خودش شده است اما من خجالت نمی کشم. کار از این حرف ها گذشته است. برای لحظاتی با گوشیش کار می کند و دوباره آن را به سمت من می گیرد.

بله عکس خودش است که تصویر پس زمینه اش قرار داده است. می دانستم او هم به من علاقه دارد والا چرا باید گوشیش را به سمت من بگیرد و عکس خودش را باز کند؟ در این عکس آنچنان زیباست که نفس مرا بند می آورد. احساس می کنم دارم از گرما می سوزم، عرق کرده ام و قلبم تندتر می زند. حق با علی بود او با رفتارش سعی در جلب توجه من دارد. باید کاری بکنم، حرفی بزنم وگرنه دیوانه می شوم. بلند می شوم و سمت او می روم. به همکارم می گوییم:

-          الان که دفتر رییس بودم به من گفت باهات کار داره. برو ببین چی میگه

-          با من؟

-          آره ، اومدنی یادم رفت بهت بگم

بلند می شود و به سمت اتاق رییس می رود. خانم ملکی فعلا در اتاق است. او هم می خواهد از اتاق خارج شود. می گویم

-          خانم ملکی ...

به سمت من برمی گردد و می گوید:

-          بله امری داشتین؟

زبان در دهانم نمی چرخد گویی هیچ واژه ای برای حرف زدن وجود ندارد. فقط هاج و واج او را نگاه می کنم. ولی نه، باید چیزی بگویم از دهانم می پرد:

-          عکس ...

-          عکس؟

-          اون عکسی که رو گوشیتون بود، میشه ببینمش؟

-          کدوم عکس؟

-          همون عکسه که ...

لحظاتی تامل می کند و بعد از اتاق خارج می شود.

چرا در برابر حرف های من هیچ عکس العملی از خود نشان نداد؟ چرا طوری رفتار کرد که انگار نه انگار لحظاتی پیش عکس خودش را در گوشی به سمت من گرفته بود؟ گیج شده ام، معنی کارهایش را نمی فهمم.

آیا مرا مسخره می کند و با احساسات من بازی می کند؟

در حالی که پاسخ این سوالات را نمی دانم و حالم از کار امروز او گرفته شده، بقیه ی روز را با بی حوصله گی سر می کنم و خسته تر و بی حوصله تر به خانه برمی گردم.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...