دروغگو - قسمت 8

نزدیک صبح است، هوا گرگ و میش است. اشعه های آفتاب آرام آرام از افق ظاهر می شوند و چشمانم را اذیت می کنند. پلک هایم سنگین است. خوابم می آید. سیگار را بیرون می آورم و روشن می کنم و آهسته آهسته به آن پک می زنم. باز یک لحظه بی اختیار به فکر فرو می روم. آیا او مرده است؟

گاهی اوقات شرایطی پیش می آید که نمی دانی چه کار کنی، کجا بروی، چه بگویی و اصلا به چه چیزی فکر کنی. گاهی اوقات آنچنان گرفتار تردید می شوی که گویی در باتلاقی گیر کردی و نمی توانی قدمی پیش و پس بگذاری. کمربند ماشین اذیتم می کند مثل اینکه به غل و زنجیرم کشیده اند. نمی توانم به درستی نفس بکشم، کم مانده خفه شوم. ماشین که نه دنیا مانند قفسی بسیار کوچک، مانند تابوتی که در آن دراز کشیدی و مجال ذره ای حرکت نداری، برایم جلوه گر می شود.

سرم دارد می ترکد، احساس گرما می کنم، حس می کنم دارم از درون می سوزم، داخل ماشین هم گرم است. کمربند را باز می کنم، شیشه را پایین می دهم تا کمی هوا داخل بیاید اما تفاوتی حس نمی کنم. چیزی به تهران نمانده است. وقتی به تهران رسیدم چه کار کنم؟ کجا بروم؟ نمی توانم دیگ جوشان ذهنم را لحظه ای آرام کنم. دیگر توان رانندگی ندارم از سرعتم کم می کنم و کنار جاده متوقف می شوم. از ماشین پیاده می شوم، کاپشنم را در می آورم، دکمه های پیراهنم را باز می کنم تا کمی احساس راحتی کنم. بغض گلویم را گرفته اما نمی توانم گریه کنم.

مدام به این طرف و آن طرف حرکت می کنم. علی هم از ماشین پیاده می شود. کم مانده دق کنم. با تمام توانم و با صدای هر چه بلند تر فریاد می کشم، یک بار، دو بار، سه بار. نفس نفس می زنم، یک نفس عمیق می کشم. حالا کمی احساس راحتی می کنم.

-          داری چی کار می کنی؟ می خوایی خودتو نابود کنی؟

-          علی من یه آدم کشتم. می فهمی؟

-          مزخرف نگو. از کجا می دونی مرده؟ اگرم مرده باشه تو فقط از خودت دفاع کردی

من سکوت می کنم.

-          می خواستی منتظر بمونی اون تو رو بکشه؟ مهم نیست چه اتفاقی افتاده، مهم اینه که این وضعیت رو چه جوری مدیریت کنی.

-          الان باید چی کار کنم؟

-          به خودت مسلط باش. فعلا بذار برسیم تهران بعد ببینم چی کار می تونیم بکنیم

این بار نیز حرف های علی آرامش بخش بود. خیلی خوب است کسی کنارت باشد که بتوانی به او تکیه کنی. در موفقیت ها و شرایط سخت پشتیبانت باشد، هوایت را داشته باشد و تو را تنها نگذارد. علی برای من بیشتر از یک دوست است. او برایم مثل برادر است. اگر او نبود نمی دانم چه بر سرم می آمد. اکنون آرام شده ام. احساس راحتی می کنم. سوار ماشین می شویم و به سمت تهران حرکت می کنیم.

بعد از نیم ساعت وارد تهران می شویم. هر چند حالا هم مطمئن نیستم چه باید بکنم ولی تصمیم می گیرم به خانه بروم، دوش بگیرم و استراحت بکنم. بعد ببینم چه پیش می آید. هر چه هست من می توانم موقعیت را اداره کنم و از پس مشکلات برآیم. فقط باید بتوانم فکر کنم. خوابم می آید، پلک هایم سنگینی می کند. باید هر چه زودتر بخوابم.

-          پاشو، چقدر می خوابی؟

-          برو کنار بذار بخوابم.

-          گفتم پاشو، بازم دیرت شده

احساس سنگینی می کنم انگار به تختخواب چسبیده ام. علی رغم میل باطنی ام در تختخواب چرخی می زنم و گوشی را که کنارم روی زمین است بر می دارم. ساعت هفت صبح است.

به علی می گویم:

-          ساعت هفت صبحه، چه خبره از الان؟

-          باید بری شرکت

-          شرکت؟ دیونه شدی؟

-          نه دیونه نشدم، نکته همین جاست. باید عادی رفتار کنی. انگار نه انگار اتفاقی افتاده. مثل هر روز می ریم شرکت. از طرفی باید نگار رو هم ببینی. همه ی این اتفاق ها زیر سر اونه

-          نگار؟ اون دیگه چرا؟ اون بیچاره که از هیچی خبر نداره

-          از کجا این قدر مطئنی؟ شاید خود نگار اون مرتیکه رو فرستاده سراغت

-          آخه چرا؟

-          نمی دونم، بریم شرکت همه چی معلوم میشه

فکر کنم علی پر بی راه هم نمی گوید. بهتر است سری به شرکت بزنیم و ببینیم اوضاع از چه قرار است. لباس هایم را می پوشم، آماده می شوم و به سمت شرکت به راه می افتیم هر چه به شرکت نزدیک تر می شویم اضطراب و دلهره وجودم را فرا می گیرد. حسی به من می گوید حوادث ناخوشایندی در انتظارم هست ولی با بی اعتنایی به راهم ادامه می دهم. تقریبا رسیده ایم. به سمت در ورودی می روم و منتظر می مانم تا نگهبان در را باز کند.

-          سلام آقای صیامی، صبح بخیر

زیر لب جوابش را می دهم به سمت صدا بر می گردم تا سری به نشانه ی ادب تکان دهم. اما ... آنچه می بینم را نمی توانم باور کنم، غیر ممکن است. خدای من اینجا چه اتفاقی می افتد؟؟ مرتیکه نگهبان همانی که در ویلا او را با چاقو زدم. اکنون زنده و سرحال کنارم ایستاده و به من سلام می کند.

برای لحظاتی همه چیز متوقف می شود، زمان می ایستد و من مبهوت و خیره به جلو نگاه می کنم

-          آقای صیامی، حالتون خوبه؟ اتفاقی افتاده؟

-          بله، بله. چیزی نیست، خوبم

کمی به خودم می آیم و به سمت جلو حرکت می کنم. ماشین را پارک می کنم و منتظر آسانسور می شوم. هنوز گیج هستم و از آنچه در اطرافم می گذرد در تعجب. من که به مردک چاقو زده بودم اما او اینجاست، زنده و سر حال!! حتما همه چیز زیر سر نگار است، با هم نقشه کشیده اند مرا دیوانه کنند یا دیوانه جلوه دهند. ولی من باید خونسرد باشم، باید آرامش خود را حفظ کنم. من می توانم از پس اوضاع برآیم. باید سراغ نگار بروم و کاری بکنم اما چه کار؟ فعلا مهم نیست.

عصبانی و برافروخته هستم و خشم سراسر وجودم را فرا گرفته. اگر زیر سر او باشد بلایی سرش می آورم. کاری می کنم که دیگر هوس شوخی با من از سرش بیافتد. آساسنسور می ایستد، من پیاده می شوم و به سمت دفتر کار نگار حرکت می کنم. در میانه ی راهرو مولایی را می بینم. با حالت آشفته ای به من نزدیک می شود

-          پسر چی شده؟ چی کار کردی؟

-          هیچی، چطور میگه؟

-          دو تا متمور دنبالت می گشتن، اوناها، پشت سرتن

به عقب برمی گردم، دو نفر مامور نیروی انتظامی با یکی از کارمند ها در حال صحبت کردن هستند. کارمند مرا می بیند و به سمت من اشاره می کند. یکی از آنها می گوید:

-          آقای صیامی؟

من لحظاتی به آنها نگاه می کنم و چیزی نمی گویم. آنها به سمت من می آیند. من خشکم زده و نمی دانم چه کار کنم.

علی می گوید:

-          فرار کن، زود باش فرار کن

به سرعت می دوم اما به کجا؟ رو به رویم بن بست است. به اطراف نگاهی می اندازم و وارد دفتر نگار می شوم و در را می بندم. حالا چی؟ حالا چه غلطی بکنم؟ در را قفل می کنم و یکی از صندلی ها را پشت در می گذارم. می دانم تاثیری در آخر ماجرا ندارم ولی حداقل کمی زمان برایم می خرد. حداقل می توانم از او بپرسم که جریان چیست. به سمت نگار برمی گردم. به شدت ترسیده، دستپاچه است و دستانش می لرزد. می گویم:

-          اینجا چه خبره؟

لرزشی که در دستانش بود در کلماتش هم دیده می شود. بریده بریده حرف می زند

-          من ... من ...

نمی تواند حرفش را تمام کند

-          مرتیکه نگهبان دیشب اومده بود ویلا. می گفت به خاطر تو اومده سراغم. به خاطر اینکه تو زیر قول و قرارت زدی. برای اینکه منو دوست داری

-          من با هیچ کسی هیچ قول و قراری نذاشتم. نمی دونم راجع به چی دارید حرف می زنید

صداهای مختلفی از پشت در به گوش می رسد، زمزمه های مختلفی در جریان است.

-          منظورت چیه که نمی دونی راجع به چی دارم حرف می زنم؟ اون مرتیکه گفت چون منو دوست داشتی نامزدیت رو باهش به هم زدی، این طور نیست؟

-          ببین آقای صیامی من نمی دونم چه اتفاقی بین شما افتاده ولی من شوهر و دو بچه دارم. من با کسی نامزد نبودم که بخوام به هم بزنم

می خواهند به زور وارد شوند، می خواهند در را بشکنند.

-          نه این امکان نداره، تو داری دروغ می گی، مثل سگ دروغ می گی. تو منو دوس داری، تو عاشق منی

-          حتما سوتفاهم شده، گفتم که من ازدواج کردم و دو تا بچه دارم

اینجا چه خبر است؟ چه چیزی در جریان است؟ چه اتفاقی افتاده است؟ چرا زندگی من این چنین آشفته و درهم است؟ اصلا من که هستم؟ جوابی برای این سوالات ندارم.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...