دروغگو - قسمت 9

برای لحظاتی سکوت مطلق همه جا را فرا می گیرد، هر آنچه در اتاق است از حرکت باز می ایستد و من آنچنان گیج و سردرگمم که حتی حس می کنم خودم را هم نمی شناسم. من که هستم؟ نمی توانم به این سوال پاسخ دهم. پوچ و تو خالی، بدون هویت انگار که اصلا در این دنیا وجود ندارم. مثل سیگاری که با هر پک قسمتی از آن می سوزد و کم می شود تا اینکه به آخر می رسد و باید آن را دور انداخت، اکنون من هم به آخر رسیده ام. حس می کنم مثل ته سیگاری زباله ای بیش نیستم و حالا لحظه ای فرا رسیده است که باید این ته سیگار را دور انداخت.

به سمت پنجره می روم، آن را باز می کنم، بالا می روم و روی لبه ی آن می ایستم. هوا خوب است. در یک عصر پاییزی باد نسبتا سردی در حال وزیدن است. در این لحظه هیچ گونه احساس بدبختی نمی کنم. فقط می دانم که باید تمام شوم. صداهای وز وز مانندی را پشت سرم می شنوم، نا مفهوم هستند ولی فکر کنم می گویند نپر ولی حرف های آنان برایم کوچکترین اهمیتی ندارد.

به پایین نگاه می کنم و خود را رها می کنم ...

برای چه مرا اینجا نگه داشته اند؟ من که مشکلی ندارم. من که مثل خل و چل های اینجا نیستم. جای مزخرفی است، به سختی اینجا را تحمل می کنم. مرا به کارهایی مجبور می کنند که اصلا دوست ندارم، هر روز قرص هایی می دهند که باید بخورم و هر ازگاهی برای یک ساعت با شخصی که اسمش را گذاشته دکتر باید سر و کله بزنم. اگر علی نبود و هر روز به من سر نمی زد دق می کردم. واقعا که دوست خوبی است، دوست که نه مثل برادر است. نمی دانم اگر او نبود عاقبتم چه می شد. هر چند که الان هم حال و روز خوبی ندارم.

از آنچه یک سال پیش برایم اتفاق افتاد چیز زیادی به خاطر ندارم. فقط یک تصویر مبهم، یک اتاق، یک پنجره و باد آرامی که به صورتم می وزید. یادم می آید چند ماهی را در بیمارستان بستری بودم، می گویند دو ماه در حالت کما بوده ام. پس از آنکه به هوش آمده ام و بهبودی نسبی حاصل شده مرا به این آسایشگاه روانی انتقال داده اند و الان چند ماهی است که اینجا هستم.

منشی اسمم را صدا می زند و می گوید وارد اتاق دکتر شوم. دکتر پشت میزش نشسته است و مرا دعوت می کند رو به روی او بنشینم. اتاق نسبتا ساده ای دارد که با چند تابلو تزئین شده است، تابلوهایی که مثلا قرار است به بیماران حس مثبتی انتقال دهد و آنها را آرام کند. از این دکتر خوشم نمی آید. مرا به چیزهایی متهم می کند که روحم از آنها خبر ندارد. نمی دانم چه دشمنی با من دارد، حالم را به هم می زند.

-          امروز حالتان چطور است آقای صیامی؟

باز هم این سوال تکراری، هزار بار این سوال را پرسیده و من هزار بار جواب داده ام خوبم و لازم نیست اینجا بمانم ولی به خرجش نمی رود که نمی رود.

-          خوبم آقای دکتر

بعضی وقت ها وسوسه می شوم بلایی سر این احمق زبان نفهم بیاورم. دیر یا زود این کار را خواهم کرد.

-          قرص هات رو مرتب می خوری؟

-          امروز چه احساسی داری؟

-          بله مرتب می خورم. آقای دکتر من اینجا احساس خفگی می کنم، من حالم خوبه، چیزیم نیست. منو اینجا نگه ندارید. اگه به خاطر علی نبود تا حالا دق کرده بودم

-          هر روز میاد پیشت؟

-          بله هر روز میاد پیشم. خدا خیرش بده

-          درباره ی یک سال پیش تو شرکت چیزی یادت اومده؟

هر بار این سوال را هم می پرسد. خدا می داند انتظار چه جوابی را دارد.

-          نه آقای دکتر. فقط یه سری تصویر مبهم

-          آقای صیامی حال شما خوب نیست و تا وقتی که خودتون اینو قبول نکنین ما نمی تونیم کاری براتون بکنیم.

این هم یکی از آن تهمت هاست، یکی از آن تکرارها، حالم را بهم می زند. باید حالش را بگیرم.

-          آقای صیامی فکر کنم وقتش رسیده تا به شما کمک کنیم یه سری از واقعیت ها رو به خاطر بیاورین

-          به جهنم آقای دکتر. کمک کن ببینم آخرش به کجا ختم میشه

من می دانم به کمک او احتیاجی ندارم و حالم کاملا خوب است ولی این بار روش او را بازی  می کنم شاید نتیجه دیگری بدست آید و فرجی حاصل شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...