شبی با شاه عباس - قسمت 1

تاکسی کاملا متوقف نشده است که دختر جوان، درب را باز کرده و بیرون می پرد. هنوز راننده، واکنشی نشان نداده است که دومین دختر، کرایه را روی صندلی جلو پرت کرده و به همان ترتیب پیاده می شود. راننده بهت زده به آن دو که به طرف چهار سوق می دوند، نگاه می کند و با تاسف سر تکان می دهد:

-         اَجِل بَشدِ دنبالشون...

حرف «ن» در دهانش است که تاکسی دیگری پشت سرش می ایستد. از آینه دویدن دو پسر جوان را می بیند. با نگرانی پیاده می شود و از راننده عقبی سوال می کند:

-        رِجِب، دادا! شیتِو اینا بَشدِن وِر دنبال هَم ؟! نیگا، نیگا! پِسِرِِکایگِم بَرُُفتِن تو! اون دُختِرِیِ اَووِلی، لامَصصِب! مثه قِرقی! میمُنِه!  

-        چیزی نیس مِیتی جُن، بیچاره کای، میدِودِن، چار سو نِبِندِه! بِچِه درسخُنِن! میخوان هَمرِهَم نقشه بِکِشن! راس سی دادا، آچار چرخت، از کُدُمایه؟

مسافران دربستی، روستاهای«یل آباد و الوسجرد» می رسند و بحث آنان نیمه کاره رها می شود. چند دقیقه ای از حرکت تاکسی ها نگذشته است که صدای شدید ترمز اتومبیل، در خیابان می پیچد و برای لحظاتی فریاد میوه فروشان کنار میدان را خاموش می کند. چهار پسر جوان، دو بدو و با سر و صدا، از اتومبیل های پژو 206 و ال90 پیاده می شوند. شتابان به سمت موزه می دوند و قصد دارند از درب رد شوند که با شنیدن فریاد «اوهوی» درجا خشک شان می زند. مردی از میان بساط میوه فروشان، به سوی آنها می دود و داد می زند:

-        ...واستید بینم! کجا؟ کجا؟

مرد، نگهبان یونیفورم پوش موزه است که خود را به جلوی درب رسانیده و راه آنان را سد می کند.

یکی از پسرها:

-        ببخشید آقا، ما میتونیم بریم تو؟

نگهبان:        تع طی له!

پسر دومـی:     آقا، ترو خدا، ما از دانشگاه های تهرون داریم میاییم.

پسر سومی:     از تهران تا اینجا، کلی تو راه بودیم! نیم ساعتم بیشتر کار نداریم!

نگهبان:                نمیشه بُبا! نمیشه!

تلفن همراه نگهبان زنگ می زند:

-         الو...ها! چی؟...جُنِ مِن؟... اُمِدِم دایی جُن، اُمِدِم ایشال لا، زیر ناودُنِ طلا، هانیشی!

تلفن را قطع کرده و با شتاب درب داخلی را می بندد و حفاظ اصلی را قفل و زنجیر می کند.

نگهبان:        بلید برید، بُبا جُن!

پسرها، چهار نفری التماس می کنند: آقا، خواهش می کنم... آقا ما اینجا غریبیم... بذار بریم تو!... لطف کن داداش!

نگهبان:        هی میگم: تعطیله، هی میگه: بَل بِریم تو... (قفل زنجیر را امتحان می کند) بیبینید! اگه جا جیگا ندارین، هَم مِن بریم خُنِه ما! ...ها!

قیافه ی درهم آنان به خنده اش می اندازد، کلاهش را بر سر، محکم کرده و با عجله سوار موتور سیکلت رکس قدیمی شده و آنجا را ترک می کند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

پادشاه عراق(ملک فیصل) بدون احساس دلبستگی زیاد به شهناز، مایل بود این ازدواج انجام شود زیرا با این کار مورد حمایت ایران قرار می گرفت و به هر حال پدرزن، به دردش می خورد!
شهناز پهلوی/ خسرو معتضد

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...