دروغگو - قسمت 10

-          یادت هست یک سال پیش رفتی مسافرت؟

-          مسافرت؟

-          بله با چندتا از دوستات. سمت شمال رفتین

-          نمی دونم. دقیق به خاطر ندارم شاید رفته باشم

با آن قد کوچکش به سختی از پشت کامپیوترش پیداست. مانیتور را سمت من بر می گرداند و چندتا عکس نشانم می دهد.

-          این عکس ها رو می شناسی؟

دو نفر در عکس ها هستند. در ابتدا کمی مبهم ولی بعد هر دو آنها را به خاطر آوردم

-          بله می شناسم. سینا و میثم هستند

دوباره چندتا عکس نشانم می دهد. جایی سرسبز و یک خانه یا بهتر بگویم یک ویلا

-          اینجا رو می شناسی؟

-          آشنا به نظر می آید

-          بله آشناست، تو با سینا و میثم برای تفریح رفتید اونجا، به اون ویلا. یک سال پیش

آرام آرام چیزهایی را به خاط می آورم

-          بله ما اونجا بودیم، ما سه نفر تو اون ویلا

-          درسته. بعد چه اتفاقی افتاد؟

-          اتفاق؟

-          بله. اون شب یه اتفاقی افتاد. تو با یکی درگیر شدی و بعد ...

برای لحظاتی به فکر فرو می روم و تصاویر پشت سر هم در ذهنم به جریان می افتند. ویلا، ماشین، مردک نگهبان و ... ناگهان همه ماجرا به خاطرم می آید.

-          حالا یادم اومد، اون شب مرتیکه نگهبان شرکت اومده بود ویلا. منو تهدید می کرد و من مجبور شدم با چاقو بزنمش، اون غرق خون افتاد رو زمین و من با علی فرار کردم

-          بعدش چه اتفاقی افتاد؟

-          برگشتم تهران، رفتم شرکت و ...

-          و چی شد؟

-          نگهبان اونجا بود، صحیح و سالم. نگار، نگار گفت منو دوست نداره ... و من پریدم پایین

-          خوبه که حوادث اون دو روز رو به یاد آوردی ولی ماجرا اونجوری که تو می گی نبود

-          نبود؟ یعنی چی؟

-          تو اون ویلا فقط شما سه نفر بودید. تو، میثم و سینا. هیچ نگهبانی اونجا نبود. تو تحت تاثیر مواد توهم زا بودی و میثم رو با چاقو زدی

به شدت عصبانی می شوم، از جایم بلند شده و با مشت روی میز می کوبم

-          دروغه، نمی تونه واقعیت داشته باشه. داری مزخرف می گی. تو هم با اونا همدستی، همه ی اینا یه توطئه است

-          آروم باش، هیچ دروغی و هیچ توطئه ای در کار نیست این یه واقعیت و تو باید باهاش رو به رو بشی

-          غیر ممکنه علی با من بود، همه ماجرا رو دید. از علی بپرسین

-          باشه ازش می پرسم. امروز اومده ملاقاتت؟

-          آره اومده، بیرون منتظر منه

-          خب بهش بگو بیاد داخل

علی را داخل می آورم و کنار هم رو به روی دکتر می نشینیم. دکتر از پشت مانیتور کامپیوترش لحظاتی به ما نگاه می کند و می گوید:

-          آقای صیامی میشه یه لحظه بیایی پیش من؟

مرتیکه نمی دانم چه خیالی دارد؟ چه بازی می کند؟

اعصابم را بهم زده، می خواهم او را بزنم

-          برا چی بیام اونجا؟

-          شما یه لحظه بیا

بلند می شوم و پیش او می روم

-          آقای صیامی تو مانیتور چی می بینی؟

-          تصویر اتاق، فکر کنم مال دوربین مدار بسته است

-          خب تو اتاق چی می بینی؟

با عصبانیت و صدای بلند می گویم:

-          چرا سوالای احمقانه می پرسی؟ حوصله ام رو سر بردی

-          بذار واضح تر بگم، تو اتاق غیر از من و خودت کی رو می بینی؟

به تصویر اتاق در مانیتور نگاه می کنم، در آن دقیق تر می شوم و ...

-          آقای صیامی تو اتاق غیر از من و شما هیچکس دیگه ای نیست، علی وجود خارجی نداره، اون ساخته ذهنته

 

پایان

دوستانی که این داستان رو می خونن اگر لایق بدونن و نظرات خودشون چه از لحاظ منفی و چه از لحاظ مثبت، با ایمیل زیر با من در میون بذارن، به سر این بنده ی حقیر منت گذاشته و به من در جهت نوشتن داستان هایی بهتر کمک می کنند.

ممنون از لطفتون

آتیلا پیروز

این ایمیل آدرس توسط سیستم ضد اسپم محافظت شده است. شما میباید جاوا اسکریپت خود را فعال نمایید

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...