دروغگو - قسمت 4

روی تخت دراز کشیده ام، آنچنان سست و بی حرکت هستم که گویی با تخت یکی شده ام. چیزی مصرف کرده ام؟ نمی توانم به خاطر بیاورم. پای چپم در فضای بین تخت و دیوار افتاده است. غیرت این را ندارم که سانتی متری خود را حرکت بدهم. سیلی از افکار در ذهنم جاری است، همزمان به چندین چیز فکر می کنم. به سقف خیره نگاه می کنم، سقفی که از چندین تیر و تخته بع اضافه ی کاه و گل ایجاد شده است. محمد درباره ی مادرش که یک سالی هست فوت شده، با سینا حرف می زند. نمی دانم، شاید آنها هم چیزی زده اند. میثم احساساتی شده و درباره ی دلتنگی اش نسبت به مادرش حرف می زند.

میثم:

-          مادر ستون زندگی آدمه که رفت کمر آدم خم میشه

سینا:

-          می فهمم چی میگی. خیلی سخته

-          نه نمی فهمی، نمی تونی بفمی وقتی 25 سال داری و مادرت می میره چه احساسی رو تجربه  می کنی. نمی تونی بفهمی وقتی پدر 75 ساله ات یه زن 30 ساله می گیره به چه روزی می افتی.

من به سقف خیره هستم، خطوط درهم و برهم تخته های سقف به شکل دلفینی در نظرم مجسم می شود. کاه های زیادی می بینم. دقیقا می دانم کارایی مغزم چند برابر حد معمول است. همزمان کلمه به کلمه ی حرف های میثم و سینا را می شنوم. حرف های میثم در من اثر می کند و می خواهم گریه کنم، از طرفی وضعیت اکنونم خنده دار به نظرم می رسد.

بین حالت خنده و گریه گیر کرده ام. در حالی که می خواهم گریه کنم همزمان می خواهم بخندم، حاصل این دو صدای گنگ و مبهمی است که از من سر می زند.

سینا به میثم می گوید:

-          شهرام چرا این طوری می کنه؟ نکنه حالش بد باشه؟

میثم:

-          فکر کنم زیادی کشیده، بذار بهش بگم بره بیرون یه دوری بزنه حالش سر جا بیاد

میثم بلند می شود و به سمت من می آید. با دستش مرا تکان می دهد می گوید:

-          شهرام، شهرام

-          چیه؟

-          سیگارمون تموم شده، پاشو از ماشین سیگار بیار

دست مرا می گیرد و بلند می کند. سوییچ را بر می دارم. از اتاق خارج می شوم و به سمت ماشین حرکت می کنم. آسمان صاف است، هوا آرام و نسیم خنک و دلنشینی در جریان است. حال بسیار خوشی به من دست می دهد. ناگهان هوای موسیقی به سرم می زند و شروع می کنم آهنگ نامعلومی را زمزمه کردن. در آسمان ماه را نگاه می کنم، ماه دارد حرکت می کند، مدام بالا و پایین می رود. دوباره انبوهی از افکار به ذهنم هجوم می آورد. مثل اینکه ذهنم چند طبقه شده است و در هر طبقه افکار و احساسات مختلفی در جریان است. چند قدمی با ماشین فاصله دارم.

لاچین به سمتم می آید و شروع می کند به پارس کردن، خودش را به پاهایم می مالد. سگ دوست داشتنی ای هست. قبل از این او را دوست داشتم ولی الان احساس محبت زیادی به او می کنم. برای یک لحظه سرم را رو به آسمان می گیرم. ستاره ها بسیار زیبا در آن پراکنده اند. تصمیم می گیرم دراز بکشم و ستاره ها را تماشا کنم. دراز می کشم، با یک دستم لاچین را نوازش می کنم، در حال زمزمه ی آهنگی هستم و از طرفی غرق در زیبایی ستاره ها. تقریبا 10 دقیق ای هست که دراز کشیده ام. علی هم بیرون آمده و کنارم نشسته است.

علی می گوید:

-          میبینی الان یه ربع هست که بیرون اومدی، این حال و روزته. ولی هیچکس نمیاد دنبالت. پاشو بریم داخل

چرا کسی دنبالم نمی آید؟ چرا هیچ کس به من اهمیت نمی دهد؟ ببین من احمق با چه کسانی دوست هستم. همین گونه اینجا دراز می کشم و تا زمانی که کسی دنبالم نیاید بر نمی گردم. بعد از لحظاتی سینا بیرون می آید و به سمت ماشین حرکت می کند. به من که می رسد می گوید:

-          چرا اینجا دراز کشیدی، سیگار رو برداشتی؟ پاشو بریم داخل

نه این کافی نیست. فقط اینکه بگوید برویم داخل نشان نمی دهد که به من اهمیت می دهد. باید دست مرا بگیرد، بلندم کند و با خودش ببرد. اما این کار را نمی کند، سوییچ را می گیرد. سیگار را از ماشین بر می دارد و یکبار دیگر به لفظ «بیا بریم داخل» اکتفا می کند و برمی گردد. من چه احمقی هستم؟ ببین با چه کسانی دوستی می کنم؟

حالم کمی گرفته می شود، سیگاری روشن می کنم و دوباره به آسمان نگاه می کنم. تقریبا 5 دقیقه دیگر می گذرد و این بار میثم بیرون آمده و به سمت من می آید.

می گوید :

-          پسر چرا اینجا دراز کشیدی؟ پاشو بریم.

من عکس العملی از خودم نشان نمی دهم. اما خم می شود، دستم را می گیرد و بلندم می کند. من هم بدون مقاومت با او بر می گردم. وارد اتاق می شویم. آنها می خوابند و من هم چراغ را خاموش می کنم تا بخوابم.

نمی دانم چند دقیقه است دراز کشیده ام. مدام در تخت خواب جا به جا می شوم بدون اینکه بتوانم بخوابم. جز من همه خوابیده اند. چراغ ها خاموش است همه جا تاریک و سکوت مطلق تمام خانه را فرا گرفته است. ذهنم همچنان جولانگاه افکار مختلفی است و هر کدام از این افکار گسیخته و بی هدف در جهتی حرکت می کند. چه کار کنم؟ نمی دانم.

بر می خیزم، به اطراف نگاهی می کنم. با خودم می گویم بهتر است بیرون بروم. سیگار و فندک را بر می دارم و بی هدف خارج می شوم. وقتی می خواهم در را ببندم علی می پرسد:

-          کجا می روی؟

-          هیچ جا، تو بخواب

هوا کمی سرد شده است و باد تقریبا سردی در حال وزیدن است. آسمان همچنان زیباست و نور ماه محیط را کمی روشن کرده است. برای لحظاتی بدون حرکت در نقطه ای می ایستم. صدای دریا و رفت و آمد موج ها از ساحل به گوش می رسد. تصمیم می گیرم به ساحل بروم و کنار دریا سیگاری بکشم. اطراف ویلا حالت باغ دارد و درختان و گیاهان زیادی در آن هستند. ردیفی از درخت ها باغ را از ساحل جدا می کند. نهرهایی نسبتا عمیق برای آبیاری در قسممت هایی از باغ وجود دارد. رو به رویم را نگاه می کنم و ردیف درختان کنار ساحل را می بینم. در ذهنم مسیری مستقیم برای رسیدن به آنجا ترسیم می کنم و شروع می کنم به حرکت کردن. در بیرون ویلا فقط یه پروژکتور روشن است و روشنایی مختصری به محیط می دهد. هر چه پیش می روم نور کمتر می شود تا اینکه ین درختان قدم می گذارم. دیگر نوری در کار نیست. نمی توانم جایی را ببینم، همه جا تاریک است.

می ایستم، باید چه کنم؟ بهتر است برگردم، می دانم باید برگردم ولی این کار را نمی کنم. فندک را از جیبم بیرون می آورم. چراغ قوه ی کوچکی در قسمت پایین آن وجود دارد. آن را روشن می کنم، نور اندکی ایجاد می شود و من شروع می کنم کورمال کورمال قدم برداشتن. نمناکی زمین را روی پاهایم حس می کنم. پاهایم خیس و سرد است. به راه رفتن ادامه می دهم. ناگهان زیر پایم خالی می شود و خودم را درون جریان آبی حس می کنم، پاهایم در گل فرو می رود. درون نهر آبی افتاده ام. به زحمت و تقلا ی زیادی از آن بیرون می آیم. شلوار و کفش هایم خیس شده است. سردم است، سرگیجه دارم و سرم درد می کن. ولی نمی توانم بایستم، باید به راهم ادامه دهم.

هر بار که قدم بر می دارم، بوته ها و گیاهانی را هم سد می کنند ولی به هر زحمتی که شده راهم را باز می کنم و به حرکتم ادامه می دهم. دیگر راهی نمانده است، به ردیف درختان رسیده ام. از میان آنها رد می شوم و به ساحل قدم می گذارم. ارزش این همه سختی را داشت. اینجا واقعا زیبا است. ماه با نور دلنشینی محیط را روشن کرده است، موج ها آهسته روی شن ها می خزند و پس می روند. صدای دریا مانند موسیقی آرامی فضا را پر کرده است.

حس آرامش عمیقی مرا پر می کند. کفش هایم را در می آورم، شلوارم را تا می کنم و پاهایم را درون آب فرو می برم. جریان رفت و برگشت آب به زیبایی پوستم را لمس می کند. سیگارم را بیرون می آورم و از کشیدن آن غرق لذت می شوم.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...