دروغگو - قسمت 5

فکر کنم حالم کمی سر جایش آمده است چون موقع برگشتن مسیر مستقیم و پر افت و خیز آمدنم را انتخاب نمی کنم بلکه را باریک و صافی را که به ویلا ختم می شود می پیمایم. وقتی به ویلا نزدیک می شوم ماشین سیاهی را می بینم که کمی دورتر از ورودی ویلا متوقف شده است. جلوتر می روم و به ماشین دقیق می شوم. بل، همان ماشینی است که در جاده ما را تعقیب می کرد. اینجا چه کار می کند؟ برای چه نزدیک ویلا متوقف شده است؟ سرنشین یا سرنشینان آن چه کسانی هستند؟ حتما نقشه ای در سر دارند وگرنه چرا باید ما را در جاده تعقیب می کردند و اکنون اینجا می آمدند؟

ترس و تشویش بر من چیره می شود. حالا باید چه کار کنم؟ بچه ها در خانه خوابیده اند و فقط من بیدار هستم. خطر آنها را تهدید می کند. باید کاری بکنم وگرنه ... وگرنه چه اتفاقی می افتد؟ هر چه هست به طور قطع اتفاق خوبی نیست.

اگر همان اول به حرف من گوش می دادند. وقتی که گفتم این ماشین سیاه ما را تعقیب می کند، حرف مرا جدی گرفته بودند الان به این وضع گرفتار نبودیم.

آرام آرام به سمت در ورودی نزدیک می شوم. عرق سردی بر پیشانیم نشسته است، احساس خفگی می کنم و ترس در این لحظه تنها حس غالب در ذهن من است. چه کار کنم؟ داخل بروم یا به پلیس زنگ بزنم؟ گوشی همراهم نیست بنابراین نمی توانم به جایی زنگ بزنم. اگر داخل نروم معلوم نیستچه بلایی سر بچه ها بیاید. اگر هم بروم معلوم نیست چه بلایی سر من می آید. به جهنم، بگذار هر اتفاقی می خواهد بیافتد. بهتر است من فکر خودم باشم و هر چه زودتر اینجا را ترک کنم.

در حالی که بین داخل رفتن یا نرفتن گیر کرده ام و تردید به من اجازه انتخاب نمی دهد ناگهان حرکتی را پشت سرم حس می کنم. انگار کسی نزدیک می شود. به سرعت پشت درختی پنهان می شوم. در باز می شود و شخصی بیرون می آید. من خود را به درخت تکیه داده ام، ترس بر من غالب شده و بدنم می لرزد. سرشار از دلهره، به آهستگی سرم را کنار می آورم تا نگاهی بیاندازم.

برای یک لحظه چهره ی او را می بینم. خدا را شکر، علی است. می گویم:

-          علی اینجا چه خبره؟

-          حق با تو بود، من گفتم که حق با توه. اونایی که ما رو تعقیب می کردند اینجا هستن

-          حالا چی کار کنیم؟ بهتره با ماشین در بریم

-          نه. تو همچین آدمی نیستی. آدمی که دوستاشو جا بذاره. باید از دوستات حمایت کنی

حرف های علی دلگرمم می کند. ترس جایش را به عصبانیت می دهد. با خود می گویم:

-          اینا دیگه کدوم خرین؟ به حسابشون می رسم.

دیگر نمی لرزم. در را باز می کنم و داخل حیاط می شوم. با قدم هایی استوار پیش می روم. نزدیک ماشین که می شوم علی می گوید:

-          بهتره یه چیزی برداریم، کار از محکم کاری عیب نمی کنه

-          مثلا چی؟

-          چاقویی، چیزی ...

به نظرم منطقی می گوید بهتر است برای دفاع از خود چیزی داشته باشیم. در ماشین زا باز می کنم و چاقوی نسبتا بزرگی را که در داشبورد دارم، بر می دارم. چاقو در دستم به سمت در ورودی ویلا می روم. در را به آهستگی باز می کنم و داخل می شوم.

همه جا تاریک و سکوت همه جا را فرا گرفته است. صداهایی بسیار آرام و نجواگونه به گوشم می رسد. حتما بیشتر از یک نفر هستند و دارند با هم حرف می زنند. حتما نقشه هایی کشیده اند و می خواهند آن را اجرا کنند. حرکت سایه ها را روی دیوار می بینم. تا دیر نشده باید کاری بکنم. یک لحظه حس می کنم کسی به سمت اتاق پذیرایی می رود.

قدم هایم را سریع تر می کنم و دنبال صدا می روم. صدا نزدیک تر شده، در اتاق باز سپس بسته می شود. من هم به سمت اتاق می روم، در باز می کنم و سریع داخل می شوم. به محض ورود من در تاریکی مردی به سمت من بر می گردد. باید چه عکس العملی از خود نشان دهم؟ به او حمله کنم؟ یا منتظر بمانم تا اگر او حمله کرد من از خود دفاع کنم؟

-          تو کی هستی؟

جواب نمی دهد. دوباره تکرار می کنم:

-          تو کی هستی؟

می خواهد به سمت من قدم بردارد. چاقو را به سمت او می گیرم.

-          جلو نیا، میزنم

-          آروم باش. منو میشناسی

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...