مهر دل - قسمت 15

ليلا و سارا مي خواهند به شهياد كمك كنند كه با چشم غره و اعتراض او روبرو مي شوند:

-             برين ديگه حالا كه تموم شده، اومدين كه بگين كار كردين!

كار نقل و انتقال كارتن ها هم انجام مي شود. شهياد  براي لحظاتي گم شده و بعد از چند دقيقه با دست و صورت شسته، پيدا مي شود:

-            مُردم ركسي! بدادم برس رفيق!

دخترها براي كمك به ركسانا به آشپزخانه مي روند و پشت سر آنان او نيز وارد مي شود. فرياد ناگهاني شهياد، باعث قهقهه ركسانا و تعجب ليلا و سارا مي شود:

-           ببين ركسانا! باز رفتي كلاس آشپزي؟ صد دفعه گفتم بيا پيش اين سكينه خانم، همسايه ي پائيني من! غذا برات مي پزه كه بوش تا دروازه غار ميره! (به مواد غذايي روي كابينت نگاه مي كند) من به جهنم! فكر اين دو تا بيچاره را بكن! (سارا مشتي حواله اش مي كند)… بيا برو بيرون!، لااقل امشبو آبرو داري مي كردي!

و با تهديد دختر جوان و آن دو را بيرون مي كند.

سارا و ليلا از سادگي رفتار و سر به سر گذاشتن شهياد و ركسانا، تعجب كرده و سارا، در گوش ليلا زمزمه كرد:

-             فكر كنم قبلا كارگر پدر و مادر ركسانا بوده!

ركسانا، جلوي درب آشپزخانه ايستاده و به كارهاي شهياد نگاه مي كرد:

-            … تو امشب خسته شدي، بيا از بيرون غذا سفارش بديم

صداي كارد و تخته به گوش مي رسد، شهياد داد مي زند:

-            شهياد،كارگر گلكار، به آشپز تبديل ميشه!

سارا، در كنار ركسانا مي ايستد:

-             مي دونستم تو گلا! نفر اولي! اما تو آشپزي فكر نمي كنم!

 

شهياد، كارد در دست بيرون مي آيد:

-            خانم سارا بكتاش! شمام تو رنگ كردن نفر اولي! اما تو آشپزي نه! بهتره بري كمك كني ليلا وسائلش را مرتب كنه

هر سه دختر به قسمت چپ آپارتمان رفتند. اين بخش از ساير قسمت ها مجزا شده و راهروي كه نشيمن جداگانه اي در ميانه ي آن قرار داشت، چهار اطاق خواب را در دو طرف خود جاي داده بود. اطاق ليلا، بيش از 40 متر مساحت داشت و كليه ي لوازم رفاهي در آن به چشم مي خورد. ركسانا پس از نشان دادن اطاق آنها را تنها گذاشت تا راحت تر باشند. سارا، ابتدا روي بالكن گرد ايستاد:

-           واي چه چشم اندازي!

سپس بر روي تختخواب دو نفره ي بلوطي رنگ پريد:

-            اين اطاق شاهانه س!

و در حالي كه ليلا مشغول باز كردن چمدان بود، به حمام رفت:

-           آهاي ليلا! بيا اينجا رو ببين! وان بزرگي داره، كه فكر كنم دوازده نفرس!

بعد از گشت و گذار و سر كشي به همه جاي اطاق، به سمت ليلا آمده و او را سخت در آغوش گرفت:

-           الهي شكر ليلا جونم!

ركسانا، با سه فنجان قهوه برگشت:

-          اين قهوه ي مخصوص شهياده!

و در كنار آنها بر روي زمين نشست، ليلا ،قاب عكسي نقره اي را از كيفش بيرون آورد و آنرا بر روي ميز كوچك كنار تخت گذاشت. ركسانا در مورد عكس ها پرسيد و او جواب داد:

-         عكس سال هاي جواني پدر و مادرم هست اش.

-          آخ، ببخشيد، خدا بيامرزدشون.

سارا به صداي بلند خنديد:

-          چي ميگي دختر! اونا كه نمردن!

ليلا كه چهره مبهوت دختر را ديد گفت:

-         پدر و مادرم از هم جدا شدند، پدرم توي كاناداس و مادرم با شوهرش توي كيشه! وقتي 5 سال پيش جدا شدند، منم هردو تا شون را كنار گذاشتم! نه كمكي از اونا قبول كردم و نه تماسي باهاشون دارم! حالا كه اونا زندگي خودشون را دارند منم بايد مستقل باشم! و ...

صداي زنگ تلفن بلند شد و ركسانا با برداشتن گوشي خبر از آماده بودن غذا داد. تا رسيدن به آشپزخانه، سارا مدام با ركسانا شوخي مي كرد:

-           ركسانا تو يه داداش نداري منو بگيره؟ ركسانا اگه منم انداختن بيرون، اين اطاق دم دري كه مال مستخدمه را بده به من!

خندان و سرزنده به كنار ميز ناهارخوري رسيدند كه شهياد در صدر آن نشسته بود:

-           خانم ها بفرمائيد

سارا با ديدن او كه مشغول خوردن سوپ بود، گفت:

-           اينهمه منم منم واسه سوپ بود!

شهياد خنديد و به روي ميز اشاره كرد:

-           3 نوع غذا، براي سه خانم زيبا!

و با دقت و سر به زير، به خوردن اش ادامه داد. ليلا و سارا در يك طرف و ركسانا در طرف ديگر ميز نشستند. بر روي ظرف غذاها درپوش مخصوص قرار داشت و محتويات آنها ديده نمي شد، اولين در پوش را سارا برداشت و همزمان «واي» اش بلند شد، تكه هاي خرد شده ي گوشت با باميه و ترب هاي قرمز و گوجه ي كبابي!.

دومين نفر ركسانا بود كه با لبخند به ديس برنج معطر كه با حلقه هاي زعفران تزئين و در وسط آن برشي از گوجه و ترب و ريحان، قرار داشت، نگاه مي كرد. خانم ها نگاهي ناباورانه به يكديگر انداختند و ليلا آخرين درپوش را برداشت، قطعات سرخ شده ماهي با سبزيجات معطر و نارنج!نمايان شد. سارا به شهياد كه خود را بي اعتنا نشان مي داد، نگاهي انداخت:

-           راستش را بگو، از بيرون سفارش دادي؟

شهياد دوباره براي خودش سوپ كشيد:

-           خانم بكتاش! شما هم طرح هات رو به طراح ها سفارش ميدي؟

سارا بشقاب اش را پر از غذا كرد:

-           بذار بخورم! جوابت بعد از غذا! آقاي شهيادِ گل كار! با شهياد وانتي! يا شهياد آشپز!

با خوردن غذا، هر سه نفر قبول كردند كه او آشپز فوق العاده اي هست. ليلا در حالي كه مثل هميشه به آرامي غذا مي خورد، نگاهش بر روي شهياد كه به او مي نگريست، ثابت ماند. مرد، نگاهش را دزديده و با برخاستن از پشت ميز به سرعت خداحافظي و آنجا را ترك كرد. آن شب، پس از جمع آوري ميز و مرتب كردن اطاق ليلا، ركسانا، سارا را هم نگه داشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...