دروغگو - قسمت 3

الان چند روزی هست که چیزی نزده ام. من معتاد نیستم. من فقط مصرف می کنم، آن هم مصرف مدیریت شده. یعنی زمانی که می خواهم و نیاز دارم مصرف می کنم و در غیر این صورت هر چند روز که بخواهم می توانم چیزی مصرف نکنم. مثل هر شخص دیگری که بر حسب نیاز دارویی را مصرف می کند و اگر نیاز نداشت دیگر سراغ آن نمی رود.

اهل تفریح و سرگردانی هستم و اعتقاد دارم انسان ها فقط یک بار به دنیا می آیند، یک بار زندگی می کنند و در نهایت می میرند. پس کسی که از لحظه لحظه ی زندگی خود استفاده نکند و از عمر خود لذت نبرد احمق استو من نمی خواهم احمق باشم، بنابراین طوری برنامه ریزی می کنم که حداقل هر از گاهی به تفریح و خوش گذرانی بپردازم.

از شرکت دو روز مرخصی گرفتم ام و اکنون من، علی و دو نفر از دوستانم در مسیر شمال هستیم. فکر کنم جمع جوری هستیم. سینا و میثم هم اهل خوش گذرانی هستند هر چند آنها اهل دود و دم نیستند ولی با مشروبات لکلی رابطه خوبی دارند.

وضع مالی سینا خوب است. پدرش تاجر است و ویلایی در شمال دارد. سینا کلید ویلا را از پدرش گرفته و الان عازم آنجا هستیم. جای دیدنی و خوش آب و هوایی است. قبلا هم آنجا رفته ایم.

چیزی به ویلا نمانده است. پنج ساعتی است که راه افتاده ایم. پژوی سیاه رنگی نزدیک به دو ساعت است که پشت سر ما می آید و مشکوک است. شاید هم بیشتر از دو ساعت است. شاید از همان اول که شروع به حرکت کردیم ما رو تعقیب می کند. ولی هیچکس مساله را جدی نگرفته است. هیچکس خطر را احساس نمی کند. اما من آن را می فهمم. می دانم اتفاق بدی در حال وقوع است. هیچ کس به حرف من گوش نمی دهد. تا به حال چند بار تکرار کرده ام که ماشین مشکوکی ما را تعقیب می کند. ولی انگار نه انگار.

سینا و میثم مشخص است حرف من را باور نکرده اند حتی به تمسخر می گویند:

-          آره می خوان ما را ترور کنن

اما آنچه من را اذیت می کند علی است. او ساکت مانده و چیزی نمی گوید. این حرکت او برای من توهین آمیز به نظر می رسد. شاید هم با من موافق است چون در غیر این صورت حتما او هم چیزی می گفت. هر چند بقیه حرف من را جدی نگرفته اند ولی من چهار چشمی مواظب آن ماشین سیاه هستم. وارد جاده فرعی می شویم. با چشمانم ماشین سیاه را تعقیب می کنم، آن به مسیرش ادامه می دهد و ما را دنبال نمی کند. سینا می گوید:

-          چی شد شهرام، ماشینه هنوز ما رو تعقیب می کنه؟

احمق، چقدر احمق است که نمی داند ممکن است برای رد گم کنی برای ساعتی از تعقیب ما دست برداشته باشد. شاید نقشه هایی در سر دارد یا دارند. شاید منتظر فرصت مناسبی هستند. هر چه هست حس خوبی ندارم. اصلا حس خوبی ندارم. به ویللا می رسیم، سینا پیاده می شود و در را باز می کند و ما داخل می شویم.

حال و هوای ویلا حال و هوای همیشگی نیست. مثل اینکه حالت شومی همه جا را فرا گرفته است. آنچه مسلم است حادثه ای رخ خواهد داد، اما چه حاثه ای؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...