شبی با شاه عباس - قسمت 5

در همین هنگام، نگاه گنجعلی خان به مرد ژنده پوش می افتد. تیز، تیز، به او نگاه می کند و پس از مکث کوتاهی، در مقابل دیدگان حیرت زده ی حکام ولایات، نسبت به او ادای احترام می کند. سر خم کرده و با احترام، دست بر روی چشمش می گذارد. ژنده پوش، در جواب سری تکان داده و بی اعتنا به آنان، سرش را روی دسته ی چوبدستی قرار داده و چشمانش را می بندد. حرکت خان کرمان و واکنش مرد ، احمدخان را متعجب می سازد:

-        چه احترامی به این فقرا می گذارید، خان والا؟

-        ساکت! (با اشاره، آنان را به گوشه ای از چهارسوق می کشاند) این مرد را نمی شناسید؟

زیاداغلی: منیم، نمی شناسیم!

احمدخان: نت ناسم!

و بقیه نیز به علامت (نه) سر تکان می دهند.

-        این مرد، رئیس جاسوسانِ عالی قاپوست!

یوسف خان: شب پرکِ جاسوس؟

نظر سلطان: بکتاش عیار؟

زیاداغلی: پیر غیبی؟

-        بله، این اسم ها و هزار اسم دیگر! (صدایش نجواگونه می شود) در هر شهر، اسم جداگانه ای دارد. از دست این اعجوبه است که خواندگار عثمانی خواب راحت ندارد. حکایت می کنند که نیمه شب وارد باب عالی شده و با خنجر برهنه، سلطان را از خواب بیدار کرده است که: دست از کشتار مردم بیگناه بردار وگرنه شبی دیگر باز می گردم و سر از بدنت جدا می کنم!

زیاداغلی: پَه! این که نیِ قلیان است! (ژنده پوش، خروپفی کرده و او از جا می پرد) ای ی ی، پَه!

یوسف خان: اگر همان باشد که گفتید، عریضه ی مردم لنگه را، هم او به شاه رسانده است! (خیره، خیره، به ژنده پوش نگاه می کند)

احمدخان: آه، آه، شناختمش! شاطر مراد است. همانکه در جنگ بغداد، از حلقه ی محاصره ی سنان پاشا گذشت و در میان خیل دشمن، خودش را به ما رساند و خبر آمدن سپاه شاهسون را داد (اشک در چشمانش حلقه زد) همانکه در سلیمانیه، خلعت شاهی را آورد و سرافرازمان کرد.

سرداران کارکشته و جنگ دیده ی شاه جوان صفوی، با دیده ی اعجاب به مردی که خود را به خواب زده بود، می نگریستند که صدای جابجا شدن قراولان خاصه، آنها را به خود آورد. چیزی نگذشته بود که «الله وردی خان» سپهسالار ارتش ایران و «محب علی بیک معمار» صحبت کنان در جلوی درب چهارسوق ظاهر شدند. فرمانده سپاه، در حال حرف زدن در آستانه ی درب ایستاد:

-        ... ساخلو باید از هر جهت مستقل باشد. قورخانه، آهنگری، اصطبل، ...

-        خان، خان! همه ی اینها درست! ولی نانوایی و آب انبار و     

-        برای هر ساخلو و هر دسته ای باید زبده ترین آهنگرها را دست چین کنید. شتردار و چارواردار و مهتر و آشپز و... (سرداران را دید) برویم نزد سرداران شاه!

صحبت کنان به آنان نزدیک شدند. گنجعلی خان، با اشاره ی ابرو، مرد ژنده پوش را به سپهسالار نشان داد. یک نگاه کافی بود تا خان فارس، مرد را بشناسد. لبخندی بر لب آورد و همه را به همراه خود چند گام دورتر برد:

-        هیس، بگذارید، بخوابد! (بی توجه به شب پرک جاسوس، به صحبت هایش ادامه داد) محب علی بیک، شاه فرمان داده است، هیچ دسته ای بدون تدارکات نباشد. در کنار هر سپاه باید، درزی، سقا و مقنی و هیزم شکن و بالاخره از هر صنف، داشته با شیم!....

موضوع صحبت به مذاق سرداران جنگی، خوش آمده بود. با دقت گوش می دادند و گه گاه، هر کدام از آنها، مطلبی را گوشزد می کرد. در میانه ی حرف زدن آنان، دسته ای چند نفری از بزرگان شهر وارد شدند. در پیشاپیش آنها مردی میانه اندام، کلاه پوست بر سر که به نشانه ی داروغگی، کمربندی پهن و چرمین، بر کمر داشت، دیده می شد. نشان شیر روی سگک کمربند داروغه، توجه احمد خان را به خود جلب کرد:

-        آه، آه، نشان شاهنشاه فقید را بر کمر دارد. (خیره، خیره، به داروغه نگاه کرد) آشناس...       

صدای سپید مهره از بیرون چهارسوق به گوش رسید و ادامه صحبت او را غیر ممکن ساخت. حاضران صف کشیدند. شاه عباس وارد شد. در حال راه رفتن، قبای درویشی را با شنل ماهوت و کلاه قلندری را با شب کلاه، عوض کرد و در حالی که تبرزینش را به پیشخدمت خاصه می داد، بر روی تخت چوبی نشست. حاتم بیگ وزیر و شیخ بهایی در طرفین تخت قرار گرفتند. شاه، برای دقایقی به بنای چهارسوق نگریست و آنگاه رو به محب علی بیک کرد و گفت:

-        معمارباشی! بنای رفیعی است... که از باد و باران نیابد گزند! (دستی به سبیل بلندش کشید) هان، الله وردی، شنیده ایم که دست به کار ساختمان های عام المنفعه شده ای. آفرین، آفرین و ...تو هم گنجعلی، شنیده ایم رقیب موبد موبدان ما شده ای(به شیخ بهایی نگاه کرد و لبخند زد) حمامی ساخته ای شاهانه که به حمام شیخ طعنه می زند.

گنجعلی خان، سر فرود آورد:

-        به اقبال بهادر خان، حمام سلطانی ست

-        نه! همان بهتر که به نام سازنده اش باشد. ... (رو به حاتم بیک) آن چه سرداران بنا می کنند. یادگار آنهاست. پیشکش شاه نکنند که بی معنی است!...پل الله وردی خان، حمام گنجعلی خان، حمام شیخ بهایی و ... (به نقطه ای در بالای درب چهار سوق خیره می ماند) اگر عباس به آرزوی خود برسد، شهرهایش، گل سرسبد شهرهای جهان خواهد بود! (پا روی پا انداخته و به سرداران نگاه می کند) آبادی مملکت از آسایش رعیت است. به رعیت بیچاره برسید... با این مملکت آنچنان نکنید که دشمنان کردند. سرداری که شهر و دهاتش، ویرانه باشد، مانند آن است که شهر خود را به دشمن تسلیم کرده است. (صدایش اوج گرفت) به روح جدم، شاه اسماعیل قسم، حاکمی را که شهر و دهاتش، ویرانه بماند، با داغ و درفش، مجازات خواهیم کرد.(چشمان رعب آورش را به حاضران دوخت) کارهای بزرگ سزاوار مردان بزرگ است. بگذارید آیندگان و روندگان، از شما به نیکی یاد کنند. بناهای رفیع و ماندگار بسازید. راهها را امن و تمیز کنید، سنگفرش کنید. چند فرسخ به چند فرسخ، کاروانسرا و رباط بسازید... (رو به وزیر کرد) حاتم! نشانه ی آبادی یک ولایت در چیست؟

-        در آبادی دهات، دلگرمی رعیت، بازار پر رونق، جوانان سرزنده...

-        بس است! (رو به سرداران) امروز در تبریز و اصفهان و قزوین، در اثر وجود کارهای بنایی، بیکاری نمانده است....(به اطراف نگاه کرد) حاکم شهر،حسن بیگ، کجاست؟                                       

داروغه قدم پیش گذاشت:

-        سر بهادرخان، سلامت! حسن بیگ، مِریض شده، بیفتاده خُنِه

-        تو داروغه ی شهری؟

مرد، سر فرود آورد و حاتم بیگ او را معرفی کرد:

-        پهلوان جعفر ساوجی...نسل اندر نسل از بزرگان و پهلوانان شهر است و ضرب شستش را پهلوان مسیح و میرزا حسن، داروغه ی قم چشیده اند!

شاه می خندد:

-         این همان کنده کش معروف است که حسن را در هوا چرخانده است؟ (با تعجب) خیلی پیر است!

-         بخت شاه جِوون بخت، جِوون باد!

-        آفرین! (تابی به سبیلش داد) داروغه باشی! از پهلوانان شهر، چند نفر را روانه ی اردو کرده اید؟

-         صد تا جِوونِ کمر بسته ی مولی. بفرستادیم واسه علمداریِ علم «دونده» به ... (زمزمه ی سرداران به گوش می رسد)...

-        پهلوان! پرچمدار ما باید سد سکندر باشد و پناه لشگر. آیا نوچه هایت زَهره ی ایستادگی در مقابل صفوف دشمن را دارند؟

-        این جِوونِکای، هر کدومشون نره شیری ین! تِلوار کی دس هاگیرن، دیوم جِلِو دارشون نیمیشه! تو جنگ، سپر مپر، ور نیمدورن. بِجا شِمشیرم، تِلوار لخت و بی غِلاف، همرا قمه، وَرمیدُرِن. اینجُن دِ هر رو، با میل ده منی و علم بیس منی ورزش می کنن. زبده سوارای خَرِقُن و مِزلِقُن و اُوِه و بقیه ی در و دهاتای سُوِه ن.      

حاتم بیگ وزیر، قدم پیش گذاشت:

-         حضرت ظل اللهی! پهلوان داروغه، پرچمدارِ شاه فقید بوده است

شاه، حیرت زده از جا برخاست:

-         چه می گویی حاتم؟ پرچمدار جد ما؟

احمدخان ابدالی، مانند کسی که تازه به خود آمده باشد، فریادی کشید:  

-        خودش است! حامل پرچم دونده! تنها کسی که در سپاه ایران، کمربند شیرنشان، خلعتی بهادر خان را دارد!(جلو رفت و دست های او را در دست گرفت) پهلوان! پیر شدی؟           

-        ها، تونم دِ جِوون نمونده ی، احمد خان!

آنان در خوش و بش بودند که شاه عباس به طرف شب پرک، رفت. اشاراتی بین آن دو رد و بدل شد و در یک آن، مرد جاسوس، ناپدید شد. شاه به سمت شیخ بهایی برگشت:

-        مغ بزرگ، بنای این چهار سوق از کیست؟

-        این مکان به امر شاه جنت مکان، ساخته شده است. از خارج، دوازده بر دارد و از داخل، چهار درب و هشت حجره... (در میان گفتگوی شاه و داروغه، محب علی بیک تفرشی، سرگرم طراحی نقشه ی چهار سوق بود) .. داروغه خانه است و تا حدودی در مرکز شهر قرار دارد. یک طرفش بازار بزرگ است و در اطرافش محلات شهر ....

پس از شنیدن سخنان، شیخ، شاه، دوباره بر تخت نشست. لحظه ای ساکت شد و آن گاه شیخ بهایی و حاتم بیک را طرف خطاب قرار داد:   

-        از تختگاه ایل جلایر تا شهر، فاصله ی چندانی نیست. آن چنان که معمار باشی می گوید، سنگ و آهک و گچ مرغوب هم در محل وجود دارد. سدی، بر روی رودخانه ببندید تا شاهیسون ها در اطراف آن اتراق کنند. مخارج آن را خودمان متقبل می شویم. این چند فرسخ، از سد تا مسجد جامع را هم، تفرج گاه کنید. میدان سوارکاری، چوگان و تیراندازی و ... بوستان بسازید و شهری را که قدمت هفت هزار ساله دارد، از نو احیا کنید. در آن سوی دشت، گله های اسب شاهی را رها سازید و ... دل پهلوان شیراوژن ما را شاد کنید....

شب پرک جاسوس در آستانه ی درب، پدیدار شد و به محض دیدن او، شاه قورچی باشی را احضار کرد:

-         باشی! من با مدد بیگ مزلقانی و سواران پهلوان جعفر، دو اسبه،  پیشتاز خواهیم شد. شما از پس پشت بیایید. (رو به الله وردی خان کرد) خان! گنجعلی و تفنگداران کرمانی را، سبکبار روانه کن و خودت با بقیه ی سپاه، از دنباله بیا! وعده ی ما، اردوی پاشای ارض روم!  ...پهلوان جعفر، انتخاب پرچمدار، با توست

-        نواب! (جوانی در لباسی سراپا سرخ، نزدیک شد) هاگیر، عَلِمِی شاهو!.

سپید مهره نواخته شد و شاه عباس، سوار بر اسب گردید. نواب، نیز سوار شد و بند پرچم سرخ رنگ، را گشود، منگوله ی آن را بوسید. به اشاره ی پهلوان، پایی به اسب زد و جلوتر از شاه، قرار گرفت. رکاب زد و دهانه را کشید و اسب را روی دو پا بلند کرد و پرچم را به اهتزاز در آورد. فریاد «الله، الله» در شهر طنین انداخت.        

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...